سلام دوستان امروز با قسمت دوم سری داستانی "من اگه دختر می شدم"بر گشتم...
--------------------
باقی داستان:
غضنفر با اون بوق خرکیش یه سه چهار تا بوق زد ولی من باز یه اشوه(عشوه)شتری اومدم.گفتم:وای غضنفر تویی(مثلا ندیدمش)..چه خبر...دلت واسم تنگ شده بود؟؟؟
غضنفر:با همون لهجه شیرینش رو به ما کرد و گفت:گضنفر به قوربون آربیتا(منظورش همون آرمیتاست..بچم یکم لهجه ایتالیایی داره)بره..هارا بودی...دلم به اندازه سوراخ دماغ مورچه شوده بود ها..
_باشه حالا که دیدی...بیفت جلو یه چند تا ته(تک)چرخ بزن حال کنیم عزیزم..
__چشم آربیتا جان..همین الان...
غضنفر هم یه چند ته چرخ ردیف زده و اومد
_راستی آربیتا...بعد از ظهر میای بیریم ...سین ما...هان..
_نمی دونم عزیم بسگی به موقعیتم داره...می دونی که...ولی اگه شد...به موبایلت تماس می گیرم..ok عزیزم...
_باشه...من منتظر تیلفون تو(بی ادب بگو شما) هستم..یادت نره ها...
_باشه حالا برو...
_خودافیظ..
_در پناه خدا..
وقتی غضفر رفت مهدیه رو به من کرد و گفت:حیف تو نیست با این بی کلاس دوست شدی؟؟
صدیق:آره...راست می گه...حیفی...داری حروم میشی(اینو که راست گفتن)..
من:نه بچه ها شما نمی دونید..من تو چشمهای غضنفرم چیزی را می بینم که شما نمی تونید ببینید...اون قلبش پاکه...بچه راست گویی هست..
_به هر حال از ما گفتن بود آرمیتا جان.
وقتی می رسم خونه می رم یه ماچ از مامان می کنم(همه می دونیم که این دخترا چقدر آشمالی میکنند)...
_سلام مامان جون
_سلام دخترم...خسته نباشی....
_خسته نیستم مامان...با پاکنت پاک کردم....
بعد می رم جلو آینه....یه نیگاه به صورتم می کنم می بینم...وای....سیبیلم داره در میاد...چیکار کنم....می رم اون تیغ رو بردارم و میفتم به جون صورتم...وسیبیلهامو میزنم(دیگه از مردانگی خبری نیست)....
بعد با خانواده ناهار می خورم یه چرت می زنم و قتی همه رفتن بیرون...من می رم حموم...
_ وای بازم باید موهای زاید رو بزنم..به هر حال...کارم تموم میشه..
__مامان...حوله(هوله)بی زحمت بده....
_بله دخترم...اینم حوله...
_وای مامان...حوله نو خریدید..
_نه دخترم..
_پس چرا اینقدر این حوله نرمه..چیکارش کردی
_یه کار خاص:در این حین صدای بابام میاد که میگه:کار خاص این مادر مهربون استفاده از نرم کننده Vernel هست::::ورنل محصول پاکوش:::
از حموم میام بیرون و میرم جلو آینه یه نیگاه به خودم می کنم...دست تو کیفم می کنم...یه روژه لب....یه سفید کننده.....حالا ماه شدم...
بعد می رم سراغ تلفون.زنگ می زنم به صدیقه..
__سلام صدیقه جون...خوبی..
__سلام..مرسی...
_صدیقه جون..می خواستم ببینم امروز میای بریم کلاس تقویتی؟؟؟
__کلاس تقویتی...مگه کلاس داریم امروز..؟؟؟
_آره دیگه...اه...بازم یادت رفت؟؟
....در این جاست 5ریالی حاج خانوم صدیقه می افتد و می فهمد که منظور من از کلاس فوق برنامه همون قرار با غضنفر هست......
__آهان...باشه حتما..ساعت چند داریم..
_نیم ساعت دیگه..به مهدیه هم بگو بیاد بریم...(وقتی با این دخترا قرار بزاری خدا به دادمون برسه یه لشکر با خودشون راه می اندازند)
__باشه..بای بای
_بای
مامان:مگه کلاس داری آرمیتا؟؟
آره مامان..کلاسمون هم خیلی مهم هست...خدا پدرشونو رحمت کنه..اگه این کلاس فوق برنامه ها نباشه ما که نمی تونیم سر کلاس چیزی بفهمیم(آره...همیشه با این جور دوزو کلک ها فلنگو می بندند)
.....از باجه یه زنگ به غضنفر می زنم و قرار رو Fix می کنم....
وای...غضنفر باز هم با همون تیپ دختر کشش...با همون پیرهن راه راه سفید و زردش و با اون شلوار خوش رنگ نارنجیش...با اون کتون آبیاش(همیشه این تیپش منو می کشه)اومد..
_وای غضنفر..چه خوشگل شدی امشب...
__آربیتا الان که شب نیس..نگی بت می خندند ها..
_باشه..بریم
__بریم سین ما...؟؟
_آره دیگه...
__بریم....
در مسیر سینما هی این مهدیه و صدیقه به من تیکه مینداختند و می خندیدند...وا چیه...حسودیتون میشه همچین دوستی ندارید..حسودا...چشوتون سوراخ شه...
تو سینما باز این غضنفر خوابش برد...وقتی سانس تموم شد..بیدارش کردم و برگشتیم خونه...
..سلام مامان.
_سلام...چرا اینقدر دیر کردی
خوب مامان...کلاس فوق برنامه همینه دیگه..
_باشه..حالا برو یه سر به غذا بزن ببین ته نگیره ها...
چشم.
__راستی دخترم یه خبر!!!
_چه خبری؟؟؟
__فقط دست و پاتو گم نکنی ها؟؟؟باشه!!!
_خوب بگو جونم به لب رسید؟؟چی شده؟؟؟
__خوب تو دیگه قربونت برم بزرگ شدی..آخه داره واست خواستگار میاد..
_من.من..(اینجاست که من مثل گچ قرمز(شایدم سفید) میشم و هیچی نمی گم و سرم رو میندازم زیر)
مامان:چی شده دخترم..نمی خوای بدونی کیه؟؟
_کیه؟؟
پسر عموی بابات...دکتر حامد؟؟؟خیلی پسر با شخصیتی هست...البته هر چی تو بگی ما هم گوش می دیم...قراره آخر همین هفته بیاند واسه خواستگاری..نظرت چیه؟؟؟
_نظر خاصی ندارم...هر چی شما بگید..بعد بدوبدو می رم تو اتاقم..به آینده روشن فکر می کنم..به 5تا بچه خوشگل و....
...یهو صدای مامان منو از خواب بیدار میکنه....
آرمیتا جان..پاشو باید بری مدرسه....
سر سفره
الیاس:آخیش... شنیدم بالاخره قرار از دست این آرمیتا خلاص بشیم..براش خواستگار اومده...ها ها ها ها
بابا:لال شو ای پسر...سکوت..
....در مسیر مدرسه....
غضنفر:سلام آربیتا جان...دیگه تحویل نمی گیری ما رو مثل قدیما....
_آقا لطفا مزاحم نشید
__چی شده آربیتا...از کی تا حالا ما رو آقا صدا می کنی...؟؟
_گفتم که مزاحم نشید...؟؟من نامزد دارم(حالا خوبه نه به داره نه به باره...تازه دکتر حامد منو ندیده)..
وقتی ازش دور می شم...صدای زمزمش رو می شنوم که می گه...می خواستمت ولی نموندی پیشم...حتی بمونی عاشقت نمی شم...
-------------
پایان
------------
اینم یک روز که من دختر بودم البته بیشتر از یه روز شد یه روز و یه صبح شد....ولی به هر حال خوشحالم که دختر نشدم و پسر شدم.....
+
نوشته شده در دوشنبه سی ام مهر 1386ساعت 19:13  توسط حامد
|