بیمارهای روانیه ها!) توی این پست به مثالهایی از اینجور آدمها پرداخته میشه... البته از اونجایی که توی این وبلاگ از اینجور آدما یاد رفت آمد دارند این مطلبت برای بعضیا خوشاینده، یادی هم از روانپزشکها میشه.
يه مرد خيلی خجالتی ميره توی يه كافه تريا. چند دقيقه كه ميشينه توجهش نسبت به يه دختر خوشگل كه كنار ميز بار نشسته بوده جلب ميشه. مرد نيم ساعت با خودش كلنجار ميره و بالاخره تصميمشو ميگيره و ميره سراغ دختر و با خجالت و آروم بهش ميگه: ممم... ميتونم كنار شما بشينم و يه گپی با همديگه بزنيم؟
يهو دختر داد ميزنه: چی؟! من هرگز امشب با تو نمی خوابم!
همهء مردم برميگردن و چپ چپ به مرد نگاه می كنن.
مرد سرخ ميشه و سرشو ميندازه پايين و با شرمندگی ميره ميشينه سر جاش.
بعد از چند دقيقه دختر ميره كنار مرد ميشينه و با لبخند ميگه: من معذرت ميخوام. متاسفم كه تو رو خجالت زده كردم. راستش من فارغ التحصيل روانپزشكی هستم و دارم روی عكس العمل مردم در شرايط خجالت آور تحقيق می كنم.
يهو مرد داد ميزنه: چی؟! منظورت چيه كه 200 دلار برای يه شب می گيری؟!!
دو تا زوج مسن با همديگه نشسته بودند چای ميخوردند و دوستانه گپ ميزدند. يكی از مردها از مرد دوم ميپرسه: راستی مارتين، كلينيك تقويت حافظه كه ماه قبل رفتی چطور بود؟
مارتين: عالی بود. اونا آخرين تكنيكهای روانپزشكی رو بهمون ياد دادند و مغز و حافظه مون رو فعال كردند. برای من كه خيلی موثر بود.
پيرمرد اول: چه جالب! خيلی عاليه. اسم اون كلينيك چی بود؟
مارتين ساكت ميشه و فكر ميكنه و فكر ميكنه و فكر ميكنه ولی چيزی يادش نمياد. بعد از چند دقيقه لبخند ميزنه و ميگه: اون گلی كه رنگش قرمزه و بوی خوبی داره و روی شاخه ش تيغ داره اسمش چيه؟
پيرمرد اول ميگه: منظورت رزه؟
يهو مارتين ميگه: خودشه! بعد برميگرده طرف زنش و ميگه: رز ، اسم اون كلينيك چی بود؟