تبليغاتX
اکسیژن(آنتی ضعیفه سابق)( آنتی دختر سابق)
اکسیژن(آنتی ضعیفه سابق)( آنتی دختر سابق)
آقا اینحا بالاخرعره تعطیل شد

خداحافظ

علی سایت زده برید ببینید

سایت علی      www.KAFESHAHR.ir

وبلاگ حامد      www.IRANIA.iranblog.com

خداحافظ آنتی گرل....

+ نوشته شده در  جمعه یازدهم آبان 1386ساعت 18:56  توسط حامد  | 

سلام دوستان امروز با قسمت دوم سری داستانی "من اگه دختر می شدم"بر گشتم...


--------------------

باقی داستان:

غضنفر با اون بوق خرکیش یه سه چهار تا بوق زد ولی من باز یه اشوه(عشوه)شتری اومدم.گفتم:وای غضنفر تویی(مثلا ندیدمش)..چه خبر...دلت واسم تنگ شده بود؟؟؟

غضنفر:با همون لهجه شیرینش رو به ما کرد و گفت:گضنفر به قوربون آربیتا(منظورش همون آرمیتاست..بچم یکم لهجه ایتالیایی داره)بره..هارا بودی...دلم به اندازه سوراخ دماغ مورچه شوده بود ها..

_باشه حالا که دیدی...بیفت جلو یه چند تا ته(تک)چرخ بزن حال کنیم عزیزم..

__چشم آربیتا جان..همین الان...

غضنفر هم یه چند ته چرخ ردیف زده و اومد

_راستی آربیتا...بعد از ظهر میای بیریم ...سین ما...هان..

_نمی دونم عزیم بسگی به موقعیتم داره...می دونی که...ولی اگه شد...به موبایلت تماس می گیرم..ok عزیزم...

_باشه...من منتظر تیلفون تو(بی ادب بگو شما) هستم..یادت نره ها...

_باشه حالا برو...

_خودافیظ..

_در پناه خدا..

وقتی غضفر رفت مهدیه رو به من کرد و گفت:حیف تو نیست با این بی کلاس دوست شدی؟؟

صدیق:آره...راست می گه...حیفی...داری حروم میشی(اینو که راست گفتن)..

من:نه بچه ها شما نمی دونید..من تو چشمهای غضنفرم چیزی را می بینم که شما نمی تونید ببینید...اون قلبش پاکه...بچه راست گویی هست..

_به هر حال از ما گفتن بود آرمیتا جان.

وقتی می رسم خونه می رم یه ماچ از مامان می کنم(همه می دونیم که این دخترا چقدر آشمالی میکنند)...

_سلام مامان جون

_سلام دخترم...خسته نباشی....

_خسته نیستم مامان...با پاکنت پاک کردم....

بعد می رم جلو آینه....یه نیگاه به صورتم می کنم می بینم...وای....سیبیلم داره در میاد...چیکار کنم....می رم اون تیغ رو بردارم و میفتم به جون صورتم...وسیبیلهامو میزنم(دیگه از مردانگی خبری نیست)....

بعد با خانواده ناهار می خورم یه چرت می زنم و قتی همه رفتن بیرون...من می رم حموم...

_ وای بازم باید موهای زاید رو بزنم..به هر حال...کارم تموم میشه..

__مامان...حوله(هوله)بی زحمت بده....

_بله دخترم...اینم حوله...

_وای مامان...حوله نو خریدید..

_نه دخترم..

_پس چرا اینقدر این حوله نرمه..چیکارش کردی

_یه کار خاص:در این حین صدای بابام میاد که میگه:کار خاص این مادر مهربون استفاده از نرم کننده Vernel هست::::ورنل محصول پاکوش:::

از حموم میام بیرون و میرم جلو آینه یه نیگاه به خودم می کنم...دست تو کیفم می کنم...یه روژه لب....یه سفید کننده.....حالا ماه شدم...

بعد می رم سراغ تلفون.زنگ می زنم به صدیقه..

__سلام صدیقه جون...خوبی..

__سلام..مرسی...

_صدیقه جون..می خواستم ببینم امروز میای بریم کلاس تقویتی؟؟؟

__کلاس تقویتی...مگه کلاس داریم امروز..؟؟؟

_آره دیگه...اه...بازم یادت رفت؟؟

....در این جاست 5ریالی حاج خانوم صدیقه می افتد و می فهمد که منظور من از کلاس فوق برنامه همون قرار با غضنفر هست......

__آهان...باشه حتما..ساعت چند داریم..

_نیم ساعت دیگه..به مهدیه هم بگو بیاد بریم...(وقتی با این دخترا قرار بزاری خدا به دادمون برسه یه لشکر با خودشون راه می اندازند)

__باشه..بای بای

_بای

مامان:مگه کلاس داری آرمیتا؟؟

آره مامان..کلاسمون هم خیلی مهم هست...خدا پدرشونو رحمت کنه..اگه این کلاس فوق برنامه ها نباشه ما که نمی تونیم سر کلاس چیزی بفهمیم(آره...همیشه با این جور دوزو کلک ها فلنگو می بندند)

.....از باجه یه زنگ به غضنفر می زنم و قرار رو Fix می کنم....

وای...غضنفر باز هم با همون تیپ دختر کشش...با همون پیرهن راه راه سفید و زردش و با اون شلوار خوش رنگ نارنجیش...با اون کتون آبیاش(همیشه این تیپش منو می کشه)اومد..

_وای غضنفر..چه خوشگل شدی امشب...

__آربیتا الان که شب نیس..نگی بت می خندند ها..

_باشه..بریم

__بریم سین ما...؟؟

_آره دیگه...

__بریم....

در مسیر سینما هی این مهدیه و صدیقه به من تیکه مینداختند و می خندیدند...وا چیه...حسودیتون میشه همچین دوستی ندارید..حسودا...چشوتون سوراخ شه...

تو سینما باز این غضنفر خوابش برد...وقتی سانس تموم شد..بیدارش کردم و برگشتیم خونه...

..سلام مامان.

_سلام...چرا اینقدر دیر کردی

خوب مامان...کلاس فوق برنامه همینه دیگه..

_باشه..حالا برو یه سر به غذا بزن ببین ته نگیره ها...

چشم.

__راستی دخترم یه خبر!!!

_چه خبری؟؟؟

__فقط دست و پاتو گم نکنی ها؟؟؟باشه!!!

_خوب بگو جونم به لب رسید؟؟چی شده؟؟؟

__خوب تو دیگه قربونت برم بزرگ شدی..آخه داره واست خواستگار میاد..

_من.من..(اینجاست که من مثل گچ قرمز(شایدم سفید) میشم و هیچی نمی گم و سرم رو میندازم زیر)

مامان:چی شده دخترم..نمی خوای بدونی کیه؟؟

_کیه؟؟

پسر عموی بابات...دکتر حامد؟؟؟خیلی پسر با شخصیتی هست...البته هر چی تو بگی ما هم گوش می دیم...قراره آخر همین هفته بیاند واسه خواستگاری..نظرت چیه؟؟؟

_نظر خاصی ندارم...هر چی شما بگید..بعد بدوبدو می رم تو اتاقم..به آینده روشن فکر می کنم..به 5تا بچه خوشگل و....

...یهو صدای مامان منو از خواب بیدار میکنه....

آرمیتا جان..پاشو باید بری مدرسه....

سر سفره

الیاس:آخیش... شنیدم بالاخره قرار از دست این آرمیتا خلاص بشیم..براش خواستگار اومده...ها ها ها ها

بابا:لال شو ای پسر...سکوت..

....در مسیر مدرسه....

غضنفر:سلام آربیتا جان...دیگه تحویل نمی گیری ما رو مثل قدیما....

_آقا لطفا مزاحم نشید

__چی شده آربیتا...از کی تا حالا ما رو آقا صدا می کنی...؟؟

_گفتم که مزاحم نشید...؟؟من نامزد دارم(حالا خوبه نه به داره نه به باره...تازه دکتر حامد منو ندیده)..

وقتی ازش دور می شم...صدای زمزمش رو می شنوم که می گه...می خواستمت ولی نموندی پیشم...حتی بمونی عاشقت نمی شم...

-------------

پایان

------------

اینم یک روز که من دختر بودم البته بیشتر از یه روز شد یه روز و یه صبح شد....ولی به هر حال خوشحالم که دختر نشدم و پسر شدم.....
+ نوشته شده در  دوشنبه سی ام مهر 1386ساعت 19:13  توسط حامد  | 

 

سلام

امروز می خوام یه مطلب که خیلی وقته مغز منو مشغول کرده بنویسم.بله این مطلب کمی جنجالی هس و شاید خیلی ها به این موضوع فکر کرده باشندوامروز می خوام بنویسم اگه من دختر بودم چکار که نمی کردم

بله...

__________

موضوع داستان این هفته:یک روزی که دختربودم!!!

::::

بازم صبح شد و مامان امد تو اتاقم و منو بیدار کرد...آرمیتا(من از این اسم خیلی خوشم میاد..اسم جدیدم)..آرمیتا جان..پاشو..وقت مدرست هست ها..

_چشم مامان(من از اون دختر با ادبا می شدم).الان میام.

سر میز صبخونه داشتم صبخونه می خوردم که باز اون دادش لوس و پرروم با من کل میندازه...آهای آرمیتا...چه خبرته ...منم می خوام بخورم ها...

_خوب از جلو خودت بخور همش باید دستت تو غذاهای من باشه...بابا(دخترا همیشه عزیز دردونه باباشونند)...نیگاه کن این الیاس چشم دریده باز اذیت می کنه..

در این جاست که پدر می گه..آهای الیاس...کم سر به سرش بزار...پاشو برو مدرست..

---

سر راه یه سر می رم در خونه صدیقه(همین صادق خودمون...آخه من که تنهایی نمی تونم دختر بشم..می ترسم!!)بازم این داداشش میاد دم در

__به به آرمیتا خانوم...احوال شما...با صدیقه کار دارید...

_بله...اگه میشه صداش کنید بیاد..

__چشم..الان...راستی آرمیتا جان(بچه پرو به من میگه جان)...درس صدیقه چطوره...خوبه؟؟

_درسش بهتر از شماست...فقط اینو می دونم....

__ااااااااااااا...شما از کجا می دونید من درسم بده؟؟؟

_ای بابا...صدیقه..بیا دیگه...

_سلام..آرمیتا..بریم.

_بریم.

باز اون برادر چیز خول صادق(اا..ببخشید صدیقه) رو به ما کرد و گفت:می خواهید تا دم مدرسه اسکورتتون کنم...

ما هم محلش نذاشتیم و رفتیم(کنف شد).

:::::::::در مسید مدرسه::::::::::

آهای خانوم کجا کجا...با ما اینطوری نباش...

باز این تقی کچل به ما گیر داد...

صدیقه:چی می گی کچل بی خاصیت...مگه خودت خوار مادر نداری...بی حیا...زشت....آی مردم کمک....کمک.. ...I never foget u ....help ...help me

منم گفتم برو گمشو بی شخصیت کچل زشت..برووووووووووووو

در این حین تقی کچل قصه ما پا به فرار گذاشت.

خلاصه جونم براتون بگه از این حوادث برای ما دخترا زیاد پیش میاد ...شما اصلا خودشو ناراحت نکنید...

وقتی به مدرسه رسیدم با بچه یکی یکی سلام . احوال پرسی کردیم و رفتیم سر کلاس...

زنگ اول به سلامت گذشت و هیچ اتفاق خاصی نیفتد.

زنگ دوم این مهدیه(همین مهدی دیونه خودمون...عجب دختر شری هست ها)یه دونه از این عکس چسبونکی ها که قبلا خریده بود رو بر داشت و پشت رو گذاشت رو صندلی آقا معلم(یعنی همون خانوم معلم)...وقتی خانوم اومد سر کلاس من تازه فهمیدم نقشه این دیونه چیه...(اللهم شفا کن کل مرایض)...وقتی خانوم نشست رو صندلی و کمی زر زد ...دیگه بایست بلند می شد و درس می داد تا که بلند شد و پشتش(گل پشت و رو نداره) رو کرد به ما..در این زمان بود که از انفجار خنده بچه بچه ها کلاس به لرزه افتاد(آخه عکس که به باسن مبارک استاد چسبیده بود عکس یه جوجه بود که داشت از تخم در میومد)استاد برگشت و خیلی مودبانه رو به بچه ها کرد و گفت چیز خر(حواسم نبود این فحش ها بیشتر تو مدارس پسرانه رایج, خانوم گفت چی شده دوستان).

ما رو باش جفت دستا رو گذاشته بودیم رو شکم و خوابیده بودیم رو زمین و قهقه می زدیم.

و هر چی هم استاد می گفت بسته بسته ما ول کن نبودیم تا این دختره آشمال،صغرا (از اون جا که اسم آشمال کلاس ما اسمش اصغر بود این اسم را با مشورت با بزرگتر ها در نظر گرفتم) گفت:خنوم پشت کون (ببخشید این دختره خیلی بی ادب هست) شما کاغذ (هنوذ فرق بین کاغذ و عکس رو نمی دونه،حمال) چسبودند.

خانوم بعد از یه مکث رو به بچه ها کرد و یه خشم و یه داد زد و رفت...

بعد چند دقیق دیدم خانوم با مدیر و معاونین و آبدارچی و چندین نفر دیگر وارد کلاس شد.

مدیر:خانو احمدی.به نظر شما کار کیا می تونه باش؟؟

خانوم مدیر یا کار مهدیه هست ...یا کار اون سعیدی پور یا کار اون آرمیتا هست..

خانوم من...من....دیوار کوتاه تر از ما پیدا نمی کنید؟؟؟

مدیر سامت شووو...بیایید بیرون بینم...

دم دفتر همه ما گریه کنان....التماس می کردیم..

_خانوم....به خدا ما نبودیم(آخه بی رحم دلت نمی سوزه من به این خوشگلی و قتی گریه کنم خط چشمم از بین می ره)

_بگو کار کیه تا ولت کنم؟؟؟بگو؟؟

_خانوم من از کجا بدونم من از همه دیرتر تو کلاس رفتم...ولی من دیدم صغرا خیلی دور میز خانوم می چرخید...فکر کنم کار اونه....

نه...تو داری دروغ می گی....

فردا با اولیاتون میایید تا تکلیفتون روشن شه...

در این حین(هین)زنگ خورد و بچه ها تعطیل شدن..ما نشستیم با بچه ها مشورت کردیم ولی دلمون نیومد مهدیه رو لو بدیم(آخر لوتی گری).

به هر حال یهو دیدیم مهدیه از اون ور اومد و یه راست رفت دم دفتر و گفت:خانوم اجازه...

_بله مهدیه؟؟

_خانوم کار اینا نبود...

_چی کار اینا نبود؟؟

_خانوم اون عکس...کار اینا نبود ..ما اونو گذاشته بوذیم رو میز..در آن زمان چنان سیلی به مهدیه زد که من ترسیدم..

__برو گمشو اونور آشغال بو گندو(هی این فحش مدارس پسرا رو رو با دخترا قاطی می کنم ولی احتمالا می گه برو اونو تا تکلیفتو روشن کنم)

شما ها هم برید سر کلاس ولی دیگه تکرار نشه

من:خانوم چی تکرار نشه،ما که بی گناه بودیم؟؟؟

_برو کم زبون درازی کن..

به هر حال زنگ خورد و ما در حال برگشت به خونه بودیم که یهو دیم My Love من غضنفر سوار بر رخش آبی خودش یعنی همون موتور گازی به سمت من داره میاد......

::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::

در این جاست که انگشتان من درد می گیره و حوصله تایپ ندارم بقیه این داستان در سایر روزها

+ نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم مهر 1386ساعت 23:49  توسط حامد  | 

ما که نفهمیدیم این علی چیکارست یه روز می گه بیا بعدش میگه نیا...اومدیم گفتش وبلاگ تعدیل

بیا سایت بزنیم...سایت زدیم حالا میگه سایت تعطیله بیا وبلاگ بزنیم..علی جون بی خیال بیا بریم بادبادک هواکنیم...ماشالله اینقدر وبت الاف داره که بادبادکم هوا منی باز اینا میان

بگذریم.......

خوب..بچه ها این 4شنبه رفته بودیم دانشگاه تا ثبت نام کنیم واسه ترم جدید اما یه چیزایی باحالی دیدم که خیلی خندیدم...
صبح که داشتیم می رفتیم تا سوار سرویس دانشگاه بشیم و به سمت کالج بریم خوب خیلی از بچه ها رو ندیده بودم واسه همین جلو سرویس وایساده بودیم و با بچه ها خوش و بش می کردیم که یهو یکی از بچه ها گفت:حامد اون پسره رو نگاه منم که نگاه کرم هیچی نفهمیدم گفتم خوب چیه...گفت باباجون پاهاشو نگاه...چشتون روز بد نبینه تا ما چشومون به پاهای این بچه خوشتیپ افتاد یهو زدیم زیره خنده(از اون خنده هایی که کل بچه ها فهمیدن)...دیدیم این سوسول شلوارشو حداقل 30 تا 40 سانت تا کرده زده بالا تازه این اولش نیست از اون بدتر صندل(سندل)پوشیده بود باز اونم هیچ باورتون میشه زیره صندل جوراب پوشیده بود.....وای مارو باش کلی خندیدم  و تو دانشگاه آبروشو بردیم...یه موبایلم دسش بود(6600 نوکیا بود)حالا بگم چی داشت گوش می داد...آهنگ ایران داش اسی رو...ولی اصل جوات و خز بود....به هر حال با هر جون کندنی بود با چند تا از بجه ها تونستیم با هر بدبختی تونستیم 2 تا عکس ازش بگیریم که نفهمه...البته خیلی این سری سوژه بود که بعضی از عکس بد کیفیت افتاده بود منم نذاشتم....

اینم عکس هایی از تیپ باحال این دانشجوی روان شناسی

جوات تا انتهاااااااااااااااااااااااا

به هر حال هر چند این آقاهه ترم بالایی بود اما به جون شما این ترم جدیدیا خیلی سوتی میدن...ترم جدیدیا هوسشون باشه گاف دست این ترم بالایی ها(یعنی ماها)ندند که اگه بدند بی آبرو میشند

دوستدار شما...حامد

+ نوشته شده در  جمعه سی ام شهریور 1386ساعت 15:40  توسط حامد  | 

این وبلاگ توسط من هک شده

سلام علیکم....این وبلاگ توسط من.....حامد.....هک شده.....

برای دیدن اطلاعات بیشتر  اینجا کلیک کنید....

+ نوشته شده در  شنبه هفدهم شهریور 1386ساعت 21:4  توسط حامد  |