خداییش سایت به ما نیومده. شانس نداریم. الان رفتم تو سایتم میگه بیا پولشو بده. رفتیم تو سایت سرور میگه کپی شن و ماسه و کارت میلیت رو بده. اونم من؟ من به بابامم کارت میلی نمیدم چه برسه به اونا. تازه قرار بود چندتا از بچه ها بنویسن توش. کافی بود یه شعر و وری توش تلاوت کنند دیگه دستمون بند میشد به پاسگاه و دادگاه. خلاصه ترجیح میدیم همین وبلاگ فکسنی کارمون رو راه بندازه. راستی بازگشادی مدارس و دانشگوه ها را بهتون تبریک و تسلیت عرض میکنم. از من میشنوید درستون رو بخونید تا واسه خودتون یه گهی بشید بلکه دستتون تو یه خلایی بند شد. روزه هاتونم بگیرید جای دوری نمیره.
نمیدونم امروز چرا اینقدر بی تربیت شدم و مثل این پیرمردا وصیت میکنم. فعلا
اول از همه به این حامد جون یه چیزی بگم که ازین جلف بازیا در میاره. حامد جون خیلی از این دوستانی که به این وب سر میزنند از بیماری فراگیر فراخی مخرج رنج میبرند. خیلیاشونم لذت میبرند. بابا ملت حال ندارند برند لینک باز کنند جزئیات رو بخونند اکثرشون فکر کردند که هک شدم
. بابا دمت گرم خودمم روز اول اینجوری فکر کردم.
دومم ما یعنی من یه سایت زدم با کمک حمیییییییییییییید جون چندتا از بهترین نویسنده های وبلاگها رو دعوت به همکاری کردم. شما هم میتونید بیایید و از این سایت با امکانات متفاوت مانند دانلود فایل و مطالب جالب شرکت در انجمنها و ...... استفاده کنید.
منتظرتون هستیم.
اوپس! اشتباه بريدم!
كسی ساعت مچی منو نديده؟!
ديشب تا دير وقت مهمونی بودم. يادم نمياد هيچوقت تو عمرم انقدر مشروب خورده باشم!
لعنتی! صفحهء 47 دستورالعمل جراحيم پاره شده!
منظورت چيه كه بايد پای چپشو می بريديم؟!
فورا" يه عكس از اين زاويه بگير. اين يكی از عجايب خلقته!
بهتره اين تيكه رو نگه داريم. ممكنه برای تشريح به درد بخوره!
ولی كتاب من اينجوری نميگه! كتاب تو چاپ چندمه؟!
فورا" اون تيكه گوشت رو برگردون! سگ بد!
صبر كن ببينم! اگه اين طحالشه ، پس اون چی بود؟!
پرستار لطفا" اون چيزو به من بده. اون چيزه... همون چيزو ميگم... اون ماسماسكو!
اوه! زود دوباره همهء بخيه ها رو باز كنين. يكی از پنس ها كمه!
اگه فقط يادم ميومد كه اين كارو چه جوری هفتهء پيش توی كلاس بازآموزی انجام دادند خوب بود!
لعنتی! بازم چراغها خراب شد!
ميدونی؟ پول خيلی هنگفتی ميشه توی تجارت كليه به جيب زد. اوه! اينجا رو! اين يارو يه كليه اضافه داره!
همه برن عقب وايسن! لنز چشمم افتاد بيرون!
ميشه قلبش رو يه مدت از تپيدن بندازی؟ تمركزم رو به هم ميزنه!
خيلی خب بچه ها... اين برای همه مون ميتونه يه تجربهء جديد باشه!
می دونستی اين مريض خودشو يك ميليون دلار بيمهء عمر كرده؟ الان زنش تلفن زد!
اشكالی نداره. همون قيچی رو بده. كف زمين رو كه تميز كردن. نه؟!
يادته بخش تشريح می گفت حاضره 1000 دلار برای يه جسد تر و تميز بده؟!
چی؟! منظورت چيه كه اينو واسه عمل تغيير جنسيت نيورده بودن؟!
كاش عينكم رو توی خونه جا نميذاشتم!
اين مريض بيچاره اگه اشتباد نكنم زن و بچه داره. نه؟!
پرستار نگاه كن ببين اين يارو برای اهدای عضو ثبت نام كرده بوده يا نه؟!
خدای من! منظورت چيه كه ازش برای قبول مسووليت مرگ امضا نگرفتين؟!
نگران نباشين. فكر ميكنم اين تيغ به اندازهء كافی تيز باشه!
چيه؟ چرا اينطوری نگاه ميكنين؟! تا حالا نديدين يه دانشجو اينجا جراحی كنه؟!
الو؟ سلام عزيزم. چی؟! منظورت چيه كه طلاق ميخوای؟!
من نميدونم اين تيكه چيه! ولی به هر حال زود بذارش وسط بستهء يخ!
عجله كنين. من نميخوام اين قسمت باغ مظفر رو از دست بدم!
اين گاز خنده خيلی باحاله. ميشه يه كم ديگه شو امتحان كنم؟!
پس بچه كو؟! مگه مريضو برای سزارين نيورده بودن؟! اينجا اتاق عمل شماره چنده؟!
هی پرستار! يه ست جراحی ديگه روی اون يكی ميز باز كن. اين مريض هنوز داره تكون ميخوره!
مطمئنی كه بعدا" ازمون شكايت نميكنه؟!
معلومه كه من اين عمل رو قبلا" هم انجام دادم پرستار. تقريبا" 20 سال پيش بود!
آتيش! آتيش! زود همه بدوين بيرون!
بیمارهای روانیه ها!) توی این پست به مثالهایی از اینجور آدمها پرداخته میشه... البته از اونجایی که توی این وبلاگ از اینجور آدما یاد رفت آمد دارند این مطلبت برای بعضیا خوشاینده، یادی هم از روانپزشکها میشه.
يه مرد خيلی خجالتی ميره توی يه كافه تريا. چند دقيقه كه ميشينه توجهش نسبت به يه دختر خوشگل كه كنار ميز بار نشسته بوده جلب ميشه. مرد نيم ساعت با خودش كلنجار ميره و بالاخره تصميمشو ميگيره و ميره سراغ دختر و با خجالت و آروم بهش ميگه: ممم... ميتونم كنار شما بشينم و يه گپی با همديگه بزنيم؟
يهو دختر داد ميزنه: چی؟! من هرگز امشب با تو نمی خوابم!
همهء مردم برميگردن و چپ چپ به مرد نگاه می كنن.
مرد سرخ ميشه و سرشو ميندازه پايين و با شرمندگی ميره ميشينه سر جاش.
بعد از چند دقيقه دختر ميره كنار مرد ميشينه و با لبخند ميگه: من معذرت ميخوام. متاسفم كه تو رو خجالت زده كردم. راستش من فارغ التحصيل روانپزشكی هستم و دارم روی عكس العمل مردم در شرايط خجالت آور تحقيق می كنم.
يهو مرد داد ميزنه: چی؟! منظورت چيه كه 200 دلار برای يه شب می گيری؟!!
دو تا زوج مسن با همديگه نشسته بودند چای ميخوردند و دوستانه گپ ميزدند. يكی از مردها از مرد دوم ميپرسه: راستی مارتين، كلينيك تقويت حافظه كه ماه قبل رفتی چطور بود؟
مارتين: عالی بود. اونا آخرين تكنيكهای روانپزشكی رو بهمون ياد دادند و مغز و حافظه مون رو فعال كردند. برای من كه خيلی موثر بود.
پيرمرد اول: چه جالب! خيلی عاليه. اسم اون كلينيك چی بود؟
مارتين ساكت ميشه و فكر ميكنه و فكر ميكنه و فكر ميكنه ولی چيزی يادش نمياد. بعد از چند دقيقه لبخند ميزنه و ميگه: اون گلی كه رنگش قرمزه و بوی خوبی داره و روی شاخه ش تيغ داره اسمش چيه؟
پيرمرد اول ميگه: منظورت رزه؟
يهو مارتين ميگه: خودشه! بعد برميگرده طرف زنش و ميگه: رز ، اسم اون كلينيك چی بود؟
شوهرش ميگه كه ديشب مجبور شده خونهء يكی از دوستهای صميميش (مونث) بمونه. شوهر بر ميداره به 20 تا از صميمی ترين دوستهای زنش زنگ ميزنه ولی هيچكدومشون حرف خانم خونه رو تاييد نميكنن! يه شب آقای خونه تا صبح برنميگرده خونه. صبح وقتی مياد به زنش ميگه كه ديشب مجبور شده خونهء يكی از دوستهای صميميش (مذكر) بمونه. خانم خونه بر ميداره به 20 تا از صميمی ترين دوستهای شوهرش زنگ ميزنه. 15 تاشون تاييد ميكنن كه آقا تمام شب رو خونهء اونا مونده!! 5 تای ديگه حتی ميگن كه آقا هنوزم خونهء اونا پيش اوناست!!
يه مرد 80 ساله ميره پيش دكترش برای چك آپ. دكتر ازش در مورد وضعيت فعليش می پرسه و پيرمرد با غرور جواب ميده:
هيچوقت به اين خوبی نبودم. تازگيا با يه دختر 25 ساله ازدواج كردم و حالا باردار شده و كم كم داره موقع زايمانش ميرسه. نظرت چيه دكتر؟
دكتر چند لحظه فكر ميكنه و ميگه: خب... بذار يه داستان برات تعريف كنم. من يه نفر رو می شناسم كه شكارچی ماهريه. اون هيچوقت تابستونا رو برای شكار كردن از دست نميده. يه روز كه می خواسته بره شكار از بس عجله داشته اشتباهی چترش رو به جای تفنگش بر ميداره و ميره توی جنگل. همينطور كه ميرفته جلو يهو از پشت درختها يه پلنگ وحشی ظاهر ميشه و مياد به طرفش. شكارچی چتر رو می گيره به طرف پلنگ و نشونه می گيره و ..... بنگ! پلنگ كشته ميشه و ميفته روی زمين!
پيرمرد با حيرت ميگه: اين امكان نداره! حتما" يه نفر ديگه پلنگ رو با تير زده!
دكتر يه لبخند ميزنه و ميگه: دقيقا" منظور منم همين بود!
نتيجهء اخلاقی: هيچوقت در مورد چيزی كه مطمئن نيستی نتيجهء كار خودته ادعا نداشته نباش!
تبلیغات در اکسیژن به سود شماست. شما میتوانید با پرداخت حداقل یه ماچ کالا و وبلاگ خود را در این وبلاگ جهانی و معتبر به جهانیان معرفی کنید.
اگر در حال افسردگی مزمن هستید!! اگر مازاخیستی مزمن دارید!! اگر مالیخولیا دارید و دنبال راه حلی برای این دردها هستید با سعید تماس بگیرید. وبلاگی سراسر خنده. وبلاگی پر از شور نشاط و هر هر و کر کر. اگر به اینجا سفر کردید مارو از یاد نبرید. فراموش نکنید که بازگشت همه به سوی اینجاست.
100سال بعد از سهميه بندي بنزين در كشور،اينك مشكل جديدي كشور ما را تهديد مي كند؛
بحران كم آبي (جرايد)
حالا كه 100 سال از سهميه بندي بنزين مي گذرد،مشكل كم آبي هم به مشكلات كشور افزوده شده.پيرو همين مطلب،دولت خدمتگزارتر و مهرورزتر،اقدام به اجراي موفق تر سهميه بندي آب كرده است.
آقاي «شداد عالم» در جمع خبرنگاران:دولت با تهيه اين طرح و پيشنهاد آن به مجلس،اميدواره كه بتونه بخشي از مشكلات كشور رو به نوعي حل كنه....
آقاي شداد عالم رئيس مجلس كه در سال 1485 از چنين مشكلي پرده برداشته بود با ذكر اين مطلب افزود:دامنه تهديد اين مشكل آنچنان حاد و دامنگير بود كه به ناچار آقاي حقوقي ماهانه وزير آب و فاضلاب را وادار به ارائه طرح سهميه بندي آب كرد...
خبر 20:40
مجري خبر20:40:سلام بينندگان عزيز،به بهانه سهميه بندي آب،توجه شما را به بخش تحلیلی
خبر 20:40 جلب مي كنم.اين شما و اين هم مهران نجف زاده(از نوادگان كامران نجف زاده):
مهران نجف زاده: سهميه بندي بنزين كه يادتون هست 100 سال پيش؟حالا قراره آب هم سهميه بندي بشه...
مجري محترم و مهرورز20:40: بله،تحليل كامل مهران نجف زاده رو شنيديد،حالا توجه شما رو به ادامه اخبار جلب مي كنم: ديروز قالپاق يك ماشين در يكي از خيابونهاي انگليس دراومد كه باعث رسوايي دولت انگليس مبني بر نا تواني اين دولت در حل مشكلات جاري كشور انگليس شد !!!
آقاي هنرمند نايب رئيس مجلس كه بدليل كهولت سن آقاي شداد عالم عملا رياست مجلس را عهده دار است در آخرين اظهار نظر خود گفت: مجلس در تمام تصميم گيري ها، حامي طرح هاي استاندارد و غير استاندارد دولت مهرورز خواهد بود.ان شا ا... با اجراي طرح سهميه بندي آب مشكلات كشور با درايت دولت محترم مرتفع خواهد شد(برخي جرايد غير وابسته!!!)
رئيس جمهور مهرورز در حاشيه دو ميليون و هفتصد و هشتاد و چهارمين سفر استاني خود:
مردم مهرورز ما با مهرورزي خودشون دولت رو در اجراي اين طرح ملي ياري خواهند داد و اگر مشكلي هم باشه، همه مردم كشور حتي مردم سيستان و بلوچستان ميتونن از رودخونه سر كوچه ما براي حموم كردن و شستن لباسهاشون استفاده كنند.
شعار مردم مهرورز استان بغلي در استقبال از رئيس جمهور خدمتگزار: سهميه بندي آب حق مسلم ماست...
سخنگوي دولت خدمتگزار در جمع پرشور خبرنگاران اعلام كرد:كارتهاي مصرف آب بزودي يكي يكي به در منازل برده و تحويل خانواده ها مي شود...
جرايد اين وري: باز هم شكوفايي اقتصادي؛ به تازگي خريد و فروش تانكرهاي 500 و 900 ليتري در كشور رونق بي سابقه اي پيدا كرده...
جرايد اون وري: قاچاق و احتكارآب؛ معضل يا پيشرفت؟
جرايد وابسته به استكبار جهاني :مردم ايران ديروز در اعتراض به طرح سهميه بندي آب، 6 دستگاه توالت عمومي را به آتش كشيدند...هنوز خبری از تلفات احتمالی این امر در دست نیست...
بخش تحليلي خبر20:40: نزاع دسته جمعي يك گله گوريل وحشي در آمريكا به محيط زيست اين كشور خسارات جبران ناپذيري زد و دولتمردان آمريكايي رو بخاطر بي كفايتي از برخورد قانوني با گوريل ها از روي مردم كشورشون شرمنده كرد...
ساعت 9 شب،سر سفره شام...بخش خبري ساعت 20 شبكه 11:
به نام خدا...هموطنان عزيز سلام...توجه شما را به جديد ترين اخبار و اطلاعات كشور و اقصي نقاط جهان جلب مي كنيم.
آب از ساعت 24 امشب سهميه بندي مي شود....وزارت آب و فاضلاب كشور ضمن اعلام اين مطلب،جدول سهميه بندي را به اين نحو اعلام كرد:
كاربر آب براي استفاده در دست به آب آب براي ساير مصارف
منازل شخصي 50 ليتر در ماه 150 ليتر در ماه
منازل سياسي 2500 ليتر 6500 ليتر
ادارات دولتي 2000 ليتر 6000 ليتر
ادارات غير دولتي 50 ليتر 150 ليتر
توالت هاي عمومي 50 ليتر هيچي
توالت هاي خصوصي 2000 ليتر 2500 ليتر
ويژه هاي مهران نجف زاده در خبر20:40: آقاي حقوقي ماهانه وزير آب از كساني كه مشكلات روده اي و معده اي (اسهال و...) و نيز تكرر ادرار دارند در خواست كرد با ارائه گواهي معتبر پزشكي جهت دريافت آب بيشتر براي استفاده در دست به آب به سازمان آب و فاضلاب شهر خود مراجعه كنند و سهميه خود را دريافت كنند.
تحليل خبري اخبار شبانگاهي شبكه 22:
مجري برنامه:امشب آقايان هنرمند نايب رئيس مجلس و آقاي حقوقي ماهانه وزير آب و فاضلاب مهمان برنامه ما هستند تا پاسخگوي شما مردم عزيز و مومن و هميشه در صحنه باشند.
مجري: آقاي هنرمند به عنوان اولين سوال بفرماييد هدف دولت خدمتگزار از اجراي چنين طرحي چي بوده؟
هنرمند:با سلام خدمت مردم عزيز و مومن ايران خليج هميشه فارس!!! هدف دولت صرفه جويي در مصرف آب و پس انداز كردن يارانه آب در صندوق ذخيره ارزي كشور است تا ان شاا... صرف عمران و آباداني كشور شود.
ممنون از توضيحات كامل حضرتعالي.خب آقاي حقوقي ماهانه شما هم اگه صحبت خاصي داريد بفرماييد.
حقوقي ماهانه: در واقع عرايض دوست عزيزم آقاي هنرمند به حدي كامل بود كه جاي صحبت اضافي رو براي كسي نمي گذاره.در واقع تمام سعي ما بر اين بوده كه عدالت و انصاف در حق همه اقشار ملت هميشه در صحنه ما رعايت بشه...
مجري: حالا اين طرح چقدر ضمانت اجرايي داره يعني امكان سواستفاده وجود نداره؟
حقوقي ماهانه: نه، چون سيستم با مهرورزي طراحي شده و با كمك شركت مهرورز رايانه، امكان هرگونه سودجويي از سودجويان عزيز و مومن سلب شده.
مجري:خب آقاي حقوقي ماهانه مثلا امكان رفيق بازي هم نيست اين وسط؟
حقوقي ماهانه: بهتره اين سوال رو از آقاي هنرمند بپرسيد.
مجري: آقاي هنرمند بفرماييد
هنرمند: باور كنيد من هم مثل همه مردم عزيز دغدغه تامين آب دست به آب منزل سياسي ام ببخشيد منزل شخصي ام رو دارم و قول مي دم مثل خيلي از مردم عزيز كشور شبها موقع خواب از چوب پنبه استفاده كنم تا بلكه من هم سهمي در اجرايي شدن اين طرح ملي داشته باشم.
مجري : خب بينندگان عزيز اميدوارم از ديدن اين برنامه لذت برده باشيد. در پايان باز هم از شما مي خوايم توصيه آقاي هنرمند يادتون باشه،استفاده از چوب پنبه موقع خواب فراموش نشه...
مجري خبر20:40: قاچاق چوب پنبه طي روزهاي اخير سود كلاني نصيب قاچاقچي ها كرده... همچنين رئيس انجمن دبه 4 ليتري به دستها اعلام كرد:ما با تمام قوا از اجراي اين طرح دلسوزانه حمايت خواهيم كرد...
اگر احتمالا این مطلب و جایی دیگه خوندید و اینجا هم خوندید خواهشا انتقادتون را به سطل زباله منتقل کنید چون هیچ گونه انتقادی پذیرفته نیست. مطلب گلابی بود حالش رو ببرید
اس ام اسی گذاشتم براتون. حتمان توش شرکت کنید. تا آخر مرداد بیشتر وقت ندارید.
با توجه به نقش مهم دعا ونيايش در ورزش و ضرورت استفاده از دعاها و اسم ائمه و معصومين در
مسابقات که باعث عدم استفاده ورزشکاران از مواد نيروزا ( همون دوپينگ خودمون ) می شود و
باعث می شود ورزشکاران بتوانند از اين طريق افتخاراتی برای ميهن اسلامی بدست آورند، که بعدا
مقامات مملکتی همين افتخارات را به عنوان پيروزی حکومت بر عوامل استکبار جهانی بزنند تو سر
ملت بيچاره ، لذا چند مورد از دعاهای موثر با توجه به رشته ورزشی در زير پيشنهاد می گردد.
يا ابوالفضل: برای وزنه برداری در حرکت يک ضرب برای وزنه های بالای ۲۲۰ کيلو.
يا ابوالفضل العباس : برای وزنه برداری در حرکت دوضرب برای وزنه های بالای ۲۶۰ کيلو و رکورد
زنی .
يا حضرت عباس : برای وزنهای پائين تر وزنه برداری دو ضرب و يک ضرب .
يا علی : برای کشيدن کنده و تبديل يه خم به دو خم و رفتن و رفتن به بار انداز در کشتی.
يا باب الحوائج : برای موقعی که در کشتی حريف را خاک کرده ايم و می خواهيم راهی پيدا کنيم
که حريف را به پل ببريم و سپس ضربه فنی کنيم لازم به يادآوری است که پس از به پل بردن
چاشنی کردن يک يا علی مدد ضروری می باشد.
يا پنج تن آل عبا : دعای دسته جمعی تيم هندبال ( دروازه بان بهتر است از دعای يا حسين استفاده
کند.
يا سريع الرضا: برای زمانی که در مسابقه فوتبال دو گل عقب هستيم و می خواهيم در دقايق
پايانی دو گل به حريف بزنيم ( مثل بازی ايران و چین که جواب داد).
يا ستار العيوب : در مواردی که دوپينگ کرديم و می خواهيم تست دو پينگ نشويم .
يا حيدر کرار: مخصوص مسابقات شمشير بازی اپه .
يا صاحب ذوالفقار: مختص مسابقات شمشير بازی فلوره.
يا صاحب ذوالجناح : برای مسابقات پرش اسب از مانع .
دعای جوشن کبير : برای مسابقات ماراتن ۴۰ کيلومتری استفاده شود همراه داشتن دستمال
ضروری می باشد.
دعای فرج : اين دعا برای بازی و فوتبال اونم با آلمان و دروازه بانی اوليور کان کاربرد به سزايی دارد.
نماز جعفر طيار: خواندن اين نماز قبل از کايت سواری و چتر بازی اکيدا توصيه می شود.
يا يونس نبی به فريادم برس : برای تيم واتر پلو در شرايط بحرانی و غرق شدن استفاده شود.
يا مر تضی علی : اين دعا مخصوص ژيمناستيک آرتيستيک مردان روی دار حلقه ، وقتی که دو پيچ و
دو پشتک وارو همزمان زده شد برای اينکه مثل گربه چهار چنگولی فرود بيائيد مصرف فراوان دارد.
بقيه رشته ها اصلا قصه نخورند کارشناسان ما در حال کشف دعا برای بقيه رشته ها می باشند.از
شوخی بگذريم جدا کارساز امتحان کنيد.
راستی تولد دوسالگیه وبلاگمه بدویید تبریک بگید که دیر شده.
سلام بر ملت چند وقته در کف.
میبینم که الان کف و خون قاطی کردید دیدین اینجا آپ شده. دست به رفرشو اینترو اینا نزن درست اومدی. اینجا اکسیژنه همون آنتی ضعیفه سابق خودمون. والا همین اول کار یه معذرت خواهی تپل از همتون بکنم که چند وقت معتل من شدید و هی اومدین اینجا و ضایع شدید و برگشتید و هی به امید آپ شدن اومدین اینجا و دوباره هی ضایع شدید زرت و زرت. من که هیچ کدوم از کارام به آدمیزاد نرفته، بعد این همه وقت صاف وسط امتحانام اومدم این کشتی انقریب به گل نشسته طوفانهای متلاطم دریاها رو آپ کردم.
میخواستم امروز بیام یه مطلب خفن باحال براتون بزارم دیدم انگار توبه کردم و چند وقته دیگه میخوام برم دست به کار آقای فیلترینگ شم که این بلای خانمان سوز رو از شر وب من برداره برای هدیه تولد دوسالگیش. اووووووووو 1 ماه دیگه تولدشه دیگه. ما که مثل بعضیا توش نکردیم یه 4 5 ماه زودتر بگیریم.
یه جوونمرد پیدا نشد یه فیلتر شیکن به ما بده؟ یکی دوتا زور زدن یه حرفایی زدن ولی کو عملش؟ ماشالا ما ایرانیا اهل حرفیم از اون بالا گرفته تا همین خود اینجانب. مثلا من الان دارم حرف میزنم که ایشالا این وب ازین به بعد به طور مداوم آپ میشه. همش حرف مفته، کی حالشو داره.
نه، شوخی کردم اگه منم بخوام حرف بزنم پس کی باید به حرفش عمل کنه؟ عمل اصولا خیلی خوبه. تو ایران آدمای زیادی پیدا میشن که اهل عمل اند. داری میگی پس چی چی زر میزنی همه اهل حرف اند؟ عرض میکنم خدمتتون. این عمل با اون عمل فرق فوکوله. اون عمل عملی کردنه این عمل بخیه کردنه. نه اون عملی که دکترا میکنند بعدش یه بخیه پشتشا!!! نه، یه عمل داریم که دکترا میکنند، یه عمل داریم که مسولین به حرفهایی که زدند نمیکنند( هرچی میخوام حرف سیاسی نزنم نمیشه، وقتی آی کیو نمیگیره آدم مجبور میشه که توضیح بده که این عملی که منظور من بود کدوم عمله، آقای فیلترین به خدا غلط کردم بار آخرمه عزیزم، ای جونم، این نفس، ای آلبالو، ای زردآلو، اوه گفتم زردآلو و آلبالو یاد قیمتهای خیلی بالاشون افتادم، آقای فیلترینگ ببخشید دم از قیمت بالای کالاها زدم، نتونستم جلو خودمو بگیرم از دهنم پرید) یه عمل هم هست که معاتدین انجام میدن که فکر کنم منظورم این بود.
برای نجات از دست فیلترینگ). یه سلام گرم به اون کسایی که این وبلاگ را بدون فیلتر و راحت باز کردن. یه سلام گرم به اونایی که به هزار زحمت یه فیلتر شکن پیدا کردن تا محبتشون رو به این اکسیژن نشون بدند. یه سلام گرم به اونایی دارن جمله زیبا و مبارک مشترک گرامی دسترسی به این سایت امکان پذیر نمی باشد رو زیارت میکنن. جمله ای که الان روی حدود ۷۰ درصد آدرسهای اینترنتی قرار داره. سلام به اون مسئول فیلترینگ که داره زحمت میکشه تا چشم و گوش جوونای ما بسته که هیچی یه تیغه هم جلوشون میکشه. سلام به اونایی که مردم ایران رو خر و نفهم فرض کردن و با این کارشون یعنی فیلترینگ به مردم میگند که مشترک گرامی شما شعور استفاده از این سایت رو ندارید.
اول کاری یه معذرت به همه دوستان من بدهکارم. به اونایی که باید سر میزدم اما نتونستم. به خدا به همتون سر زدم اما اکثریت شما فیلتر بودید. حتی منگولها و آنی ویلجت. بعدا میگن چرا انقدر معتاد زیاد شده. همینه دیگه ما یه سرگرمی بیشتر نداشتیم اونم این لگن شیکسته بود که از ما گرفتنش. منم مجبور شدم برم معتاد شم. البته اینم بگما داشتم راه میرفتم پام گرفت به اون یکی پام افتادم تو جوب. گفتم حالا که افتادم تو جوب وبلاگمم فیلتر شده براز معتاد شم. خلاشه منم معتاد شدم. بیایید یه طومار درست کنیم بفرستیم برای همون جایی که ملت رو فیلتر میکند شاید اثر کرد.
در آخر: انقدر دلم واسه وبلاگم تنگ شده. اگه کسی یه فیلتر شکن سراغ داره که خودش فیلتر نشده باشه برام بفرسته. مرسی. به امید روزی که همه آزادی بیان داشته باشیم.
سفره هفت سین سفره پایداری نیست نمیدونم چرا هیچ وقت تا روز سیزدهم دوام نمیاره.
حداقل تو خونه ما که اینجوریه. معمولا این سفره به تدریج تجزیه میشه که حداکثر تا یک هفته طول میکشه. روز اول هنوز 24 ساعت از تحویل سال نگذشته که اثری از سکه ها دیده نمیشه. یعنی کجا میتونه باشه. اولین کسی که میشه بهش مظنون بود این داداشمه. البته اون طبق معمول دیوار هاشا رو بلند میبینه و میزنه زیرش انگار نه انگار که ارز مملکت از تو سفره هفت سین کش رفته شده.
دومین چیزی که به تدریج از توی این سنت کهن نابود میشه سمنو می باشد که ظرف 48 ساعت فاتحه اون خونده میشه اونم به صورت انگشت انگشت. خیلی زجر آوره که بری یه انگشت به سمنو بزنی ببینی چیزی توش نیست. پس برای تسکین خود یه دونه سنجد از توی ظرفی که تا دیروز تا لبش پر بود و الان نصف هست بر میداری. باز هم مظنون اصلی برای نا پدیدی سمنو، برادر گرامی می باشند که باز هم طبق معمول با ما دیوار بلند هاشا مواجه می شویم.
بله دیگه سنجد هم که خدا رحمتش کنه چیز باحالیه، گاهی چندتاش رو خردن خوبه، مفیده. البته اگه تا روز سوم دوام بیاره و نابود نشه. تو این سه چهار روز هم که ماهی بنده خدا عمرش رو داد به شما که پزشک قانونی علت مرگ را عوض نکردن آب آنها و خفگی ماهی ها از بوی کثافتکاریهای خودشون توی آب اعلام کرد. من اگه میدونستم چرا این ماهی ها اینقدر تِر میزنند خیلی خوب بود. خوبه چیزیم نمیخورند و انقدر .......
رسیدیم به تخم مرغ. امسال به دلیل نبود وقت، فرصتی برای پخاندن و رنگوندن تخم مرغ ها نشد و این بسیار موجب شادی مادر شد و ایشان روزی را برای املتوندن این تخم مرغها در نظر گرفتند و به خورد خانواده دادند.
سرکه هم که تو این چند روز چاشنی سالادهای آقا داداش شد. این داداش ما را اگه آب جوش هم جلوش بزاری بگی بخور حتما با سالاد می خوره.
از هفت سین ما سه سین دیگه باقی مونده. که آق داداش ما برای نابودی آنها نقشه های فراوانی را در سر می پروراند. سماغ، این ماده به یک حرکت از سوی سران خانواده دارد که تصمیم به صرف کباب بگیرند که در یک چشم به هم زدن از سفره ما پر میکشد.
سبزه هم که به دلیل ندیدن معشوقه خود یعنی خورشید خانم رنگی به رخسار ندارد و مرگش نزدیک است. اگه بهنام میتونست این هم میخورد.
در پایان نتیجه میگیریم که سیر چیز بسیار خوبی هست.
پیش از من و تو لیل و نهاری بوده است ایران همه خوش به اصفهانی بوده است
بر چهره گل نسیم نوروز خوش است سوهان و گز و چایی لب سوز خوش است
بر چرخ فلک هیچ کسی چیر نشد از خوردن آجیل کسی سیر نشد
ترکیب پیاله ای که در هم پیوست حاجی به دو لب تخمه اعلا بشکست
هر خشت که بر کنگره ایوانی است اول گز اصفهان گز کرمانی است
دارنده چو ترکیب طبایع آراست بر نرخ گز افزود و از آن هیچ نکاست
گویند که هر آن کسان که با پرهیزند از بهر خرید عید بر پا خیزند
نیکی و بدی که در نهاد بشر است خرج شب عید ما ز جیب پدر است
آن را که به صحرای علل تاخته اند جنس بد و بنجل به من انداخته اند
افسوس که سرمایه ز کف بیرون شد از قیمت اجناس دلم پر خون شد
می خوردن و گرد نیکوان گردیدند به زانکه ز جیب مردمان چاپیدند
سلامی به گرمی آفتاب ولایت و امامت
اووووووووووووووووووووو سلام منو ببخشید یهو جو رادیول و تیلیوزیون منو گرفت. ما نفهمیدیم کی سال تحویل شد. سالهای قبل یه بمبی یه شیپوری یه ناقاره ای چیزی میداشت این صدا سیما نمیدونم امسال چرا اینجوری بود. (هرسال گند تر از پارسال). یه چیز دیگه هم نفهمیدم سال رو باید تحویل گرفت یا داد. اگه تحویل دادیم رسیدشو از کی باید بگیریم؟![]()
دیشب که ما هرچی اومدیم اس ام اس برای بروبچ بزنیم نشد که اوج حملات اس ام اس بود. یه دونش با زور رفت. الانم که اومدم با حجوم آفای سند تو آل شده مواجه شدم که ای بدک نبود خوب بود. سال کورش کبیر مبارک. حالا خورشید یه دور زده شما جوگیر نشید.
امیدوارم سال پر بار و برکتی براتون بوده باشه سال ۸۵ اگر هم نبوده دیگه نخور گذشته گذشته ها گذشته هرگز به غصه خوردن .......... . فعلا ۸۶ رو بچسب که مثل پارسالت نشه. صدا سیما که مثل پارسالش بود بدتر هم شده. امیرقاسمی پیشرفت کرده. نمکپاش پیشرفت کرده. منگلها درجا زدند. ته جهنم هم که مثل همیشه داغه. و استاد احدی هم که ما رو کاشته اول سالی. دایی احمد رو هم که خدا بیامرزتش مرد خوبی بود. مغز اینم که فعاله کمکان.آقای شاسکول زاده هم که با نیومدن هاش مارو کشته.و شلغم هم بعد ۹ ماه چجوری اومد. و دیگر دوستان که مجال تقدیر از آنها نیست چون پست آن لاین نوشته شده. واقعا ببخشید.
تو این عیدیه کسی انتگرال بلد نیست یاد من بده؟ بعد عید سرویسم.
باز هم عید را به شما تبریک میگم و آرزوی هرچی خوبی هست رو برای شما میکم. یکی نیست به من حرف زدن یاد بده.
در ضمن شعی میشود که این کشتی انقریب طوفانهای متلاتم به گل نشسته هر ۲ روز ک باز به آپ دچار گردد البته اگه این باران که بگم خدا مرغش کنه یاری کنه.
چیه دنبال سعدی نامه میگردی؟ نیست. سعدی رفته مرخصی. رفته شهرشون. بعد عید میاد.
امسال رفتم خونه دوستم. یعنی خونشون تو یه شهرکه همشم آپارتمان. ملت همه بیرون بودند. کلی ترقه زدند منور در کردند. یه آتیش بزرگ درست کرده بودند من که از روش پریدم وقتی رسیدم وسط آتیش یه صدای ویژی شنیدم. بعد فهمیدم که بله موهام شوخت. تازه انقدر بسیجی زدیم که. چند بار ازین بسیجی پلاستیکی قلابیا اومدن اونجا ولی جرات نمیکردن بیان جلو. م رفتن با بزرگترشون میومدند. یه بار ۱۰ تا موتور بسیجی اومدن همه ریختن سرشون تا می خوردند کتکشون زدند
.
نامردا رفتند با یگان ویژه اومدند یکیشونم یه باتوم (آخرش نفهمیدم باتون بود یا باتوم) زد به پام
. خلاصه بعدش بزن و برقصو از این جور قرتی بازیا. ولی در کل شب خوبی بود. راستی این پست به صورت آن لاین نوشته شده. اگه خیلی بیخودیه به خوبیه خودتون نمیخواد ببخشید. اصلا همینه که هشت. میخوایی بخوا نمیخوایی نخوا. ()*،،×٪*×،×،×٪٪¤((**)،)*×)٬٫٬¤٫פ٫٫٬٫٫٬¤،)(ـ+ـ
مطلب دیگه که میخوام بگم در مورد فیلم ۳۰۰ هست که واقعا منو عصبی کرد. دوستان برای یک بار هم که شده بیایید با هم متحد بشیم. من این قسمت از پستم رو عینا از وبلاگ روانیها برداشتم شما هم این کار رو بکنید برای دفاع از فرهنگ ایران.
با فیلم 300 چه میتوانیم بکنیم؟
به گمان من سینما از چنان قدرتی برخوردار است که میتواند خواسته یا ناخواسته روی افکار عمومی اثر بگذارد ، فیلم 300 هم از این قاعده مستثنی نیست و خوشخیالی است اگر گمام کنیم چنین فیلم پرهزینه و دراماتیکی با انبوه جلوههای ویژهاش نتواند ، نظر غربیان را درباره پیشینه ما عوض کند.
مادامی که به صورت فعال و گاه عامدانه از خود چهرهای سیاه برای رسانههای غربی درست میکنیم ، و تا زمانی که از گذشته خود غافل هستیم ، نباید بهتر از این را انتظار داشته باشیم. بارها نوشتهام که فرهنگ هم دیجیتالی شده است ، وقتی برای نوشتن این پست نبرد ترموپیل و خشایارشا را در در گوگل جستجو می کردم ، متوجه شدم ، حتی یک سایت خوب درباره تاریخ باستان نداریم. هرچه بود تلاشهای پراکنده افرادی معدود و پستهای پراکنده وبلاگنویسها بود.
از ساختن فیلم و گیم هم نگویید که نه توان ساختن آنها را داریم و نه ارادهای برای تجلیل از گذشته خود.
اگر هرودوت با اغراق 300 نفر را در برابر سپاهی میلیونی قرار داد باید اعتراف کنم که در حال حاضر ، دقیقا شرایط برعکس شده است ، اکنون ما وبلاگنویسها هستیم و انبوهی از رسانهها و استودیوهای غربی با بودجههای میلیون دلاری! نمی دانم شمار وبلاگهایی که برای مقابله در برابر 300 ، همکاری خواهند کرد به 300 وبلاگ میرسد یا نه!
راهکارهای مقابله:
- بمباران گوگلی : سادهترین و آسانترین کار است ، من و گوگل به هم سازیم و بنیادش براندازیم!این بار هم جناب لگوفیش مثل قضیه خلیج فارس ، در این زمینه پیشقدم شدهاند.
- ویرایش منصفانه ویکیپدیا : به ویکیپدیا بروید و مبحث فیلم 300 را منصفانه ویرایش کنید ، درباره اشتباهات فاحش این فیلم بنویسید.
- دادن نمره پایین به این فیلم در سایتهای معرفی فیلم و نوشتن شرح بر این فیلم در آنها.
- کمک به برپا و پربار شدن سایت 300themovie.info
اما برای همه کارهای بالا نیاز به سازماندهی و تقسیم کار وجود دارد ، با وجود اینکه از نبودن روح همکاری و کار گروهی در وبلاگستان مطمئنم ولی امیدورام این بار ، بتوانیم در این مورد همدیگر را تحمل کنیم. در مرحله اول باید اطلاعات خام از کتابهایی که در اختیار داریم استخراج شود و در مرحله بعد برای درج در ویکیپدیا و سایت 300themovie.info به انگلیسی ترجمه شود. در مورد بمیاران گوگلی هم باید همه با لینک دادن به سایت 300themovie.info در این کار شرکت کنند.
چگونه بمباران گوگلی کنیم؟
برای بمباران گوگلی باید عده زیادی از وبلاگنویسها به سایت 300themovie.info لینک بدهد ،آن هم دقیقا با این کلمات: 300 the movie.
سایت 300themovie.info به وسیله نویسنده وبلاگ لگوفیش ایجاد شده است.
این هم بمب این جانب!:
300 the movie
در همین زمینه:
- يونانیهای خوشتيپ، ايرانیهای وحشی!
- با سیصد چه کار کنیم؟

سعدی نامه:
مردکی را چشم درد خاست. پیش بیطار رفت تا دوا کند. بیطار از آنچه در چشم چهار پایانمی کند در چشم وی کشید و کور شد. حکومت پیش داور بردند. گفت: بر او هیچ تاوان نیست. اگر این خر نبودی پیش بیطار نرفتی. مقصود از این سخن آن است تا بدانی که هر آن که نا آموزده را کار بزرگ فرماید با آنکه ندامت برد به نزد خردمندان به خفت رای منسوب گردد
ندهد هوشمند روشن رای یه فرومایه کارهای خطیر
بوریاباف گرچه بافنده ست نبرندش به کارگاه حصیر
مخم تعطیل شده دیگه کار نمیده نمیدونم چرا.را نیم بره
. برای همینم مجبورم مطلب از سال پیش
بردارم. منم شدم عین صدا سیما. دید فیلم پدر سالار رو شونصد بار گذاشت منم هی برا مناسبت ها که میشه هی مطلبای پارسال رو میزارم. اصلا عشقم میکشه دیکتاتورم.
چهارشنبه سوري نزديكه اوضاع بگير بگير زياده. يه روز يه بابايي رو بهش گير دادن و بين اين بابا و اون بابا ماموره يه ديالوگهايي رد و بدل شد كه قسمتي از اون به رشته تحرير در آورده شده خودتون ببينيد چي شده اون شب البته چهارشنبه سوري نبوده ها. ولي اينجوريه ديگه
در ضمن چهارشنبه سوري مراقب خودتون باشيد بالا سرتونم نگاه كنيد ببينيد كه يهو يه ترقه اي چيزي نيوفته تو سرتون. آخه شانس كه نداريد كه. خلاصه گفتن از من بيد.
سال هزار و سيصد و خرده ، شب ، ساعت وقت شام ، خيابان فلان ، ايران...
مامور: كجا داری ميری؟
يه نفر: خونه.
مامور: از كجا ميای؟
يه نفر: از محل كار.
مامور: واسه چی؟
يه نفر: چون كارم تموم شده.
مامور: دانشجويی؟
يه نفر: نه.
مامور: قبلا" هم دانشجو نبودی؟
يه نفر: نه ، من از اول تنبل بودم!
مامور: حرف اضافی موقوف! بابات دانشگاه رفته؟
يه نفر: نه ، بی سواد بود.
مامور: پس تو چرا قيافه ت مشكوكه؟!
يه نفر: نمی دونم! اگه دستور ميدين جراحی پلاستيك كنم!
مامور: نه ، خودمون تغيير قيافه ت ميديم! شغلت چيه؟
يه نفر: حسابدارم.
مامور: پس اختلاس می كنی؟
يه نفر: نه ، جمع دارايی ام صد هزار تومان نميشه.
مامور: پس همه ی پولهاتو از مملكت خارج كردی؟
يه نفر: نه ، من تا حالا دلار نديدم.
مامور: حسابدار دانشگاهی؟
يه نفر: نه.
مامور: پس حسابدار كجايی؟
يه نفر: روزنامه.
مامور: پس اينطوووووررررر.....
﴿در اين لحظه مذاكرات جدی تر ادامه ميابد﴾...
مامور: پس معتادی؟
يه نفر: آخ! نه ، من ورزشكارم.
مامور: پس مخالف مايلی كهن هستی؟
يه نفر: آخ سرم! به خدا مخالف مايلی كهن نيستم.
مامور: پدرسوخته ، طرفدار منچستر يونايتدی؟
يه نفر: آخ شكمم! به خدا من طرفدار تيم ملی هستم.
مامور: پس تو بودی روز مسابقه ی ايران و استراليا توی خيابون مست كرده بودی و می رقصيدی؟
يه نفر: آخ پام! به خدا من نبودم. اون روز من گلاب به روتون ﴿...﴾ داشتم اصلا" توی خيابون نيومدم.
مامور: چرا صورتت رو اينجوری كردی؟
يه نفر: مگه چه جوری شده؟!
مامور: برای چی صورتت زخميه؟
يه نفر: شما زدين.
مامور: مشروب می خوری ، ميای توی خيابون ، سخنرانی می كنی؟
يه نفر: من؟! اينجا كه كسی نيست براش سخنرانی كنم.
مامور: بگو اسم مشروبی كه خوردی چی بود؟
يه نفر: من نخوردم.
مامور ﴿به همكارش﴾: بنويس جانی واكر. از كجا خريدی؟
يه نفر: من نخريدم.
مامور ﴿به همكارش﴾: بنويس از جردن ، از اصغر سياه خريده.
يه نفر: به خدا من اصغر سياه رو نمی شناسم.
مامور: غصه نخور! بعدا" كه اصلاح شدی اول روزنامه رو ول می كنی ، بعدا" با اصغر سياه هم آشنا ميشی!
سعدی نامه:
هر آن سری را که داری با دوستان در میان منه چه دانیکه وقتی دشمن گردد و هر بدی که توانی به دشمن مرسان که باشد وقتی دوست گردد.
خامشی به که ضمیر دل خویش با کسی گفتن و گفتن که مگوی
ای سلیم،آب ز سرچشمه ببند که چو پُر شد نتوان بستن جوی
افسر راهنمایی و رانندگی تعدادی عکس از روی میزش برداشت و به طرف مردی که در صندلی کنار میز
او نشسته بود گرفت و گفت: آقای عزیز این عکسها که توسط دوربینهای کنترل ترافیک گرفه شده نشان میدهد که شما با سرعت 120 کیلومتر از چراغ راهنمایی در میدان نوبنیاد رد شدید، به پشت یک وانت در میدان ونک و یک مینی بوس در قلهک چسبیدید، در منطقه پر ترافیک و شلوغ سید خندان ویراﮊ دادید، روی لبه جدولهای سیمانی و حتی نمیدانم چطور روی لبه نرده های کنار خیابان رفتید. باز هم منکر این خلافها هستید؟ مرد گردنش را کج کرد و گفت: جناب سروان بنده نگفتم خلاف نکردم. فقط گفتم من بی گناهم. مشکل از جای دیگری است، الان هم همه چیز را قبول دارم اما با صدای رسا اعلام میکنم همه اش تقصیر دولته. افسر عکسها رو روی میز گذاشت و ابرو گره کرد و گفت یعنی چه؟ شما در موارد متعدد خلاف کردید آن وقت می فرمایید تقصیر دولته؟ یعنی دولت اشتباه کرده که چراغ راهنمایی با دوربینهای کنترل ترافیک کار گذاشته؟ یا اصلا به خاطر مقررات راهنمایی و رانندگی تقسیر کاره؟ مرد آب دهانش را قورت داد و گقت: هیچ ربطی به مسائلی که گفتید نداره، الان خدمتتان عرض میکنم چرا خلافهای من تقصیر دولته. مطمئنم وقتی قضیه را بشنوید، حتما حق را به بنده میدهید و اگر جریمه و مجازاتی هم قائل باشید به سراغ دولت خواهید رفت. افسر گفت: سراپا گوش هستم. بفرمایید جناب پاک باز.
پاک باز نفس عمیقی کشید و شروع کرد به صحبت: همانطور که قبلا به اطلاعتان رساندم بنده پانزده سال است که در آموزش و پرورش دبیر زیست شناسی هستم. تا ده دوازده سال پیش با پیکان مدل 47 مرحوم پدرم به محل کارم که مدرسه ای در اختیاریه بود میرفتم. اما بعدا از طرف اداره محیط زیست اعلام شد حرکت ماشینهای مدل پایین تر از 50 ممنوع است و بنده هم چون استطاعت ارتقاع مدل مدل ماشینم را نداشتم ناچار شدم آن را بفروشم و یک موتور دنده ای بخرم. در همان روزهای موقعیت مناسبی پیش آمد و ازدواج کردم. دو سال بعد از طرف آموزش و پرورش اعلام شد که حضور دبیر مرد در مدارس دخترانه ممنوع است و خود به خود ساعات کاری بنده کاهش پیدا کرد و در شرایطی که درآمدم پایین آمده بود، خرج بالا رفت. پس ناچار شدم موتور دنده ای را بفروشم و یک موتور گازی بخرم. چند سالی با همان موتور گازی مشغول رفت و آمد به سر کارم بودم و در همین اثنا با افتتاح تدریحی رشته زیست شناسی در دانشگاههای آزاد و غیرانتفاعی و پیام نور و علمی کاربردی و غیره ناگهان تعداد دبیران زیست شناسی به طور تصاعدی افزایش یافت. یعنی برای پست معلمی من و یک همکار دیگرم که او هم زیست شناس بود، سی رقیب تازه نفس و کم توقع پیدا شد. به همین دلیل هم ساعات کاریم تقلیل پیدا کرد، هم محلهای کار متعدد شد. یعنی بنده با هزار التماس از مدیران محترم مدارس مختلف سه چهار ساعت وقت تدریس گرفتم. دقت بفرمایید این یعنی بنده در شش هفت مدرسه مختلف درس میدهم تا بیست و چهار ساعت تدریس موظفم پر شود و با توجه به فاصله مدارس مزبور ناچارم هر روز از اختیاریه تا ده ونک، از سید خندان تا نو بنیاد و از قلهک تا گاندی تردد کنم. آن روز ها طی اطلاعیه از طرف اداره کنترل آلودگی هوا وایضا اداره خودتان تردد موتورهای دوزمانه یا همان موتورهای گازی ممنوع اعلام شد. بنابرین به ناچار موتور گازی را هم فروختم اما چون قیمت دوچرخه هم شده بود چهار برابر خون پدرم، ببخشید منظور چهار برابر پولی است که پدر مرحومم برای خرید همان پیکان سابق الذکر داده بود، نتوانستم حتی دو چرخه بخرم. پس به ناچار یه جفت کفش اسکیت مرغوب خریدم که احتیاجی به بنزین و روغن نداشته باشد و هوا را هم آلوده نکند. از سید خندان که میخواهم بالا بروم، پشت ماشینها می چسبم تا سربالایی را راحت طی کنم و هنگام پایین آمدن از خیابانهای بالاتر هم ابتدا می ایستم و پا را با کفش اسکیت روی زمین میکشم و سرعت میگیرم و بدون توقف از خیابان یا پیاده رو، از روی جدول یا نرده و خلاصه با هر بدبختی ای که فکرش را بکنید خودم را به مدرسه ام در جنوب منطقه آموزش و پرورش می رسانم. البته قبول دارم که اسکیتهایم وسیله ایاب و ذهابم هستند و طبق مقررات راهنمایی و رانندگی می بایست نمره بشوند، اما تصدیق بفرمایید نه میتوانم نمره های جلو و عقب را به اسکیتها وصل کنم و نه اینکه آنها را از کمرم آویزان کنم. حالا حق دارم که می گویم تمام تقصیرات از دولت است یا نه؟
سعدی نامه:
هرگز از دور زمانه ننالیدم و روی از گردش آسمان در هم نکشیدم مگر وقتی که پایم برهنه مانده بود و استطاعت پای پوشی نداشتم، به جامع کوفه درآمدم دلتنگ، یکی را دیدم که پای نداشن، شکر نعمت حق تعالی به جای آوردم و بر بی کفشی صبر کردم.
مرغ بریان به چشم مردم سیر کمتر از برگ ترّه برخوان است
وان که را دستگاه و قدرت نیست شلغم پخته مرغ بریان است
کلمه ولنتاین کلمه ای فارسی انگلیسی می باشد یا به عبارتی فینگلیش می باشد که از زمان
فتحعلی شاه رایج شده است که در این روز بعضیها برای هم جایزه می خرند. این کلمه امروزه دردسر های فراوانی برای جوانان دارد. عده کثیری از زوجهای جوان که به عقد در نیامده اند و رابطه همینجور الکی دارند حدود یک هفته مانده به این روز طرز رفتار آنها با طرف مقابل به انداره 180 درجه در راستای افق عوض میشود و این عمل موجب جدایی و بهم خوردن این رابطه می گردد. که بسیار به نفع طرف مذکر می باشد. این جدایی معمولا موجب شادی طرفین می شود و تا 2 الی 3 روز بعد از ولنتاین ادامه پیدا میکند و بعد از این مدت دوباره بسم الله.
در نسخ دستی قدیمی که از زبان درباریون فتحعلی شاه بیان شده است آمده است.
هرساله هنگامی که دوچار به ولنتانگ مانده بودندی، اعلی حضرتو دستورندی به جمع آوری مالیات از رعایا. قبله عالمو قریب به 800 همسر داشتندی که یکی از یکی لوس تر بودندی. و پدر قبله عالم را از بیخ و بن درآوردندی گویی که اعلی حضرت به کویر لوت مبدل گشتندی. شاه مجبور بودی برای همه هماسران جایزه ای بس ارزشمند تهیه کردندی که مخارجش را از خزانه و مالیات فراهمندی. در سنوات بعد که اعلی حضرت کفگیرش به ته تاقار اصابت کردی. روز ولنتاین را به سفر فرنگ عظیمت نمودندی و تا دوماه بعد خودش را نشان دادندی تا آبها از آسیاب افکندی.
بله. امروزه با این اوضاع همه که امکانات خزانه داری و فضانوردی که ندارند. وقتی گوجه کیلویی 2000 تومنه کی میره کادو بخره( خداییش حال کردین گرونی رو چجوری ربطش دادم به ولنتاین). مجبورند در این ایام به قهر بنشینند.
بسیاری از ازواج که مراحل بالا رو انجام نمیدهند و جایزه رو می خرند. که در این حالت طرف مونث بسیار ذوق نموده و مانند آهویی که تیتاب میل نموده باشد جفتک چارکش به طاق میزند. اینبار به خوبی و خوشی 1 هفته بعد از ولنتاین این رابطه را بهم می زند. و می رود که حماری دیگر جست و جو نماید. و این داستان ادامه دارد ....
سعدی نامه:
یکی را از علما پرسیدند که کسی را با ماه رویی در خلوت نشسته و درها بسته و رفیقان خفته و نفس طالب شهوت غالب. هیچ باشد که به قوّت پرهیزگاری از وی به سلامت بماند؟ گفت: اگر از مه رویان به سلامت ماند از بد گویان نماند.
و اِن سَلِمَ الانسانُ من سوُ ء نفسِهِ فَمِن سو ء ظنِّ المدعی لیس یَسلَم
شاید پس کار خویش بنشستن لیکن نتوان زبان مردم بستن
هر چي به خودم و اين شيكم بي صاحب صابون زدم كه تو اين بيست روز تعطيلي دانشگاه كليا حال
به اين وبلاگ مادر مرده و اين خوانندگان بي كارش ميدم، نشد كه نشد. هر چي دنبال سوژه گشتم، پيدا نشد كه. الانم همينجوري الكي اومدم يه چيزي نوشته باشم نگين آپ نكردي. حالا كه هم كشيدم دارم مطلب مينويسم بزاريد يكم از اين محرم بگم.
يه روز خير سرم نشسته بودم تو خونه يكي از اين بچه ها كه شعور درست و حسابي نداره(همون كه چهار تا پست قبل در موردش نوشتم اُ پسر عمه كله پوكم هست) انر انر اومد در خونمون كه:
پسره: علي پاشو بريم عليمي داغوش نبينم.
من: نمنه؟
پسره: پاشو بريم عليمي داغوش نبينم.
من: چي هست؟
پسره: هيئته. مداحش عليميه معروفه خوبه.
من: من امروز مامانم پولامو روفيد پول ندارم.
پسره: طوري نيست بيا من بهت پول مي.... . نه نميدم بهم ديگه نميدي.
من: ![]()
اينطور بود كه من رو كشوند بيرون و هيچگونه پولي كه بهم نداد هيچ موبايلمم گرفت كه زنگ بزنه. منم يادم رفت ازش بگيرم. تو راه هي با اون پسر عمه اش هي منو ميزدند. ياد چهار تا پست قبل افتاد و يه مشت گذاشت تو چونم. وقتي ديدي دردم اومد گفت چرا صورتتو اوردي جلو. تازه با اسي هم رفيق شده بودند و منم ميخواستند با اسي رفيق كنند. منم كه از اسي خوشم نيومد. فقط هما دوست داشتم(قابل توجه بعضي آقايون). هي ماچم ميكرد. نميدونم چرا اينجوري شده بود منكه اون شب خيلي ازش ترسيده بودم.
وقتي رسيديم به اونجا انقدر شلوغ بود كه ملت پشت در مونده بودند.
نميدونم شام چي ميدادن كه انقدر شلوغ بود. آخه ملت ما هميشه برا شام ميرن. يكي از دوستاي داداشم يه ليست از تمام روضه ها و شام و تاريخ و حتي ساعت شام دادن تو دهه اول و دوم تهيه كرده بود. داشتم ميگفتم اين پسره بيشعور با اون پسر عمه بيشعور ترش تو اون شلوغيا يه راه فرار ديدن و پريدن تو. كار هميشگيشون بود ديگه. منم موندم پشت در. حالا موبايلمم پيش اونه. گشنه خودش موبايل داره ها مال منو گرفت زنگ بزنم. راستي پول قبض موبايل اين پسره هر سري دوهزار تومن بيشتر نمياد. اونم هزار و دويست تومنش آبونمانه بقيشم مسيجه.
اونا كه رفتن تو من موندم بيرون. نميشد پيداشون كنم منم تصميم گرفتم برگردم. حالا پول از كجام بيارم؟
اين پيره زن هارو ديدن دست ميكنن يه جاهايي پول در ميارن؟ من دست كردم يه جاها ديگم و پول در اوردم و رفتم خونه.
چيه؟ فكر بد ميكني؟ جيبمو گفتم.فيييششششش. الله اكبر. مغز جوونا رو ميبيني تورو خدا چقدر منحرفه؟
خلاصه فرداش كه زنگش زدم ديدم يه چيزيم طلب كاره و ميگه:
به خاطر تو از عليمي داغوش نبينم اومديم بيرون.(تو نخ علیمی بودن با اون ریش و پشمش
.) تو چطوري اومدي بيرون؟. تورو خدا رو رو ميبيني. بدهكارم شديم.
به قول بعضيا:
خ.ب.ت.م.ب.ي.ع.ص.ي.ل.ج.ب 1: اين داستان جنبه آموزشي نداشت همينجور الكي بود
خ.ب.ت.م.ب.ي.ع.ص.ي.ل.ج.ب 2: سانسور
خ.ب.ت.م.ب.ي.ع.ص.ي.ل.ج.ب 3: من ازين قرطي بازيا بلد نيستم.
خ.ب.ت.م.ب.ي.ع.ص.ي.ل.ج.ب 4: محرم رو حال ميده آدم اينور و اونور رسوب كنه.
خ.ب.ت.م.ب.ي.ع.ص.ي.ل.ج.ب 5: پست بعد عكس اين پسره رو ميزارم تا بهترين سوژه طنز سال شناخته بشه
خ.ب.ت.م.ب.ي.ع.ص.ي.ل.ج.ب 6: همينجوري الكي. دور هم باشيم. برا خنكي هوا
خ.ب.ت.م.ب.ي.ع.ص.ي.ل .ج.ب 7: خ.ب.ت.م.ب.ي.ع.ص.ي.ل يعني: خودم بدون تو ميرينم،با يارو، عباس، صيلي، يواشكي، لوله، جمله بساز.
خ.ب.ت.م.ب.ي.ع.ص.ي.ل.ج.ب 8: از اين به بعد آخر هر مطلب يه حكايت از سعدي مينويسم. حتما بخونيد.
سعدي نامه:
نه گرفتار آمدي به دست جواني مُعجب، خيره راي، سر تيز، سبك پاي كه هر دم هوسي پزد و هر لحظه رايي زند و هر شب جايي خسبد و هر روز ياري بگيرد.
جوانان خردمند و خوب رخسار وليكن در وفا با كس نپايند
وفا داري مدار از بلبلان چشم كه هر دم بر گلي ديگر سُرايند
چهار نفر بودند. اسمشان اين ها بود: همه کس، يک کسي، هرکسي، هيچ کس.
کار مهمي در پيش داشتند و همه مطمئن بودند که يک کسي اين کار را به انجام مي رساند.
هرکسي مي توانست اين کار را بکند، اما هيچ کس اين کار را نکرد. يک کسي عصباني شد، چرا که اين کار، کار همه کس بود، اما هيچ کس متوجه نبود که همه کس اين کار را نخواهد کرد.
سرانجام داستان اين طوري تمام شد که هرکسي يک کسي را سرزنش کرد که چرا هيچ کس کاري را نکرد که همه کس مي توانست انجام بدهد .
من كه گيچ شدم... ولي دقت كن... خيلي جالبه...
من يه شكلات گذاشتم توی دستش... اون يه شكلات گذاشت توی دستم... من بچه بودم... اون هم
بچه بود... سرم رو بالا كردم... سرش رو بالا كرد... ديد كه منو ميشناسه... خنديدم... گفت "دوستيم؟" ... گفتم "دوست دوست" ... گفت "تا كجا؟" ... گفتم "دوستی كه تا نداره" ... گفت "تا مرگ!" ... خنديدم و گفتم "من كه گفتم تا نداره" ... گفت "باشه ، تا بعد از مرگ!" ... گفتم "نه ، نه ، نه! تا نداره" ... گفت "قبول ، تا اونجا كه همه دوباره زنده ميشن... يعنی زندگی بعد از مرگ... باز هم با هم دوستيم... تا بهشت... تا جهنم... تا هر جا كه باشه من و تو با هم دوستيم" ... خنديدم و گفتم "تو براش تا هر جا كه دلت ميخواد يه تا بذار... اصلا" يه تا بكش از اين سر دنيا تا اون دنيا... اما من اصلا" تا نميذارم" ... نگاهم كرد... نگاهش كردم... باور نمی كرد... ميدونستم... اون می خواست حتما" دوستی مون تا داشته باشه... دوستی بدون تا رو نمی فهميد...
گفت "بيا برای دوستی مون يه نشونه بذاريم" ... گفتم "باشه ، تو بذار" ... گفت "شكلات... هر بار كه همديگه رو می بينيم يه شكلات مال تو ، يكی مال من... باشه؟" ... گفتم "باشه" ... هر بار يه شكلات ميذاشتم توی دستش... اون هم يه شكلات توی دست من... باز همديگه رو نگاه می كرديم... يعنی كه دوستيم... دوست دوست... من تند شكلاتم رو باز می كردم و ميذاشتم توی دهنم و تند تند اونو می مكيدم... می گفت "شكمو! تو دوست شكمويی هستی!" ... و شكلاتش رو ميذاشت توی يه صندوق كوچولوی قشنگ... می گفتم "بخورش!" ... می گفت "تموم ميشه... ميخوام تموم نشه... برای هميشه بمونه" ...
صندوقش پر از شكلات شده بود... هيچكدومش رو نمی خورد... من همش رو خورده بودم... گفتم "اگه يه روز شكلاتهات رو مورچه ها بخورن يا كرمها ، اون وقت چيكار می كنی؟" ... گفت "مواظبشون هستم" ... می گفت "ميخوام نگهشون دارم تا موقعی كه دوست هستيم" ... و من شكلات ميذاشتم توی دهنم و می گفتم "نه ، نه! تا نداره... دوستی كه تا نداره" ...
يه سال... دو سال... چهار سال... هفت سال... ده سال و بيست سال شده... اون بزرگ شده... من بزرگ شده م... من همه ء شكلاتها رو خورده م... اون همه ء شكلاتها رو نگه داشته... اون اومده امشب كه خداحافظی كنه... ميخواد بره... بره اون دور دورها... ميگه "ميرم ، اما زود بر می گردم" ... من ميدونم ، ميره و بر نمی گرده... يادش رفت شكلات به من بده... من يادم نرفت... يه شكلات گذاشتم كف دستش... گفتم "اين برای خوردن" ... يه شكلات هم گذاشتم كف اون دستش... گفتم "اين هم آخرين شكلات برای صندوق كوچيكت" ... يادش رفته بود كه صندوقی داره برای شكلاتهاش... هر دو رو خورد... خنديدم... ميدونستم دوستی من تا نداره... ميدونستم دوستی اون تا داره... مثل هميشه... خوب شد همه ء شكلاتهام رو خوردم... اما اون هيچكدومشون رو نخورد... حالا با يه صندوق پر از شكلات نخورده چيكار می كنه؟!
عرض شود که ای بسوزه پدر این امتحانات که هر چی میکشیم از اوست. یه وقت فکر نکنید که امتحانام تموم شده ها نههههههههه. اومدم که فکر نکنید من مردم
. تازه این همه نت نیومدم و امتحانام رو گند زدم. استاد فیزیکه میگفت از ۱۵۰ نفری که با من دارند ۸ نفر قبول شدند
. یعنی میشه من بین ۸ نفر برتر باشم؟ خلاضه امروز اومدم از خماری درتون بیارم.پس. آپپپپپ میکنییییییییییییییییم.
یه مطلبی هست که دیشب یی هو زرت خورد به کلم. ماجرا از این قراره که یکی از بچه ها برای پدر بزرگش مجلس یادبود و از اینجور چیزا گرفته بود. البته خودش که مال این حرفا نیست باباش گرفته بود. ما با بچه ها گفتیم یکم دیر بریم. مثلا برای شام. خلاصه حدود ساعت ۸:۳۰ بود رفتیم حالا باید کی میرفتیم؟ بعد اذان. آقا یک حالی داد. هر هر و کر کر به راه بود. اصلا چرا من دارم اینا رو میگم میخواستم یه چیز دیگه بگم.
این فاجعه عاشورا نمیدونم چرا هر سال آپ دیت میشه. هر سال مداحان اهل بیت یه چیز جدید میگن. همین مداح دیشبه یه چیزایی میگفت که من اصلا به گوشم نخورده بود. همچین مکالمات امام حسین با تک تک اعضای خونواده اش رو برات می گفت که انگار اون یارو همونجا بوده. بنده خدا فکر کنم داشت از رو فیلم نامه فیلم روز واقعه می خوند. سر مداحیش انقدر خندیدیم که نگو. چند نفر بودند اینا لیسانس سینه زنی داشتند. یه طوری سینه میزدند که تبهر خاصی میخواست. بعدش گرمشون شد و لباساشونو در آوردن. بعد یهو چراغها رو روشن کردند و ........ . آقا غرض از این همه حرف زدن امام حسین نیازی به این سینه زدن ها و تو سر زدن ها نداره. این سینه رو محکم بزنی شل بزنی بزنی یا نزنی نه چیزی به امام حسین اضافه میشه نه چیزی کم میشه. اگه خیلی راست میگی و ادعایه حسینی بودنت میشه کارهاتو مثل امام حسین بکن وگرنه این داستانها رو ۱۴۰۰ سال داریم میشنویم همشم از بریم. این روضه هارو باید برای بچه ها بزارن تا اونا یاد بگیرن.
اینم بگم این مطلب رو که خوندید خودتون کاما گزاری و نقطه گزاریشو بکنید دیگه.
مشترک گرامی ، اِوا ............ خجالت نمی کشی ؟
مشترک گرامی ، پیشتهِ .......... !
مشترک گرامی ، دست نزن ، جیزه ، دهه !
مشترک گرامی ، به جان مادرم اگه یه بار دیگه از این ورا رد بشی با دفعه قبل می شه دوبار.
مشترک گرامی ، شرمنده ، نداری 10 هزار تومن دستی بدی ! الان چند ماهه مخابرات حقوقمون رو نداده ، بهت پس می دم.
مشترک گرامی ، فیلتر شکن خوب سراغ نداری ؟
بازم تویی مشترک گرامی ! روتو برم ...... هی !
و همانا گاو را آفريديم تا انسان هيچ وقت احساس نكند خيلي نفهم است.
و الاغ را آفريديم تا خوشحال باشد كه از انسان خرتر هم هست.
و موش را تا فكر نكند خيلي ترسوست
و ميمون را تا هيچ وقت احساس نكند فقط اوست كه بيدليل ميخندد.
و همانا انسان را آفريديم و به او عقل داديم و دستور داديم برود آدم شود.
و دو هزار سال فكر كرد و آدم نشد.
و فرشتگان گزارش دادند كه از گاو نفهمتر، از الاغ خرتر و از موش ترسوتر است.
و بعد ازآن همه ميمونها مطمئن شدند كه بيدليل نميخندند.
و خداوند داناست، و زندگي زيباست و شما نميدانيد.
و خداوند تواناست، و همانا شما را آفريديم چون زورمان ميرسيد
اي كساني كه ايمان آوردهايد، انقدر زور نزنيد، زورتان نميرسد.
و اين همين است كه هست، اگر نميخواهيد، برويد بميريد
و اگر ميخواهيد، پس ديگر نق نزنيد
و آنقدر فكر نكنيد، كارتان را بكنيد، و با خودتان حال كنيد، شايد رستگار شويد.
زنگ تفریح تمام شده بود بچه ها دسته دسته به کلاس میومدن و بطرف نیمکت هاشون می رفتن.
سلیمانی و حق پرست شکلاتهای تو دهنشون را تند تند می جویدن........احمدی نیک پور زمانی و باستانی داشتن سر بازی گرگم به هوا با هم دعوا می کردن....رضوانی و قاسمی سر مارک اتومبیل پدرشون واسه هم قورت می مالیدن.توکلی و صادقی که گویا خویشاوند بودن از مهمونی دیشب می گفتن و قاه قاه می خندیدن......راستی و احدی کنار میز معلم استاده بودند و از سریال تلویزونی می گفتن....فاطمی که یکی از بچه پولدار های کلاس بود کنار نیمکتش خم شده بود و یواشکی پولهاشو میشمرد..ند تا از بچه ها هم روی میزاشون ضرب گرفته بودن و می رقصیدن..چند تا از بچه درسخونای کلاس سرشون رو کتابشون بود و از سراصدای بقیه حرص میخوردن....کریمی رو جلد کلاسورش شکل دل شکسته را نقاشی می........... بر پا
بچه ها به احترام خانم معلم ایستادن و خانم معلم همونطور که بطرف میزش میرفت از بچه ها تشکر کرد.کیف را روی میزش گذاشت..بچه ها خوب هستین... بـــــلـــــــــــه..انشاهاتون را نوشتین..؟ اونائی که انشاشون را خوب نوشته بودن با صدای بلند......اونائی که چند خطی برای فرار از نمره صفر نوشته بودن یواشتر جواب بله دادن ..خوب بچه ها این دو ساعتی که با هم هستیم اول چند نفری میان انشا هاشونو میخونن بعدش در مورد نگارش و فن بیان هم صحبت خواهیم کرد....حالا کی میخواد داوطلبانه انشاشو بخونه..؟ صدای خانم اجازه ما..خانم اجازه ما از هر طرف کلاس شنیده می شد..یه سری هم پشت سر جلویی ها قایم شده بودن تا چشم خانم معلم به رنگ پریدشون نیفته ..............چند نفری داوطلبانه و چند نفری هم از روی دفتر انتخاب شدن و رفتن انشاهاشونو خوندن...راستی یادم رفت بگم که خانم معلم هفته قبل موضوع انشا را اینطور داده بود که : فرض کنید پدر شما برای مدتی در شهر دیگری کار می کند..شما نامه ای به پدرتان بنویسید و از او بخواهید در تابستان شما را به ییلاق ببرد و آرزوهای دیگرتان را نیز در قالب این نامه از او بخواهید...آنهائیکه انشاء خوندن هر کدوم آرزوهایی بزرگ و کوچیک داشتن..یکی شهر های خوش آب و هوای شمال..دیگری اروپا....یکی ژاپن ..دیگری رفتن به هتل های مجلل..یکی رفتن به ساحل وجنگل...دیگری تقاضای گردنبند ....یکی خانه پدر بزرگ در فلان شهر و و..و.....احمدی انشاءشو خونده بود و منتظر اجازه نشستن بود.....خانم یه نگاهی به دفترش انداخت و زمانی را صدا کرد....زمانی در حالی که رنگش پریده بود ایستاد و گفت خخانمم اااجااازه ما اامروزز.... خانم معلم گفت حتما انشا ننوشتی دختر تنبل..همه دفتر ا رو میز میخوام ببینم و در یکی از راهرو های میان نیمکت ها به راه افتاد....یکي را راهنمایی ..یکی را تشویق و به دیگری وعده تنبیه انظباطی می داد تا این که به نیمکت ما رسید..بعد از این که دفتر منو کنترل کرد دفتر بغل دستیمو برداشت و گفت: حسینی این که دفتر املاته......خانم ایناهاش اخر دفتر نوشتم...و با ترس انشاءشو به خانم نشون داد و خانم معلم دید که حسینی انشاء مفصلی نوشته ..بر خلاف اکثر اوقات که انشا نمی نوشت...خانم معلم دفتر را به حسیني داد و تا رسیدن به نیمکت بعدی به او نگاه میکرد.........
حسینی دختری بسیار ساکت و گوشه گیر بود...همیشه تنها به مدرسه می آمد و تنها میرفت لباسهایش معمولا کهنه اما تمیز بود با هیچکدوم از بچه ها قاطی نمی شد حتی چند باری که از او برای درس خواندن و یا جشن تولدم دعوت کرده بودم سریعا پاسخ منفی داده بود....همیشه تو خودش بود......درون آرامی نداشت......
خانم معلم آخرین دفتر را که دید......در حالیکه به درز موزائیک های کف کلاس خیره شده بود..چند بار عرض کلاس را طی کرد....رو به کلاس ایستاد و نگاهش در جائیکه حسینی نشسته بود متوقف شد.. و گفت: حسینی. ...حسینی رو پاهاش ایستاد سرش را پائین انداخت و مضطرب گفت: خخانمم ااگگه میشه یه دفعه دیگه....خانم گفت من برای خودت میگم آخه نمره هات تو دفترم خوب نیست حالا که انشاتو نوشتی بیا بخون......حسینی نگاه سریعی به بچه ها انداخت...دفترش را برداشت..آهسته آهسته فاصله نیمکتش تا جلوی کلاس را پیمود..رو به کلاس ایستاد..دفترش را مقابل صورتش گرفت ساکت ایستاد. همه با تعجب منتظر بودند..رنگش کاملا پریده بود..نگاهی به معلم انداخت از کنار دفترش نگاهی به بچه ها کرد.....به چه فکر می کرد...؟ به غرورش..!!!؟ به زندگیش..!!!؟ یا به نمره انشایش..!!!؟ به هرچه فکر میکرد دلش نمی خواست انشایش را بخواند ولی دیگر دیر شده بود...آب دهانش را قورت داد..چند بار صدای گرفته اش را صاف کرد و بالاخره شروع کرد.........پدرم...!!!!!!؟اگر چه در این شانزده سال که نه..دراین شانزده هزار سالی که از عمرم گذشته است حتی برای یکبار پاسخی محبت آمیز از شما نشنیده ام..باز به خاطر اینکه دل خانم معلم خوش باشد به تو سلام میکنم..سلامی در دفتر انشا و یا در آخر دفتر املاء..ایجا خانه نیست که قبل از آمدنت خود را به خواب بزنم و منتظر لگد های مستانه تو باشم...اینجا کلاس است..با این حال ایجا هم احساس امنیت نمیکنم..و با اینکه سراپای بدن کبود شده من درد میکند احساس میکنم پشت سر من ایستاده اید و جرات درد و دل کردن با خانم معلم را هم از من گرفته اید.!! پدرم :من یک عمر در شکنجه گاهی که نامش را خانه گذاشته اید..بد ترین شکنجه های جسمی و روحی را تحمل کرده ام و باز هم تحمل خواهم کرد و شما هم نه به خاطر خدائی که هرگز نشناختید..بلکه به خاطر آبروی من درکلاس..به خاطر نمره انشای من...ویا بخاطر اینکه در نظر خانم معلم و بچه ها شاگرد تنبل و بی انظباطی شناخته نشوم...به خاطر اینکه تحقیر نشوم..اگر چه تحقیر ها و عقده ها جانم را به لب آورده است...به این خاطر و به هزاران خاطر دیگر برای مدتی به دیار دور دستی بروید تامن برای شما نامه ای بنویسم و آ رزوهایم رابرایتان بگویم.....پدر عزیزم..خانم معلم نفسش از جای گرم بلند می شود!!! او از ما خواسته است نامه ای برای شما بنویسم و از شمت بخواهم که در تابستان مرا به ییلاق ببرید!!!و آ رزوهای دیگرم را براورده کنید..او نمیداند کلمه آرزو در خانه ما کلمه ای زشت و بی معناست..او نمیداند سالها پیش این کلمه را همراه جسد مادرم به خاک سپردید!! او نمیداند که من هر ساله این کلمه را با جوهر پاکن از متن کتابهای درسی ام نیز پاک می کنم...او نمیداند که اگر شما بفهمید حتی اگر موضوع انشای من این باشد برای همیشه از درس خواندن مرا محروم خواهید کرد!!!...پدرم شما یک عمر است مست و مخمور در کنار خانه افتاده اید و من پیوسته از این کارتان در عذاب بوده ام..اما امروز از شما میخواهم تا پایان انشایم همچنان مخمور بمانید..به شما قول میدهم که فردا بعد از بازگشت از مدرسه و گرفتن نمره انشا این چند صفحه را پاره پاره کنم و در سطل زباله همسایه بریزم تا شما نه انشاء را ببینید ونه بخاطر پاره کردن چند صفحه کاغذ مرا به باد کتک بگیرید!!! پدر نامهربانم:نه.. من نمیخواهم به ییلاق بروم و خستگی یکساله را از تنم بزدایم..زیرا تن مجروح من آنقدر درد میکند که خستگی را احساس نمیکند!!..شما برای رفع این مجروحیت ها فقط یک شب از سال را بهانه جویی نکرده مرا به باد کتک نگیرید و بگذارید این خانه آرام باشد..مطمئن باشید که من هرگز هوس ییلاق نخواهم کرد..زیرا امواج سهمناک دریای متلاطم این خانه بیرحم تر از امواح تمام اقیانوس هاست که هر لحظه بر بنیان من میکوبند!!!! نه..نه من هرگز آرزوی دیدن شبهای ساحل و احساس برخورد نسیم دریا را بر بدن عریانم ندارم..فقط از شما میخواهم شبها مرا با آن شیشه لعنتی برای خریدن آن مسکر جهنمی در دل ظلمت از خانه بیرون نفرستید..!!! بیاد دارید آن شب یخبندان که مرا به همین منظور فرستاده بودید..هنگام بازگشت سگی مرا دنبال کرد..و من زمین خورده بودم وآن شیشه کثیف شکست با من چه کردید!!!!؟بیاد دارید التماسهای مرا که لا اقل بگذارید که در گوشه حیاط بنشینم تا از گزند سگها مصون بمانم را چگونه پاسخ دادید!!!!؟ آن شب هر چه بود بر من گذشت و کبودی کتکهای آنشب با کبودیهای قبل و بعد در هم آمیخت...اما فکر اینکه چگونه ارزش من از آن شیشه کثیف نزد شما کمتر است همواره مرا عذاب میدهد...من نمیخواهم به ییلاق بروم..از کرانه سرسبز خزر.از جنگلهای پوشیده از درختهای نارون و بلوط..سرو و سپیدار از عطر بوته های وحشی تمشک از خوش رقصی برگهای سپیدار مقابل نسیم از آواز بلبلان واز شقایقهای وحشی که پهنای دشت و جنگل را پوشانده اند..بیزارم..!!! اینها پست تر از آنند که ذهن مرا بخود مشغول سازند..نه پدر من نه آرزوی دیدن ییلاق را دارم و نه دلم میخواهد که در کرانه دریا بدوم..گیسوان خود را به دست با بسپارم و ماسه ها را به هوا پرتاب کنم ونه خود را از فرط شوق و لذت در آغوش شما بیندازم و نه از شما انتظار دارم که مرا به سینه خود بفشارید و مرا جزئی از وجود خود حس کنید!!!! پدرم گناه فرزند گستاخ خود را ببخشید....دلم میخواهد یکبار آن هنگام که از ترس بهانه جویی ها و تنبیه های شماخود را به خواب زده ام اگر غرورتان اجازه میدهد آرام آرام دستهای خود را بر روی موهایم بکشید و لبان سیاه و زمخت خود را که از فرط استفاده از مخدرات به این وضع در آمده را روی گونه ام بگذارید که از هر ییلاقی و ار هر هدیه ای با ارزش تر است.....پدرم..ییلاق را لذت ییلاق را صدای دریا را..جنگل را آواز مستانه مرغان وحشی را ..حتی رطوبت هوای ییلاق را از فرستگهای دور حس میکنم..اما افسوس ..وجود شما را از این فاصله نزدیک به عنوان یک پدر حس نمی کنم....پدر نامهربانم..انسانهای زنده آرزوی ییلاق دارند و من مرده ای هستم که فقط به خاطره محبت های مادر از دست رفته ام حرکت میکنم..آخر او برای شما مرده است چون هر شب هنگامی که بعد از ساعتها رفتن به رختخواب به خواب میروم.مادرم همراه فرشته ای بر بالینم حاضر گشته..جای جای بدن رنجورم را نوازش می کند..مرحم می گذارد..میبوسد..اشک میریزد و صبحگاهان نگران مرا ترک می کند....نه پدرم من نمیخواهم به ییلاق بروم.......
سکوت حاکم بر کلاس از هر طرف با صدای هق هق بچه ها میشکست...همه می دیدیم اشکهای خانم معلم از زیر عینکش بر گونه هایش میلغزند و روی میز بر روی دفتر حضور و غیاب می ریزند..حسینی سراپا می لرزید و نگاهش خطوط دفترش را تعقیب می کرد گویی تصویر پدرش روی صفحات دفترش جان می گرفت...زمان از حرکت ایستاده بود..مدتها بود زنگ خانه را زده بودند بابای مدرسه که از داشتن فرزند محروم بود کنار درب نیمه باز کلاس ایستاده بود و میگریست..شاید در این آ رزو بود که ای کاش حسینی دختر او بود...........
حسینی با صدایی خشک ادامه میداد...نه پدرم من نمیخواهم به ییلاق بروم..بگذارید حالا که میتوانم دردهایم را در فاصله ای از خانه تا مدرسه و در نبودن شما بگویم ..از دردناکترین زخمی که سالهاست بر قلبم نشسته و پیوسته آزارم میدهد بگویم.آیا از آخرین روز زندگی مادر چیزی بیاد می آورید؟؟.بیاد دارید هنگامی که آن بیماری کشنده سراسر وجود مادر را پیموده بود با پیکر نیمه جان مادر چه کردید..بیاد...
خانم معلم با مشت محکم روی میز کوبید و هق هق کنان فریاد زد بس کن جگرم را آتش زدی..صدای حسینی به یکبار خاموش شد..دهانش نیمه باز بود..چشمانش را به خانم معلم دوخت..گویی میخواست فریاد بزند و خود را در آغوش خانم معلم بیندازد!! اما دهانش توان فریاد و پاهایش توان حرکت نداشتند...حسینی مقابل نگاه های حیرت زده معلم و بچه ها به زمین افتاد...!!!!
فردای آنروز هنگامی که از گورستان به طرف مدرسه باز می گشتیم آنچنان سکوت مرگباری بر فضای داخل اتوبوس حاکم بود که گویی هیچکس بر آن سوار نبود.....شاید همه در این اندیشه بودند که دیگر دوست ندارند به ییلاق بروند................

ملت ما هرجا برسن بايد از خودشون يه اثري بجا بزارن. يه نمونه خوبش همين دانشگاه ما. اگه يه بار
تو كوريدور دانشگاه ما راه بري چيزاي جالبي به در و ديوارش ميبيني. خداييش اينترنتم به اين سرعت
آپ ديت نميشه كه اين در و ديوار دانشگاه ما آپ ميشه. اون بورد تخصصي ما رو كه قربونش برم هر 1 ساعت يه بار آپ ميشه. توي برد تخصصيمون رو اگه يكي نگاه كنه فكر ميكنه اينجا چه خبره. اندازه دوتا بسته كاغذ A4 كاغذ تو بورد آويزونه. اينم هنر خانوم احمدي ديگه. يه بار يكي از دانشجوها يه اعلاميه اي زده بود به ديوار با اين شرح:
يك كلاسور سبز كه حاوي تعدادي جزوه است گم شده از يابنده تقاضا ميكنم كه (تورو خدا، جون مادرت، تورو به پير به پيغمبر)اونو به فلاني تحويل بده. مژدگاني 5000 تومان.
ما اينو خونديم، رفتيم سر كلاس برگشتيم ديديم اي بابا يه كلاسور چقدر ارزش داره كه بخاطرش 50000 تومن پول ميدن. خلاصه حدود 1 ساعت بعد برگشتيم ديدم دمش گرم كه برا يه كلاسور 500000 تومن پول ميده. فرداي اونروز وقتي دوباره اعلاميه رو ديدم، ديدم 9500000000 مژدگاني ميدن. ساعت بعد يكي ريزش نوشته بود خوب يكي ديگه بخر بدبخت. ساعت بعد اومديم ديدم يكي ديگه نوشته: يكي به اين بيچاره كمك كنه. ساعت بعد اومديم ديدم يه نفر ديگه نوشته بدبخت بيچاره خودتي. خلاصه سرتونو درد نياريم. اين اعلاميه شده بود صفحه اصلي چت روم.
يه آقايي توي دانشگاه وجود داشته يا داره به نام max هرجا رو نگاه ميكنيم اسم اين آقارو ميبينيم. كمتر صندلي هستش كه از اسم اين حاجي در امان نمونده باشه.
اگه از توي ساختمون بياييم بيرون و بريم توي دستشويي اشعار و جملات قصاري رو شاهد خواهييم بود. يه بار گلاب به روتون، روم به ديوار رفتم قضاي حاجت. پشت در يكي از غرفه هاي دستشويي نوشته بود: سمت راستتو نگاه كن ،سمت راستو نگاه كردم. رو ديوار نوشته بود: پشت سرتو نگاه كن. پشت سرمو نگاه كردم. نوشته بود: سمت چپتو نگاه كن. سمت چو نگاه كردم نوشته بود: اينقدر دور و ورتو نگاه نكن يالا كارتو بكن پاشو برو
. يا اين جمله قشنگ رو نوشته بودن: عشق مانند تپه اي است كه خري از آن بالا برود. يه نفرم كه با كليد كنده كاري كرده بود: ** *** رهبر
و ..... . خلاصه ملت هر جا برسن يه اثري از خودشون ميزارن. بيشترين جايي كه يادگاري ميبينيم صندلي اتوبوس ميباشد. كه خودتون بهتر واردين. بعضیهام که رو درو دیوار قلب بقیه یادگاری مینویسن.

بعد از عكس متوفي جاي پيشاني نوشت آگهي است. منظور همان جمله هاي به اصطلاح ادبي و
كليشه اي است كه در بعضي از آگهي هاي ترحيم در فضاي بين عنوان مجلس ترحيم و اسم متوفي
چاپ مي كنند. جمله هايي واقعا خنده داري كه ملت وقتي ميخواهند ادبي بشند يا انشا بنويسند
ميزنند:
آري او عظيم و با شكوه بود(پيرمرد زمين گيري كه بنده خدا چقدر تو اين دنيا زجر كشيد اين اواخر هم كنترل نداشت) آن چنان كه با تمام دردمندي اش دم بر نميزد ( تنها حرف راست اين آگهي) اگر دستي در دستش مي فشرد تمام اجزاي بدن را فشاري پر قدرت در بر مي گرفت!. اما حال كه جاي خالي او را ميبينيم، خنجري زهر آلود سينه نالانمان را مي شكافد و خوني سياه از درون قلبمان فوران ميكند كه نشانگر از دست دادن اوست( مال شيره اي بودنته). اما چه كنيم كه تنها او باقيست . اين است معناي پاك رفتن كه همه در سوگ او خون ميگريند.
در اينجا چند پيشاني نوشت واقعا با مزه را با هم مرور ميكنيم :
شمع وجود سرور عزيزمان .... ناگهان خاموش شد. همانطور كه مي خواست ، فقدان اندوهبار و صفاي از دست رفته اش را در .... به سوگ مي نشينيم. فقط تجسم كنيد چقدر خنده داره كسي به خانوادش بگه فقدان اندوهبار مرا در ...... به سوگ بشينيد.
اين يكي هم جالبه: يك سال از در گذشت زندگي سراسر باور عزيزمان .... مي گذرد آن كه جاودانه در برابرمان پرپر شد. (راستي چطور كسي ميتونه جاودانه پرپر بشه؟)
اين يكي را هم من از خوندم خيلي كف كردم، شما را نميدونم: پدر تو همواره خيلي زنده اي،پدر تو باز هم مي آيي ، با آن ديدگان پر خاطره، با آن چشمهاي خونرنگ، با آن قلب مطمئنه، با كوله باري ازرنج و درد كه اكنو لختي است آن را بر زمين نهاده اي.
اين هم حرفهاي عجيبي ميزنه، خودتون قضاوت كنيد: يگانه پدر عزيزم( انگار بقيه چندتا پدر دارند) چهار روز سوگوار و خاموش، چهار روز غم انگيز، پي گلبانگ آوازهاي آبي عشق و عطر حضور تو را ناباورانه گذزانديم..... خوبيش به اينه كه مردم اين جمله ها را نمي خونند. ميبينند اما نميخونند.
منزل بعدي جاي صاحبان عزاست، افرادي كه گاهي اسمهاي عجيب را در ميان آنها مي بينيم. مثلا اسم باجناق خواهرزاده متوفي كه فكر نكنم زيادم عزل دار باشه. حتما يا كله گنده است يا فقط نقش سياه لشكر را بازي ميكنه. مردم فكر ميكنند هر چي تعداد امضا كنندگان اعلاميه بيشتر باشه مرحوم مغفور منزلت بيشتري داره. ترتيب آمدن اسامي صاحبان عزا هم نظام خاص خودش را دارد. عليرضا خياباني كه در خيابان خياباني شهر تبريز چاپخونه اي به اسم خياباني داره در اين باه به خبر نگار روزنامه همشهري گفت:
اسمها بايد به ترتيب بزرگي و كوچيكي پشت سر هم قرار بگيرند. از آنجا كه اعلاميه ها بايد در اندازه اي بزرگتر از كاغذ A3 (در حدود 35*50) باشه، اين اعلاميه ها بايد با دستگاههاي چاپ و فيلم و زينك چاپ شوند. همين قضيه بهاي چاپ اين آگهي را به مرز 50هراز تومان براي پانصد برگ ميرساند. اگر خانواده اي حرف مردم را به جان بخرد (بدبختاي بينوا چقدر اعلاميه هاشون كوچيك بود) ميتوان اين اعلاميه ها را در كاغذ A3 به صورت ريسوگرافي با بهايي كمتر از ده هزار تومان چاپ كرد. خياباني كه در تهران و چالوس هم چاپخونه داره تبريز را بين شهرهاي ايران در اين زمينه(بزرگي اعلاميه) بي همتا توصيف كرد و گفت: حتي در اروميه كه همسايه استان آذربايجان غربي است نيز چنين اعلاميه هايي سابه ندارد. يكي از مسئولين شهر تبريز به خبرنگار همشهري گفته: كه هفته گذشته يك اعلاميه ترحيم ديده است كه روي بيلبورد نصب شده بود. فقط عكس متوفي 1*5/1 متر بود.
طنز را در آگهيه هاي ترحيم از نظر نقيضه ميشه بررسي كرد يعني پرداختن به آن آگهي هايي كه از روي طنز آگهي هاي ترحيم و تسليت تقليد كرده اند.
اين نوع تقليد ادبي ار زمانهاي قديم در ايران معمول بوده و آثار درخشاني در اين زمينه وجود دارد. آگهي زير نمونه نسبتا خوبي از يك تقليد آگهي ترحيم است كه آن را يه بقالي خوش ذوق اصفهاني پشت شيشه مغازه اش چسبانده بود و مدعي بود كه خودش آن را نوشته:

اين هم آگهي چهلم آقاي نسيه مرد:

آگهي ترحيم، متن خبري ساده اي نيست كه فقط رويدادي را به اطلاع عموم برساند و تاريخ تشكيل آن
را مشخص كند. آن متني است جالب و پيچيده كه علاوه بر انجام وظيفه خبر رساني، داراي لايه هاي پنهان بسياري است كه اگر اينها را كنار بزنيم متوجه ريزه كاريهاي بسيار آن خواهيم شد.
در يك آگهي ترحيم از بالا تا پايين، رگه هاي طنز را به خوبي ميبينيم. مثلا از آن بيت بالاي عنوان ((مجلس ترحيم)) و ((بازگشت همه به سوي اوست)) جا خوش كرده كه شروع كنيم و پايين بياييم ميرسيم به عنوان، القاب، شغل( بزرگ خاندان و صاحب منصب بازنشستگان فلان بانك، كسي كه عمري را در راه خدمت به امور مالي كشور گذرانيد) و نسبت خويشاوندي متوفي( پدر بزرگوار، پدر خانم محترم، پدر بزرگ محترم، شوهر خواهر و باجناق گرامي و.... يكي دو جين آدم ) و كمي پايين تر بياييم بدنه متن را مي بينيم و بعد جاي امضا كنندگان كه حدود 120 امضا رقم چندان غير معمولي نيست.
پس از مخلفات بالاي اگهي كه همش شعر و جمله هاي قصار است اولين جايي كه بايد كمي توفق كرد جايي است كه مي خواهد با نهايت تاثر و تاسف درگذشت كسي را به اطلاع ما برساند. اينجا عبارتهايي عجيب و گاه با مزه اي مي خوانيم. مثلا : با كمال تاسف و تاثر در گذشت نا بهنگام و جانگداز جوان ناكام فلان بن فلان را كه در اثر تصادف به لقاء الله يا ملكوت اعلي پيوست يا دعوت حق را لبيك گفت به اطلاع ميرسانيم. اگر كسي به ملكوت اعلي پيوست خوشا به سعادتش، چرا ديگه برايش تاسف ميخوريم؟ شايد هم بتوانيم بگيم عبارت با كمال تاسف و تالم به درگشت بر ميگرده نه به ملكوت اعلي، كه اين هم براي خودش حرفيه. اين هم جمله كليشه اي خنده داري است: با نهايت تاسف و تالم در گذشت اندوهبار مرحوم جعفر ......را به اطلاع ميرسانيم.
راستي شما بگيد چطوري ميشه در گشت را براي مرحوم به كار برد؟ اگر بنده خدايي مرحوم شده حتما بايد مرده باشه، حالا چطور ميتونه دوباره بميره. اين خودش يه نوع گور به گور كردن نيست؟
توقفگاه بعدي جايي است كه نسبتهاي متوفي را مشخص مي كند. فراوانند به رحمت رفتگاني كه همسر و فرزند و پدر و برادري با احساس بوده اند؟(من توش موندم كه چطور ميشه كسي در آن واحد هم فرزند باشه هم همسر) و حال دعوت حق را لبيك گفتند. اما آگهي اين حاجيه خانم رو دست بقيه اعلاميه ها بلند شده:
با نهايت تاسف و تاثر در گشت شادروان بانو نصرت ااخديجه ....... همسر مرحوم حاج محمد حسين .... و همسر مر حوم حاج ميرزا هادي .... را به اطلاع عموم مي رسانيم.
اصلا فكر بد نكنيد اين بانو در دو زمان مختلف همسر اين دو برادر بوده. و چون بازماندگان با هر دو شوهر روابط حسنه و نزديك داشتند اسم هر دو را نوشتند.
بعضي آگي ها موضوع بر عكس است به اين معناي كه بازمانده مهم است. به آگهي زير توجه كنيد.
درگذشت ناگهاني و مظلومانه بانوي نيكوكار و مسلمه طاهره همسر جناب آقاي دكتر ... را به اطلاع كليه دوستان و آشنايان مي رساند. جالب اينكه 5 اعلاميه ديگه هم در ارتباط با درگذشت اين بانو( در يك صفحه روزنامه) چاپ شده كه در هيچ كدام از نام و نام فاميل اين بانو خبري نيست. خيلي ديدم كه اسم كوچك زنان را ننويسند اما حذف نام و نام فاميل ديگه خيلي نوبره. همه جا آقاي دكتر تعين كننده است. اسم صد و بيست و دو نفر زير اعلاميه اومده حتي يكي از اونا هم زن نيست. اگه كسي خُلقياتمونو را نشناسه توش ميمونه كه چه اتفاقي براي زناي ما افتاده.
بعد از اينا ميرسيم به عكس متوفي. اينجا حوادث غريب، زياد اتفاق ميفته. مرقوم داشته اند: با قلبي آكنده از تاثر و تالم پرپر شدن گل وجودمان جوان ناكام....... تكنسين فوريتهاي پزشكي مركز اورژانس اصفهان كه در حين وظيفه و بنا به وظيفه انساني مي خواسن جان مصدومي را نجات دهد و در نتيجه خود فداي اين نثار و از خود گذشتگي شد را به اطلاع دوستان مي رسانيم. جوان ناكام است و گل پرپر شده اما عكس زنده ياد اصلا به مشخصاتش نمي خوره و مردي حدود 60 ساله اي رو نشون ميده. بعد از كلي ناخن زدن فهميديم كه اين بابا ازدواج نكرده. براي همين ناكام بوده. اگر در بعضي آگهي ها اسم زنان مي آيد از عكس زنهاي متوفي اصلا هيچ اثري نيست. به جاي آنها يه شاخه يك شاخه گل يا شبح يه زن را چاپ مي كنند. يا يه كادر ميكشن و وسطش مينويسند مادر. خيلي وقتها هم عكس شوهر يا پسرش را ميگذارند( مشروط به اينكه به رحمت خدا رفته باشد).

مرگ و طنز؟!بله، چندان هم تناقض ندارند. نيش و نوش با هم است ديگر. گفته اند مرگ داد است و
بلافاصله پرسيدند اگر داد است پس بيداد چييست؟ اوهم (يك آدم فرضي، مثل همزاد نمکپاش) از جواب كم نمي آورد : بدون لحظه اي تامل ميگويد: از من سوالهاي سخت نپرسيد. اين دو باهمند ديگر. همه چيز در هم است. به قول اصفهاني ها دم پستا. سوا كردن نداريم. ما براي كسي دعوتنامه نداده ايم. آدم كه آب حيات نخورده است. بالاخره روزي، بعد 120 سال بايد برود. يعني هر وقت پيمانه اش پر شد. يك ضرب المثل آمريكايي ميگه: اگر وقتش نشده باشد حتي پزشكها هم نمي توانند تورا بكشند.اگر به كمك طنز به آنچه كه برايمان دردناك است(مرگ) بخنديم كمي از سوز درونمان كاسته ميشود. مي گويند اگر سربه سر مرگ بگذاري رام ميشود و كمتر تورا ميترساند. يعني در حقيقت كمتر از آن ميترسي. به عبارتي ترست ميريزه. شاهد از اين بهتر نميشود:
چوپان دوغگو مرد. شب اول قبر نكير و منكر آمدند سراغش. بعد از پرسيدن همان سوالهاي هميشگي از قبيل من ربك و غيره و ذلك رسيدند به معرفي. با صلابت پرسيدند كيستي؟ چوپان رند هم بلافاصله جواب داد: كوچك شما دهقان فداكارم.
نه اينقدرها هم كه شايعه كردند بگير و ببند نيست و سخت نميگيرند. با يه لطيفه چند خطي به ظاهر ناقابل هم ميتوان آنها را خنداند و در رفت.
يكي از دوستانمان پير زني است بسيار شوخ، متلك گو و بسيار حاضر جواب. از آن هفت خطهاي روزگار كه اصلا منكر همه چيز است و قبول ندارد كه زندگي با مرگ تفاوت دارد. مرگ را ادامه زندگي ميداند و ميگويد اگر در زندگي همه را خنداندم در مرگم نيز همه خواهند خنديد. داستان را از زبان احمد شاملو بشنويم( طنز را ميبينيد؟ زنده ياد است مرده اما باز هم حرف ميزند! حساب كنيد ما در شبانه روز چقدر حرف ميزنيم):
اين پير زن شوخ شبي در ارسي خانه جلو همه سوگند مي خورد كه مرده اش بيشتر از زنده اش همه را بخنداند، دست بر قضا دقيقا همينطور ميشود. زن خان( پير زن شوخ) در يك شب زمستاني همانطور كه زير كرسي نشسته به رحمت خدا مي رود. جسدش نشسته چوب ميشود! فردا كه ميخواهند او را توي تابوت بگذارند محشر كبري برپا است. صحنه اي سراسر خنده، بالا تنه اش را مي خواهند بخوابانند لنگش هوا ميرود! لنگهايش را دراز ميكنند بر ميخيزد و توي تابوت ميشيند! اتفاقا يكي از چشمهايش باز مانده و يكي بسته. خلاصه مي شود باعث خنده جماعت. در گير و دار كشتي گرفتن مرده شور با او، يكي – دو باد بلند از او خارج ميشود كه ديگر خلق الله از خنده روده بر ميشوند۱.
اما بهتر از هر جا طنز مرگ را در آگهي هاي تسليت مي بينيم. ما آنجا كه نبايد بخنديم خنده مان ميگيرد و در موقع شادي گريه مان ميگيرد. به ياد صحنه هاي غم انگيز مي افتيم. بي تناسبي از اين بالاتر؟
آدم گاهي در مجالس ترحيم، بيشتر خنده اش ميگيرد تا در جشنهاي عروسي. طرز گريه كردن آدمها خنده دار ميشود. خم و راست شدن صاحبان عزا و حالت چاي دادن مسئول چايي با آن سوراخ جورابش. هرچه به خودت فحش ميدي كه حيا كن، نميشه. خنده خود به خود مي آيد.
بهانه خنده راحت فراهم ميشود. مثلا خيلي معقول نشسته ايد در مجلس و همه چيز دارد به خير و خوبي ميگذرد كه يك مرتبه متوجه ميشويد كه قاري دارد از ملت تشكر مي كند، به خصوص از آدمهاي خيالي از قبيل: جامعه دكتران،مهندسان و وكلا.( محض رضاي خدا يك نفر از آقايان در مجلس نيست و قرار هم نيست بيايد) و هي تشكر ميكن تا ميرسد به آقاي فلان مدير كل اداره آب و بلانسبت فاضلاب كه با قدوم خود سر افرازمان فرمودند. ديديد نميشود نخنديد. هرچي جدي باشي بازم نميشه. به گمانم اين مشكلي هميشگي بوده و گذشتگان ما نيز از اينكه در اينگونه مجالس خنده شان ميگرفته احساس عذاب وجدان ميكردندو بالاخره راه حل را در اين ديدند كه بگويند: آن كه در مجلس ترحيمش مردم به خنده بيفتند،آمرزيده است.
ادامه دارد 
یه ماه تو مهمونیا تلپ بودن. یک ماه مهمونی بازی تموم شد.
عید سعید فطر رو به همه شما مسلمانان جهان چه شیعه چه سنی چه هر چیز دیگه تبریک میگم. بین التعطیلینتونم مبارک. همینجوری ملت عقب هست حالا سه روز پشت سر همم تعطیل.
عیدتون مبارک
آقا قبل از اینکه مطلب امروز رو براتون بزارم یه چیزی بگم. من به دلیل اینکه دامشجوق شدم فقط
پنجشنبهها را میتونم بیام نت پس این وبلاگ فقط پنج شنبه ها توسط من آپ میشه بقیه روزا هم که مال بارانه. یه مطلب دیگه ای هم که بود اینه که آقا ما هرجا میریم مطالب خودمو که کلی روش زور زدم نوشتمو میبینم. برادر من خواهر من
مطلب میدزدی لینکشم بزار. منو نگا نکن لینک نمیزارم. من که لینک نمیزارم یادم نیست از کجا دزدیدم
. خلاصه بیشتر پیش بریم مجبورم یه کدهایی رو بزارم که آره دیگه. این مطلب امروزم پارسال تو اون وبم نوشتم پس نیایین هی بگین تکراریه و دزدیه. کاملا ارجینال از خودمه پس نظراتتونو در مورد دزدی بودنش به سطل آشغال منتقل کنید. خوش باشید فعلا
يك دانشجوي مونث خوشگل + يك استاد = 20
شش غيبت غير مجاز + organza = شش غيبت مجاز
پنج جلد كتاب _ تحقيق = 5 (نمره كامل تحقيق)
-4- + يك سكه بهار آزادي = 13
يك دانشجو + شش غيبت _ سكه بهار آزادي _ تحقيق _ كتاب _ organza= داداشم
يك استاد خوشگل + يك دانشجو = يك دانشجو
17 + 31 = 48
كمربند وسيله بسيار مفيدي مي باشد كه در جاهاي زيادي كابرد دارد.
از كمر بند در اتومبيل، شلوار، زور زدن، جاده(كمربندي) و .... استفاده ميشود.
كمر بند شلوار وسيله اي است كه از پايين آمدن شلوار شما و رفتن آبرو و حيثيت شما جلوي ملت جلوگيري ميكند. اين نوع كمر بند در خيلي از جاها از عفت شما نيز محافظت ميكند كه به دليل اينكه خانواده اينجا رفت و آمد ميكند از تشريح بيش از حد آن خودداري مينماييم.
كمربند اتومبيل اصولا براي حفظ ايمني طراحي شده كه در ايران بيشتر براي حفظ سرمايه استفاده ميشود. يك راننده ايراني هنگامي كه سوار اتومبيل خود شده و آن را روشن كرده و حركت كرده و به اولين چهار راه رسيده و افسر راهنمايي رانندگي را مشاهده كرده. به اين نتيجه ميرسد كه بايد كمر را ببندد. ولي چون كمربنداتومبيل او جايي براي قفل شدن ندارد آن را روي شانه انداخته و سر آنرا داخل شلوار ، شورت و حتي به كمربند شلوار خود گره ميزنند تا به اصطلاح افسر راهنمايي رانندگي را خر نموده و جريمه نشود.
شركتهاي خودرو سازي در ايران بسيار به فكر مشتريان خود هستند و طالب راحتي آنها ميباشند. كمربند را طوري طراحي ميكنند كه اگر فردي دچار يك تصادف شديد شد هنگام تصادف سر افراد بيخ تا بيخ بريده شود كه تا هنگاميكه گروه امدادي بعد از 1 الي 2 ساعت رسيد آنها در اين مدت زجر نكشند.
مسئول توليد گروه ايران خوردو گفت: اين افراد كه قرار است كشته شوند چرا زودتر نميرند. ما ايرانيان هميشه مشتاق مرگ بوديم و هستيم
آقای پدر! در کمال احترام خواهشمندم اینقدر لب و لوچه ی غیر پاستوریزه ، و سار و سیبیل سیخ
سیخی آهار نشدتون را به سر و صورت حساس من نمالید !
خانوم مادر! جیغ زدن شما هنگام شناسایی اجسام داخل خانه توسط حس چشایی من، نه تنها کمکی به رشد فکری من نمی کنه، بلکه برای دبی شیر شما هم مضر است!!! لازم به ذکر است که سوسک هم یکی از اجسام داخل خانه محسوب می شود!
پدر محترم! هنگام دستچین کردن میوه، از دادن من به بغل اصغر آقای سبزی فروش خودداری نمایید. چشمهای تلسکوپی، گوشهای ماهواره ای و سیبیلهای دم الاغی اش مرا به یاد قرضهای شما می اندازد!
مخصوصاً وقتی که چشمهای خود را گشاد کرده، و با تکان دادن سر و لبهایش " بول بول بول بول" می کند! زهرمار، درد، مرض، کوفت! الهی کف شامپو تو چشت! شب بخوابی خواب بد ببینی! جیش کنی تو شلوارت!
مادر محترم! شصت پا وسیله ای است شخصی، که اختیارش رو دارم! لطفاً هرگاه سعی در خوردن شصت پای شما نمودم، گیر بدهید!
آقای پدر! هنگام دعوا با خانوم مادر، به جای پرت کردن قابلمه و ماهی تابه به روی زمین، از چینی های توی کابینت استفاده نمایید! اکشن بودن دعوا به همین چیزاست!
خانوم مادر! از مصرف هله هوله ی زیاد پرهیز نمایید! این عمل نه تنها برای سلامتی شما خوب نیست، بلکه موجب می شود که شیرتان بوی" بچه سوسک مرده" بدهد.
آقای پدر! کودکان توانایی کافی برای حفظ جیش خود ندارند و این توانایی هنگامی که شما شکم مرا "پووووووف" می کنید به حداقل می رسد! الان بگم که بعد شرمنده تون نشم!
ماه رمضان شد و همه مسلمانان اين ماه را روزه مي گيرند. ايرانيان هم از اين قاعده مستثني نيستند. ولي روزه گرفتن ايرانيان به درد عمشون مي خوره. من كه يه ريال اين روزه ها رو قبول ندارم. حالا خدا رو نمي دونم قبول داره يا نه. امروز ميخوام طرز روزه گرفتن ايراني ها رو به طور اختصار براتون بگم.
از 15 شعبان كه ميشه عزا مي گيره كه واي 2 هفته ديگه ماه رمضونه؟ وقتي اين دو هفته تموم ميشه خوشحاله كه بَه ماه رمضون اومده . روز اول رو به زور از خواب پا ميشه تا سحري بخوره. سحري را به قاعده يه گاو مي خوره كه نكنه يه وقت گشنش بشه؟ تا اونجايي كه جا داره سيرابي رو پر ميكنه بعد ميبينه فقط گشنگي كه نيست ! تشنش هم ميشه شروع ميكنه اندازه يه تانكر آب بخوره. وقتي ديگه تا زير گلوش پر شد مي ره مي خوابه تا ساعت 8 و 9 پا ميشه ميخواد صبحونه بخوره. تا بساط صبحونه حاضر ميشه يادش مياد كه اي تف تو اين شانس من كه روزه ام. ميره سر كار. تا ساعت 12 سر كاره مي بينه داره كمكم گشنش ميشه .طي اين مدت هزار تا كار مختلف انجام ميده ،انواع اقسام گناه ها رو مرتكب ميشه. ميره خونه براي استراحت ميگه بزار بخوابيم تا يه وقت گشنمون نشه بعد كمثل خرس قطبي ميخوابه تا دم افطار از خواب بلند ميشه ميبينه كه افطاره كلي ذوق ميكنه مثل خري كه بهش تيتاب داده باشند. براي افطار هم 7،8 تا نون رو با 1 كيلو آش و حليم بادمجون ميشينه زهر مار ميكنه. بعد ميشينه از اين سريال آبگوشتيا كه بعد افطار ميزاره رو ميبينه جو گير ميشه 4 تا تكه كلامهاشم كه بيشترين قسمت فيلم رو تشكيل ميده را ياد ميگيره . تازه بعد يكي دو ساعت دوباره شام ميخوره كه اينجا بايد بتّركي هم خبر كرد.
خلاصه يه ماه رو همينجوري ميگذرونه به خيال خودش روزه گرفته . شما سعي كنيد كه اينجوري روزه نگيريد. من علاوه بر روزه ، شبه هم ميگيرم يعني از شب تا سحر هم هيچي نمي خورم
.
این باران که مارو هی میزاره سر کار. هی میگه آپ میکنم اما آپ نمیکنه شماها یه چیزی بش بگید بابا. راستی چیه دارید چپ چپ نگاه میکنید. مگه چیه اسم وبلاگ عوض شده خوب. چیز عجیبی نیست. دیگه آنتی ضعیفه ای رو ترک کردیم. بستنم به تخت حالم خوب شد. راستی حال بچه محصلامون چطوره. روز اول خوش گذشت؟ کلیا حال کردیدا. امروز اومدم یه چندتا تبریک بگم و برم. اول تبریک میگم به همشهریام. آقا این سپاهان چیکار میکنه. دمش گولی لوله کرده بود پرسپولیستونو. البته خدا میخواد که پرسپولیس تو نقش جهان نتیجه نگیره ها. یه بار بازی این دوتا تیم بود رفتیم با بچه ها ورزشگاه نشستیم قاطی پرسپولیسیا زدو از شانس کند ما مساوی شدن. این سپاهانیا هم اگه تیمشون نتیجه نگیره میگیرن طرفدارا تیم مقابل رو میزنن. ما هم اون روز بازی که تموم شد وقتی بر میگشتیم هی داد میزدیم سپاهان سروره. اونا هم کاری با ما نداشتن.
دومین تبریکم با یکم تاخیر به دوست خوبم علی سلمانی میگم که چند وقته پیش تو مسابقات جهانی پومسه مدال برنز گرفت. خوش به حالش با این مدال کار دانشگاهش حل شد. اوه گفتم دانشگاه. یه تبریکم به خودم میگم.

گويند: «تقلب مفهومياست بس اساسي» به طوري که شاعر ميگويد:
تقلب توانگر کند مرد را / تو خر کن دبير خردمند را
تاريخچهي تقلب از جايي شروع ميشود که حسن کچل براي نخستين بار تن لش را تکان داد و به مکتب رفت. از بد ماجرا همان روز امتحان ماهيانهي کودکان فلک بخت مکتب بود. ليک حسن از روي گشادي، چشمان چپش را بر روي ورقهي همزاد انداخت تا نکتي بس ارزشمند از ورقهي فوق الذکر، دشت کند. اين بود که اولين تقلب تاريخ بشري زده شد. البته اين تقلب با روشهاي فوق العاده ابتدايي (البته در مقابل ترفندهاي کنوني) صورت گرفت. بدين ترتيب که حسن با کلي زور زدن تن را تکان داد و خود را به بالاي ورقهي همزاد رسانيد و خيلي راحت مطالب را دو در فرمود.
زان پس تقلب دوران طلايي خود را آغاز کرد. بدين ترتيب که گسترش يافت و مصاديقي متفاوت پيدا کرد. از جمله تقلبهاي رايج تقلبات سر امتحان، دو در کردن غذا از سلف، تقلب در اتو زدن، تقلب در شماره دادن، تقلب در مخ زني، تقلب در بازي (که از آن به جر زني تعبير ميشود) را ميشود نام برد.
حال روش هايي از تقلب در امتحانات را به نظرتان ميرسانيم:
روش هاي نوشتاري:
1- نوشتن روي کف پا، پس کله، پشت گوش و...
2- نوشتن روي ميز، پشت نيمکت، زير نيمکت، پشت مانتوي دختر جلويي و...
3- نوشتن روي دستمال دماغي، پاکت نامه و...
4- نوشتن و لوله کردن تقلب و جاسازي آن در سوراخهاي مختلفي از جمله دماغ، دهن، فک پايين، دريچهي آئورت و ...
روش هاي با کلاسي:
1- استفاده از ماشين حسابهاي مهندسي
2- استفاده از آيينه، موچين، لوازم آرايش، فيلم، عکس
روش هاي جوادي:
1- خر نمودن يک فقره بچه خرخون
2- خم کردن سر به روي ورقهي طرف به صورت تابلو.
3- روش بويايي:خودتان ماسک بزنين و يک بوي گند از خودتان در بکنين تا مراقب، جرات نزديک شدن به شما را نکند.
4- روش شيميايي:بدين معني که مراقب را با انواع و اقسام مواد شيميايي از هستي ساقط کنيد و بعد با خيال راحت دست به کار شويد.
توجه:
اگر در اين امر تبهر کافي نداريد اصلا سمت اين کار نرويد که عواقبي جز ضايع شدن، اخراج شدن و تابلو شدن ندارد.
ديشب واسه خودم نشسته بودم تو خونه غمبات گرفته بودم. اينقد حوصلم سر رفته بود كه خدا ميدونه حالا منم هرچي التماس بابامو ميكردم بريم بيرون ميگفت نه
خلاصه تا اينكه تلفن زنگ زد و با دوستم قرار گذاشتيم بريم بيرون . آقا عجب غوغايي بود عجب شير تو شيري بود (شما خر تو خر بخونيد) يه مشت آدم مزخرف با دسته هاي 10 12 نفري گله وار تو خيابون ها راه ميرفتن و انواع اقسام صدا ها رو در مياوردنند. انگار رفتي باغ وحش. نمي دونم اين چه رسميه براي شادي، از ترقه استفاده ميكنند. به خدا اگه ديروز بوديد حس ميكرديد تو جبهه ايد انگار خمپاره 60 ميزدنند. من هيج جاي دنيا نديدم به آثار فرهگيشون صدمه بزنند. اگه اصفهان اومده باشيد حتما 33 پل رو ديد ديشب اين پل رو با ترقه(نارنجك) سياه كردن هر يه ترقه اي كه رو پل ميزدند اينقدر دلم ميسوخت كه خدا ميدونه. به خدا فرهنگم خوب چيزيه. شمايي كه براي امام زمان ترقه در ميكرديد به خدا اگه امام زمان ازتون راضي باشه . بي خود نيست كه كشورهاي خارجي اينقدر به ايران براي انرژي هسته اي گير ميدن وقتي خودتون به خودتون رحم نكنيد ديگه از ديگران چه انتظاري داريد. خوب همينا رو ميبينند ميگن پسفردا يه بمب اتم ميسازند ميزنند رو سر خودشونو مردم دنيا. وقتي شهرداري جايي را براي اينجور كارا در نظر نميگيره توقع ديگه اي از مردم نيست. وقتي هم تو مجالسي كه تدارك ميبينند نوحه مي خونند ديگه كسي پاشو تو اينجور مجلسا كه فرقي با عزاداري نداره (فقط بجاي سينه دست ميزنند) نميزاره. خلاصه يكم فرهنگ به خرج بديم جاي دوري نميره.
دوستان گللللللللللللللللللم
ملت گللللللللللللللللللللللم سلام
اگر بار گران بوديم اُ رفتيم اگر نامهربان بوديم اُ رفتيم![]()
يك روز يه پسري بود. اين پسره علي بود. اين علي يه وبلاگ داشت. وبلاگشو خيلي دوست ميداشت. موس رو گرفت تاخچه گذاشت. گربه اومدو بردش. علي گرفت و گشتش. تو دفترش نوشتش.
يه روز اين علي وارد اتاق خانباجي شد. چشمش به يه چيزهايي افتاد. به به عجب چيزايي. اين علي از قديم نديما چشمش دنبال اين چيزا بود. آخه اين چيزا سوغات فرنگستون بود. درسته اون چيزا چيز بود شكلات بود ولي نميدونم چرا بعضيهاش كل كلي بود. خواهر علي براي اينكه از گزند دشمن و آفات منزل مثل علي و اخويش در امان باشه سالها اونارو حفظ كرده بود. علي كه ديد به به در ديزي بازه. پس حياي خودش رو فرستاد دنبال نخود سياه. و يك حمله گاز انبري به شكلاتها نمود. و بدون توجه به جوانب كار دو سه تا از اونارو تناول نمود. بعد از كليا دله بازي ديد كه انگاز بازهم بايد بخوره. ولي چه كند كه كم شدن اونا كاملا تابلو بود پس ديد كه يه شكلات نصف توي سيني كنار بقيه هست. اون رو خوب وارسي كرد كه جاي دندون روش نباشه. بعد از اينكه خيالش راحت شد كه دندوني نيست زرتي اونو انداخت بالا.
بهد ۲ ساعت كه در حال تماشاي سريال بهروز بود (نرگس) خانباجي آمد و گفت: علي يادته پريروز گفتي اتاقت جن داره و از همه جاش صدا مياد. اون جن نبوده موش بوده. ببين همه شكلاتامم خورده از هر كدوم يه تيكه خورده. يكيشم تا نصفش رو خورده بود.
علي: اون نصفشم كه من خوردم!!!!!!!
خانباجي: اي دله.
علي: من وصيت ميكنم كه مرا در يك جاي خوش آب و هوا دفن كنين.
-: لوس نشو بابا. پاشو برو يه استفراقي بكن.
علي: نه حيفه
خلاصه اينگونه بود كه علي بينواي بخت برگشته در معرض امراضي مثل: طاعون وبا ايدز و....... قرار گرفت. و اينك اين علي احتمال ميرود كه تا حداكثر دوهفته آينده زنده نباشد.
قصه ما تموم شد كلاغه به خونش نرسيد. بالا رفتيم دوغ بيد پايين اومديم ماست بيد قصه ما راست بيد
تا حالا شده كه با اپراتور اتوماتيك تلفنی مراكز روانپزشكی تماس بگيرين؟ سوء تفاهم نشه! نميگم زبونم لال خل و چل تشريف دارين!
ولی اگه برای رزرو اتاق برای مادر زنتون / مادر شوهرتون تماس گرفتين با چنين جملاتی روبرو ميشين:
سلام... از تماس شما با مركز بيماريهای اعصاب و روان متشكريم. لطفا" تلفن خود را در وضعيت تون قرار دهيد و قسمت مورد نظر خود را انتخاب نماييد...
اگر شما دچار اختلال وسواس هستيد شمارهء 1 را 10 مرتبه فشار دهيد. يا اگر مايل هستيد 20 مرتبه فشار دهيد!
اگر شما دچار اختلال وابستگی شديد هستيد از يك نفر خواهش كنيد كه شمارهء 2 را برای شما فشار دهد!
اگر شما دچار اختلال چند شخصيتی هستيد شماره های 3 و 7 و 4 و 5 را فشار دهيد!
اگر شما دچار اختلال بدبينی هستيد آنقدر پشت خط بمانيد تا مطمئن شويد از جانب ما بلايی سرتان نازل نمی شود ، سپس هر شماره ای كه مايل هستيد فشار دهيد!
اگر شما دچار اختلال اسكيزوفرنی هستيد به صداهايی كه به شما می گويند كدام شماره را فشار دهيد گوش كنيد!
اگر شما دچار اختلال افسردگی هستيد مهم نيست كدام شماره را فشار دهيد... در هر صورت به زودی می ميريد!
اگر شما دچار اختلال هجوم افكار پوچ و بيهوده هستيد شمارهء 8 را فشار دهيد و سپس رئيس مركز شخصا" با شما تماس خواهد گرفت!
اگر شما دچار اختلال دوقطبی هستيد شمارهء 6 را فشار دهيد و سپس پيام خود را پس از صدای بوق يا قبل از صدای بوق يا بعد از صدای بوق يا قبل از صدای بوق بگذاريد. لطفا" منتظر صدای بوق باشيد!
اگر شما دچار اختلال در حافظهء كوتاه مدت هستيد شمارهء 9 را فشار دهيد. اگر شما دچار اختلال در حافظهء كوتاه مدت هستيد شمارهء 9 را فشار دهيد. شمارهء 9 را فشار دهيد. اگر شما دچار اختلال در حافظهء كوتاه مدت هستيد شمارهء 9 را فشار دهيد. شمارهء 9 را فشار دهيد. شمارهء 9. شمارهء 9!
اگر شما دچار اختلال احترام به نفس هستيد لطفا" تماس را قطع كنيد. اپراتورهای ما نمی خواهند با شما صحبت كنند!
اگر شما دچار اختلالات وابسته به يائسگی هستيد آمپول را زمين بگذاريد ، تماس را قطع كنيد ، كولر را روشن كنيد ، دراز بكشيد و گريه كنيد! پس از 10 دقيقه احساس بهبودی خواهيد كرد!
اگر شما دچار تمام اختلالات ذكر شده بطور همزمان هستيد سلام رئيس! روزتون بخير رئيس. خسته نباشيد. شمارهء 0 رو فشار دهيد تا به دفتر منشيتون وصل كنيم!
فكر می كنم حداقل شخص خودم اين عبارت رو بيشتر از عبارت “گشنمه!“ در طول زندگيم به زبون آوردم... يه روز هم نيست كه از اينجور تماسهای تلفنی نداشته باشيم... غير از صدها لقب مختلف كه از اونور خط تلفن به آدم نسبت ميدن ، يه جاهای خفنی رو می خوان كه خودم هم به چشم نديدم!!
زززززييييننننگ ...
- بله؟
= سلام قربان
- سلام
= ببخشين ، اين تمرينات فن كوانگ شين از چه روزی شروع ميشه؟
- جانم؟؟!!!
= عرض كردم تمرينات كوانگ شين!
- چی؟!
= مگه اونجا باشگاه رزمی فلان نيست؟
- نخير ، اشتباه گرفتين!
جييييررررر جييييررررر ... (تلفن ديجيتالی!)
- بله؟
+ سلام آقا. يه گاز می خواستم!
﴿در اين لحظه اولين سوالی كه به ذهن آدم ميرسه اينه كه: يه گاز از چی؟!!﴾
- بلــــــه؟؟!!!
+ يه اجاق گاز تميز برای امروز عصر می خوام
- شما شماره ء كجا رو گرفتين؟!
+ امانت فروشی مشدی فلان
- اشتباه گرفتين خانوم!
زززززييييننننگ ...
- بله؟
= الو قاسم جون ، اين موبايل احمد زنجيری شارژ نداره ، من نمی تونم زياد حرف بزنم ... موبايل كه نيست ، گوشت كوبه! ... فقط می خواستم بهت بگم كه اون ۶ تا گوسفند رو احمد فروخت و سيلو رو معامله كرد و حال اون بی مرام رو هم گرفت اساسی! ... اون جنسا رو هم به رفيقت بگو خواهونش پيدا شده ... فردا صبح ورداره بياره دم در گاراژ محسن آچار و قالشو بكنه! ... موتور چاه رو هم داديم راست و ريسش كرد و نفس گرفت بی زبون! ... فردا خودتم با اون سوسول كتيرايی بيا دم در گاراژ تا بريم سراغ مهندس و ..... ﴿بوق بوق بوق بوق ...﴾
- الو؟! الو آقا؟ الو؟!
زززززييييننننگ ...
- بله؟
+= ...... (سكوت)
- الو؟!
+= ...... (صدای نفس كشيدن!)
- الو بفرماين؟!
+= ......
- اشتباه گرفتين!
(لابد ميگين از كجا فهميدم؟! ... ساده ست! ، حدس زدم يارو موسسه ء باغچه بان رو می خواد!!
جييييررررر جييييررررر ...
- بله؟
+ الو سلام
- عليـــــك سلااااام!
+ خوبی؟
- به خوبی شمـــا!
+ فرصت داری يه كمی صحبت كنيم؟
- بلــــه كه فرصت دارم! برای شما تا آخـــــر دنيا فرصت دارم!
+ اشتباه نگرفتم؟
- نه نه نه! معلومه كه اشتباه نگرفتين! اتفاقا" دقيقا" شماره ی درست رو گرفتين!
+ اسمت چيه؟
- هر چی شما دوست دارين باشه!
+ ها ها ها ها ها
- !!!!!!!!
+ خوب سر كار رفتی پسرخاله ی خرفت!
- تويی؟!
+ عملی جد و آبادته! جون من چيزی نگيا!
- ها ها ها ها ها
زززززييييننننگ ...
- بله؟
= قاسم جون ببخشين ، اين دسته هونگ شارژش تموم شد! ... حالا دارم از تلفن .....
- ببخشين آقا! شما شماره ی كجا رو گرفتين؟
= !!!!!!!!! بله؟! شما كی باشين؟!
- شما ظاهرا" اشتباه گرفتين!
= پس چرا زودتر صدات در نمياد جونت در آد؟!
- #%^&$*﴾@!#&$^
خلاصه از اين تماسها زياده ... ولی اين آخری يه كمی فرق داشت و يه مدت من رو به فكر واداشت:
جييييررررر جييييررررر ...
- بله؟
= الو ، وصل كنيد به بند هشتم شرقی!
- بله؟؟!!!
= زندان!
- نخير ، اشتباهه!
= يعنی اونجا زندان نيست؟!
- خب نخير!
= كجای كاری پدر آمرزيده؟! همه جای اين مملكت زندانه!
سلااااااااااااااااااااااااااااام ملت
بابا دمتون گرم چقدر منو تحویل گرفتید. مرسی که برام نگران شدید. خدا مرغتون کنه.
یه کدومتون پرسیدید این علی کدوم گوریه؟ چه مرگشه؟ چرا چند وقته نیست؟ یه نفرتونم نپرسید که علی کجاست زندست یا مرده. باشه رفقا این رسم رفاقت نبید.
حالا که کسی نیست بپرسه خودم میپرسم.
خودم: کودوم گوری تو؟
خودم: خفه شو بینم تورو سنه نه؟ چشمت دراد که من کجام.
خودم: عزیزم دل بچه برات تنگ شده بود.
خودم: آخ دست رو دلم نزار که بد جوری چند وقته دل پیچه گرفتم. چند وقته گرفتاری پشت گرفتاری
اول از همه که مانیتورم سوخت.
خودم: اِاِاِاِاِاِ چی شد که سوخت:
خودم: والا ما یه فیلم از یه بچه ها گرفتیم آوردیم که ببینیم دیدیم اوه مهمون داریم اونام اومدن ببینن حدوود 20 نفر شدیم یه ذره از فیلم که گذشت به مانیتور فشار اومد آخه تا حالا 20 نفر همزمان رو راه ننداخته بود بهش فشار اومد و سوخت. منم اوضاع جیبم خراب، نبردم درستش کنم. الانم که اومدم آپ کردم رفتم مانیتور ای میلاد رو گرفتم داشتم میاوردم خونه همه بهم میخندیدن. سرطانیه برا خودش.
دوم اینکه قبض تلفن 148000 تومن اومد قطع شد.
سوم اینکه اون یکی باباجونمم مرد. نمیدونم چرا همه شروع کردن میخوان امسال بمیرن.
امروز یه مطلب میزارم براتون. اینو میخواستم اون روزا آپ کنم دیگه فرصت نشد حالا براتون میزارم.
فعلا در خدمتتون ارتباط آقای فردوسی پور بر قرار بشه. بله ظاهرا ارتباط برقرار شده. ابوالقاسم جان بفرمایید.
به نام خداااااا. صدای منو مستقیما از رزمگاه وست والن شهر توران میشنوییییییییییید. دیدار بین زابلستان و کابلستان رو خدمتتون گزارش میکنننننننم. زابلستان با گبرهای قهوه ای رنگ از راست به چپ و کابلستان با زره های مشکی رنگ از راست به چپ گرز میزنننننننننند. چهره رستم دستان رو مشاهده میکنید که داره با کاپیتان کابلستان یعنی اسفندیار خوش و بشی میکنه. قضاوت این دیدار را هم دکتر کاووس مرک بر عهده داره. حالا با سوت داور بازی آغاز میشه. رستم همین ابتدای کار یه کرکری میخونههههههه. حالا اسفندیار سوار اسبش میشه."ز خاک سیاه اندر آمد به زین"
هر دو کاپیتان به هم نزدیک میشن. از تن هر دوی اونا صدایی میاد انگار که زمین داره جر میخوره.
اول با نیزه شروع کردند. یه ضریه خوب از اسفندیار. عااااااااااااالی جا خالی میده رستتتتتتتم. اوه اوه عجب خطایی انجام میده این اسفندیاااااااار. کاوس مرک فقط تذکر میده. تماشاگران کاملا معترضتد به این صحنه. اون طرف میدان زواره برادر رستم جنگی لفظی به راه انداخته . بببببببله حالا دو سپاه با هم درگیر میشن. باز هم اسفندیار حمله میکنه ولی اینباز با گرز گران. خوب داره فشار میاره روی رستم. یه ضربه عالی و اینبار هم خوب و جانانه دفاع میکنه رستم. عجب گرز نزنی شده این اسفندیار. ضربات به قدری مهلکه که دسته گرزها میشکنه. نیم اول به پایان میرسه . به قرارگاههای خودشون برمیگردند.
سلامی مجدد خدمت شما رزم دوستان عزیز در خدمتتون هستیم با برنامه رزم برتر و نیمه دوم مسابقه. چهره زال رو مشاهده میکنید که داره با رستم صحبت میکنه و دکتر تیمشونم آقای سیمرغ مشغول مداوای رستم هستش. با سوت داور نیمه دوم شروع میشه. رستم اسفندیار رو هدایتش میکنه و نصیحتش میکنه. ولی اسفندیار گوشش بدهکار نیست.
حالا رستم یه تیر گز در میاره و تو کمانش میزاره. حالا نوبت رستمه که حمله کنه . اینکارم به خوبی انجام میده مثل اینکه صحبتهای مربی زابلستان بیشتر تاثیرگذار بوده. تیر گز رو به طرف اسفندیار رها میکنه. اوه اوه تیر به چشم اسفندیار برخورد میکنه. این حرکت اخراج داره. ولی کاووس مرک اعتقاد نداره به این قضیه. تماشاگران تو پ.ست خود نمیگنجند. عجب جوی داره این وست والن. ظاهرا اسفندیار قادر به ادامه بازی نیست. تیم کابلستانم زمین رو به نشانه اعتراض ترک میکنه. این کار ممکنه موجب محرومیت اونا بشه از طرف فیرا بشه. بازی همینجا به پایان میرسه و شمارا به خدای بزرگ میسپارم.
ابوالقاسم فردوسی پور
از شاهنامه فردوسی پور
سلام بر ملت همیشه در صحنه های اکشن
چند وقت پیش تو باشگاه پام آسیب دید برا همین چند وقته تمرینامو آرومتر و سبکتر از بقیه انجام میدم. پریروز استادمون داشت دوتا دوتا یار میچید که با هم مبارزه کنن.
استاد: علی برو جلو رضا
من: انا مصدوم
استاد: خر لنگ منتظر یه هوشه بودا
من: ![]()
خلاصه همه رو چید تا اینکه محمد داداش میلاد تنها موند. این محمد 13 سالشه قدشم کوتاهه.
استاد: علی بپر جلو محمد فقط وایسا کتک بخور. نزنیشا.
من: چی میگه؟
هر جور بود نشد از زیرش تفره برم. رفتم جلو محمد وایسادم. یکی چپ زد یکی راست زد دوباره یکی چپ یکی راست. بعد 2 دقیقه که هی چپ و راست میزد یهو چشام درشت شد. یه نفس عمیق کشیدمو گفتم آآآآآآآآآخخخخخخخخخخخ
استاد: چی شد؟ کجات زد؟
من: آآآآآآآآآآآآآآآآآآخخخخخخخخخ. زد اونجایی که نباید میزد. آآآآآآآآآآآاخخخخخخخخخخخخ.
حالا این وسط هرکی یه تجویزی میکرد
وهاب: بشین و پاشو.
امیر: تو دستت فوت کن(حالا نمیدونم این چه تجویزی بود)
استاد: ببینم زنده ای؟
من: آره
استاد: اسمت چیه؟ علیِ هنوز؟ یا اینکه زهره ست؟
من: نمیدونم هنوز
استاد: برو تعویض روغنی و بیا.
من: چی میگه؟
منم رفتم دستشویی و برگشتم. و نتیجه رو به استاد اعلام کردم.
و من کمکان علی میباشم.
این کله پوکم هی میگه بگو من رفتم وبلاگ خودم. باشه میگم. من رفتم وبلاگ خودم. خوب شد؟![]()
راستی اگه گفتین امروز چه روزیه؟ هر کی گفت یه بلیط مجانی رفت خالی به منگلستان بهتون میدم.
هر کیم میدونه نگه تا بقیه بگن![]()
سلاااااام
خوبین که؟
میگم دوباره امروز با یه نسحه جدید از فوضول یابهای خدمتتون رسیدم. چون دیدم نسخه اولش خیلی طرفدار پیدا کرد گفتم بزار نسخه جدیدشم بدم تو بازار
. بازم میگم میتونی روش کلیک نکنیا. از من گفتن بود ولی کلیک کن یکم حال میده. نههههههههه کلیک نکن. بکن که اگه نکنی از دستت میره. من نمیدونم هر کاری میخوایی بکن فقط با روح دختر شمسی خانوم کاری نکن![]()
![]()
از امروز در خدمتتون هستیم با یه همکار جدید.
این همکار جدید یه جورایی بر خلاف اسم وبلاگه.آخه دختره. ولی از اونجایی که ما اصلا طبق اسم وبلاگ پیش نرفتیم حضور ایشون تو این وبلاگ مانعی نداره وحتی میتونه خیلی ثمر بخش باشه. این همکار ما اسمش بارانه. که در آینده بیشتر باهاش آشنا میشید.
مطلب دوم اینکه.چند وقت پیش یه وبلاگی بود هنوزم هست. ما به این سر زدیم راهی بیمارستان شدیم و کلیا پول دادیم تا دل و رودمونو از هم باز کردند. خلاصه من بهتون توصیه میکنم اگه دفترچه بیمه دارید سر بزنید که خرجتون کمتر بشه. www.saeed20joker4u.blogfa.com
مطلب آخر اینکه. جدیدا یه فکر جدید به مخم خطور کردو از این لامپها بالا سرم روشن شد. میخوام از این به بعد به لینکها درجه نظامی بدم یعنی با توجه به قدمت وبلاگ مطالب وبلاگ تعداد بازدیدها و .... به اونا درجه میدیم تا وبلاگهای توپ مشخص بشه. حالا هرکی فکر میکنه وبلاگش توپه بیاد تو نظرات بگه مقدار درجشم که خودش به خودش میده رو بگه تا توسط چند نفر بررسی بشه بعد بهش درجه میدیم. یه چنتا نمونه از وبلاگهای دوستامو براتون گذاشتم میتونید برید ببینید


یه روز که کلی درس خونده بودم برای رفع خستگی از کتابخونه اومدم بیرون یه بچه هارو دیدم. نشستیم روی یه نیمکت و گپ میزدیم که یهو دیدم یه پیرمرد داشت به طرف ما میومد
. دوستم میلاد گفت: علی پاشو بریم که اگه این ینجا بشینی قشنگ 1 ساعت معطلیم. من گفتم نه بابا بشین بینیم حال نداریم. یهو دیدم زکی اومد کنار ما نشست. شروع کرد به حرف زدن
. یه لهجه باحاله خنده داری داشت. یه چیزی تو مایه های اصفهانی شهرضایی (شهرضا یکی از شهرهای اصفهانه که از قزوین بدتره، لهجه با حالیم داره. اینجوریه که خیلی شل و ول حرف میزنن و آخر کلماتشونو میکشن.) اومد نشستو از پیری و مریضی و اینجور چیزا حرف زد. حالا یکم از سخنان گهربار ایشون رو که موفق به ترجمه کردنشون شدم را براتون تعریف میکنم.
آدِم برا چی چی پیر میشششِد. بعضیا میگن الهی پیر شییییی ولی اصی خُب نیییییییی. خیلی این مریضیا مالی زیاتی خوردنننننِس. من جوون که بوددددم دو سه تا پخشاب(بشقاب) برنج می خورددددم. ولی حالاوا اصی نصمی(نصفی) پخشابم نیمیخوررررم. من اوروزا (اون روزها) نجاری داشتم بازوامم(بازوهایم هم) این هوا بود. /دوتا دستشو اندازه یه تنه درخت باز کرد/. یه دوماد دارم اونم هر وقت میاد خونمون دوتا پخشاب برنج میخوره. بش میگن حسن آقا انقده نخور مثی (مثل، مانند) من میشیا. میگِد من ورزشکارم باگشا(باشگاه) میرم. حالا باگشا چی چی میرِد نیمیدوننننننم. یه نوامم(نوه هایم) میرد باگشا.
من:باشگاه چی؟
جیملاستیک. (ژیمناستیک)
من:
یه بار با خانم رفتیم مکهههههه. اونجا دو سه تا پخشاب برنج میخوردم.حج خانم میگفت انقده نخور. میگفتم مال مفتس پولشو اِسِدن بزار بوخوریم. اونجا خیلی بهمون میرسیدن روزی یه پخشاب میوه میدادن. یه پرتاقار( پرتقال) با یه موز. نه ازین پرتاقار پشکلیاوا (ریزها، کوچک ها) ازین پرتاقار رُب رانیا (لبنانی). منم نیمیتونستم بوخورم میزاشتم تو کیسه یه ساعت بعد میخوردم. اونوقت تا اومدیم ایران دوتاییمون مریض شدیم. بچا ( بچه ها) گفتن چرا پَ (چرا پس) مریض شدیییین. گفتم آب به آب شدییییم. حالا ماله زیاتی(زیادی) خوردن بود. رفتم دکتر. دکتره یه پاما گرفت برد بالا تابوند. اون یکی پامم برد بالا تابوند.( من اینجا مونده بودم چجوری دوتا پاشو با هم تابونده).
گفتم دکتر یه چیزی بده خُب شَم. گفت میخَی آمپورت بدم (آمپولت بدهم). گفتم نه من آمپور نیمیزِنم. یوخده( یک ذره) کُمدم (پماد) داد. این کمد رو که مالیدم سری زانو وام (زانوهایم) جَلدی ( زود) خوب شدم.
خلاصه اینهمه حرف زد ما آخرش نفهمیدیم در مورد چی حرف میزد
.
دوستان عزیز اگه الان گیج شدید و هیچی نفهمیدید، مسئله ای نیست. چون خودمم نفهمیدم. ولی فکر نکنید که این داستان خیلی در پیت بود و هیچ نکته اخلاقیو اینجور چیزا نداشت. این داستان سرتاسر پر از نکات آموزشی بود که الان یکی یکی براتون میگم.
1- همیشه اگه دیدید یه پیر مرد در شعاع 10 متری شماست سریعا از محل متواری بشید.
2- اگر گرفتار شدید سعی کنید تا آخرش تحمل کنید
.
3- اگر مثل من از صحبتهای طرف هیچی نفهمیدید سعی کنید بفهمید که بعدا کلی سوژه خنده میشه.
4- از این داستان میفهمیم که پیر مردها خالی بندند.
5- تا حالا گرفتار پیر زن نشدم وگرنه بازم نکته بود براتون بگم
6- وقتی دوستتون میگه پاشو بریم مثل بچه آدم پاشید برید.
7- اگه یه وقت از درس خسته شدید، بیجا کردید که خسته شدید.
سلام ملت خوبین؟
والا از امروز تصمیم گرفتم که خاطرات خودمو بنویسم البته خیلیاش بی مزه و لوسن ولی دیگه کاریش نمیشه کرد باید تحمل کنید دیگه.
یادش بخیر سال 41و42 بود. اون روزا که داشتیم برا کنکور می خوندیم من می رفتم تو کتابخونه درس میخوندم مثلا
. آخه تو خونه مثل میدون جنگ بود یکی از اونطرف داد میزد: حاج علی بپر نون بگیر که رزمنده ها ظهر از خط برمیگرن و گشنشونه. دوباره چند دقیقه بعد : حاج علی بپر چند کیلو نخود بریز تو حساب فرمانده که بچه ها حالا پیف پاف میشن (به علت پولی که از شرکت پیف پاف گرفتم تا براشون تبلیغ کنم از گفتن نام شرکت رقیب یعنی تار و مار معذورم). از اونطرفم خرچنگها (همون بروبچ) زنگ میزدن و مارو از کارو زندگانی و اینجور حرفا می انداختند. برای همین می رفتم کتابخونه به فعالیتهای علمی، فرهنگی، هنری، ورزشی و .... می پرداختم. ماشالا ملتم اینقد فعالن که آدم کیف می کنه. همین که پامونو از سالن میذاشتیم بیرون به سیل عظیمی از تجمع کنندگان بر می خودیم. آدم نمی دونست اینا اومدن تظاهرات یا درس بخونن یا اینکه پارتی
. تازه اگه به پشت ساختمان سر بزنی انواع اقسام فعالیت های فرهنگی، ورزشی اجتماعی خوانوادگی و ...... رو مشاهده میکنی.از درس خوندن تو فضای باز بصورت خوابیده، دمرو، تاق باز، از پهلو و ....گرفته تا آرایش و حمام آفتاب که توسط خواهران انجام میشه. آخه یکی نیست بگه اگه آدم تو پارک درس خون میشد الان آقای موز
(یکی از باغبونهای پارکه که تمام لباساش زرده اونوقت بچه ها بهش مگن آقای موز) دکترا داشتند. خلاصه بگذریم.
تازه وقتی ظهر ها میخواستیم بیاییم خونه چنتا از این جوونای بسیار موفق رو میدیدیم که دارن برای آینده تمرین ميكنن و تمرین روابط زن و شوهری می کنند. و بدون توجه به اطراف، متفکرانه به آینده فکر ميكنند و مشغول هستند. ما هم که خودمونو استتار می کردیم و تمام ماجرا را زیر نظر داشتیم
. بقیه خاطرات باشه برای دفعات های بعدی
.من خدمتتون رسیدم با یه مطلب توپ که از خودم در کردم
.
امروز میخوام به معرفی چند تا از بازیکنان تیم ملی فوتبالمون از جهت دیگه و عملکرد آنها در جام جهانی بپردازم.
علی دایی:
یک متخصص در زدن انواع اقسام گل به تیمهای درجه پیت مانند: تیم منتخب جوانان علی آباد کتول، آرژانتینِ دُرچه پیاز، آلمانِ سِده، زاقارتستان و دیگر تیمهای جهان و حومه.
در زدن انواع دریبل های عجیب غریب مهارت خاصی دارد. وی هنگامی که پا به توپ میشود یکی از پاهایش به آن یکی می گوید: تو یکی دیگه گوه خوری نکن. و اینجاست که با هم درگیر شده و گلاویز میشوند و علی دایی ناکام میماند. بسیاری از کارشناسان رابطه او با فوتبال را به رابطه اکبر هاشمی رفسنجانی با سیاست شبیه میدانند به طوری که هر دوی آنان ول کن قضیه نیستند.
علی دایی به مردم شریف ایران قول داه که تا در جام جهانی گل نزند از فوتبال خداحافظی نمی کند. مردم ایران دست به دعا شدند شاید فرجی شود معجزه ای رخ دهد و او در جام جهانی سال 2007 گل بزند.
ابراهیم میرزا پور:
دروازه بانی است که در خوردن انواع اقسام گل های چرت و پرت مهارت خاصی دارد. او شیرجه زدن در راستای افق را افت کلاس میداند. کمتر دیده شده که شیرجه افقی بزند و اکثر شیرجه های او در جا بوده و حالت n شکل دارد. وی یک سبک جدیدی را در مهار توپ اختراع کرده که مراحل آزمایشی آن را در جام جهانی به معرض نمایش گذاشت و کاملا موفق آمیز نبود. و آن مهار توپ با چشم میباشد که نیاز به تعلیم نزد مرتازان هندی دارد. این شیوه به گونه ای است، که طرف شوت میزند و شما با چشم توپ را نگاه می کند. اگر توپ به بیرون رفت شما توانسته اید آنرا مهار کنید اگر که گل شد باید روی چشمانتان کار کنید.
هنگامی که او ضربه دروازه را میزند برای اینکه توپ به بازیکن خودی برسد، باید همه در نیمه خودی زمین باشند تا توپ به آنا برسد.
حسین کعبی:
کوچولوی ریز نقش تیم ملی فوتفال ایران. این بازیکن عمل پرسینگ را به خوبی انجام میدهد. وقتی بازیکن حریف صاحب توپ هست حسین به طرف او می دود، بازیکن حریف از ترس اینکه او را له نکند یا اینکه با ضربه مومو تیو یوبچاگی او مواجه نشود توپ را به او تقدیم میکند. این بازیکن از 90 دقیقه بازی حودود 65 دقیقه را روی هوا سیر میکند و بقه را در حال سر خوردن روی زمین است.
نقش او و خطاهای او در تیم ملی خصوصا مقابل پرتقال مانند نقش بازیکن اسبق تیم ملی آقای استاد اسدی است با این تفاوت که استاد اسدی فقط تو کار قلم بود یعنی فقط قلم پارو داغون میکرد که ورﮊن جدیدش یعنی کعبی رو تمام نقاط بدن کار میکند.
یحیا گل محمدی:
وی مدافعی است خون یخ. همیشه یک ساعت قبل از شروع بازی او را گرم میکنند تا یخ خونش آب شود. بعضی وقتا خونسردی او هرس آدم را در میاره به طوری ملت که هرچی فحش بلدند نثارش میکنند.
در بازی ایران مکزیک مشاهده کردید که یکی از بازیکنای مکزیکی خودش را کشت تا توپ را صاحب شود ولی یحیا با کمال خونسردی با کمترین تحرک، با یک حرکت کوچک گردن توپ را به کرنر زد.
سلام دوستای گلم دلم خیلی براتون تنگ شده. دلم اتقد تنگ شده که صبح که میخواستم بپوشم اصلا نمیرفت تو سرم. هی به این مامان میگم درست بشورش آب نره گوش نمیده. این کله پوک بیشور هم معلوم نیست کدوم گوریه نه کرایه اوورده نه کار مثبتی انجام داده. میندازمش بیرون ایشالا بزارید قراردادش تموم شه یه اوردنگی خرجشه
.
بزارید کنکورد تموم بشه با کلیا عیده جدید میام منتظرم باشید![]()
Dear Bo$$
In thi$ life, we all need $ome thing mo$t de$perately. I think you $hould be under$tanding of the need$ of u$ worker$ who have given $o much $upport including $weat and $ervice to your company.
I am $ure you will gue$$ what I mean and re$pond $oon.
Your$ $incerely,
حالا بخونيد جواب رييس رو:
Dear NOrman,
I kNOw you have been working very hard. NOwadays, NOthing much has changed. You must have NOticed that our company is NOt doing NOticeably well as yet.
NOw the newspaper are saying the world`s leading ecoNOmists are NOt sure if the United States may go into aNOther recession. After the NOvember presidential elections things may turn bad.
I have NOthing more to add NOw. You kNOw what I mean.
Yours truly,
Manager
امروز بعد قرنی اومدم ببینم اینجا چه خبره بابا دمتون گرم خیلی چاکریم دلم براتون تنگ شده بود
امروز اومدم دست خالیم نیومدما یه مطلب میزارم براتون. ببینم برام دعا کردین که؟ هان؟ باریکلا![]()
این مطلب رو داشته باشید تا بعد البته بگم دزدیه ها.
حضور محترم برادر گرامی جناب آقای جرج بوش
با درود بیکران به روح پر فتوح بنیانگذار آمریکا حضرت ابراهام لینکلن و با سلام و احترام به روان پاک شهدای ویتنام و جنگ با سرختپوستان و همچنین کشته شده های سونامی و دیگر سیلزده های روستاهای امریکا- اینجانب محمود احمدی نژاد فرزند احمد متولد ۱۳۴۸ شماره شناسنامه ۴۵۶ صادره از گرمسار وکالت بلا عزل از سوی مقام معظم رهبری حضرت آیت الله امام خامنه ای (سه تا صلوات) دارم تا به شما نامه بنویسم و شما را از حمله به ایران و نابودی نظام مقدس جمهوری اسلامی منصرف کنم و شما را به صلح و صفا و دوستی و برابری و برادری و اینجور چیزای غربزدگی دعوت کنم.
برادر جرج!
بیایید با هم آشتی کنیم. قهر کار بچه هاست. هرچه بوده تمام شد. ما یه خورده خامی کردیم و یه حرفایی زدیم شما بیخودی جدی گرفتید. بجان شما قضیه عنی سازی و کیک زرد همش خالی بندی بود. فکر میکردیم شما عقب نشینی میکنید. اصلا همه این سینی کیک زرد که خریدیم مال خودتون. ما نخواستیم. خوبه؟ راحت شدید؟
جرجی جان! نکند یه بار گول اون خانوم کاندولیزارایس را بخوری و دستور حمله بما رو بدی. ما میتونیم با هم رفیق باشیم. ما میتونیم به شما در همه زمینه ها کمک کنیم. مثلا میتونیم برادران بسیجی مون را بفرستیم آمریکا برایتان اورانیوم غنی کنند. ما میتوانیم دستاوردهای منحصر بفرد علمی خودمان را در زمینه کیک زرد و شله زرد را در اختیار دانشمندان شما قرار دهیم. اصلا میتوانیم برایتان ژاندارم خلیج فارس بشیم تا هرکس بدون مایو توی خلیج فارس شنا کرد دستگیرش کنیم و تحویل شما بدهیم.
آقا جرج! بجای این همه فحش و دعوا بیا دست خانم بچه ها را بگیر همین جمعه ناهار تشریف بیارید منزل ما. یه لقمه نون و پنیر با هم بخوریم و دور هم جمع باشیم. اگه دوست داشتی خانم بچه ها را یه خورده زودتر بیار بزار منزل ما تا من و شما با هم بریم نماز جمعه. میریم اون صف اول میشینیم که تلویزیون ما را زیاد نشون بده. بعد میریم جلو لانه جاسوسی یه خورده شعار میدیم و برمیگردیم خونه. نهاری رو با هم میزنیم. بعد یه چرت بعد از غذا. بعدش هم فیلم سینمایی بعد از ظهر جمعه رو از صداو سیما نگاه میکنیم. عصر وقتی هوا خنک شد خواستید میتونید تشریف ببرید.
آقا جواد! (همان جرج سابق) خدای نکرده از دست من دلخور نباشی ها. من اگر گفتم اسرائیل باید حذف شود بجون بچه هات شوخی کردم. ماشالله خودت فهمیده هستی و سرت تو حساب و کتابه. میدونی که ما اگه این حرفا رو نزنیم چطوری مملکت رو اداره کنیم؟
ببین جرجی جان!اگر هم یه زمانی هوس کردی که به ما حمله کنی بالاغیرتن از قبل یه ندا به ما بده که زود دربریم و زیر دست و پا له نشیم. چاکرتیم به مولا.
جواد آقا! منتظرتم روز جمعه. یادت نره. با خانم بچه ها. تعارف نمیکنم. حتما تشریف بیارید. قدم تون رو چشم.
این وبلاگ رو دادم اجاره. ۱۰۰۰ تومن پیش ماهی ۱۰۰ تومن اجاره
ایشالا بعد کنکور میبینمتون قرار ما ۸ تیر بعد از کنکور البته تا قبل کنکور کله پوک جون براتون آپ میکنه
اجاره کرده دیگه. اینجارو فراموش نکنید.
برام دعا کنید تا یه جای خوب قبول بشم( حالا یکی نیست بگه تو حالا قبول بشو جای خوب پیش کش)
آره دیگه . اگه خوبی بدی چیزی دیدین دو ماهه حلال کنین اگه خوب بود تمدید میکنیم
دلم براتون تنگ میشه جونم می خوام ببینمتون نمیتونم
لطفا" خطها رو جلو جلو نخونين و به ترتيب پيش برين ...
تعداد دفعاتی كه در هفته شكلات ميل می كنين رو در نظر بگيرين... (اين تعداد بايد بيشتر از يك بار و كمتر از 10 بار باشه)... بله! همينه كه هست! بخواين و نخواين بايد كمتر از ده بار و بيشتر از يه بار در هفته شكلات بخورين! (مولف!)
اين تعداد رو 2 برابر كنين... (برای يه كمی افزايش وزن!)
به اين تعداد دفعات 5 تا اضافه كنين... (برای آخر هفته!)
عددتون رو در 50 ضرب كنين... صبر می كنم تا ماشين حسابتون رو از زير تختخواب يا از توی جا جورابی يا يخچال پيدا كنين! ...
اگه روز تولدتون رو توی اين سال پشت سر گذاشتين به عددتون 1754 تا اضافه كنين... اگه نه 1753 تا اضافه كنين...
حالا از عددتون سال تولدتون (سال 4 رقمی ميلادی) رو كم كنين...
حالا شما يه عدد 3 رقمی دارين... عدد اولش همون تعداد دفعات شكلات خوری هست كه انتخاب كردين... و دو عدد آخر هم سن شماست
اگه احساس خنكی يا يخی می كنين فحشاتون رو نثار نگارنده ء اصلی مطلب بكنين نه من! در ضمن هر كی تونست بگه اصلا" نقش شكلات و الزام وجود شكلات توی اين مساله چی بود من بهش يه ماچ آبدار ميدم
يه چيز ديگه اگه هم ديگه رو نديديم حلالم كنيد چون جديدم ركورد زديم قبض تلفن اين ماهمون 95000 تومن شده و احتمالا قطع ميگردد پس آپها بر عهده كله پوك و كيوون ميباشد است.
قسمتي دويوم:
11- حرف "س" در آخر لغات
مثل:چه خبر؟ ===» چه خَبِرِِس بسه===» بسِس
12- نكته جالب در مورد كلمه "پس" است كه اغلب "س" آخر آن حذف مي شود.
مثال: كجايين پس؟ ===» كوجاين پَ؟ پس تو كجايي؟ ===» پَ تو كوجايي؟
13- "و" ما قبل "ي" به "ف" تبديل ميشود.
مثال: ديوار===» ديفال
نكته: در لهجه هاي super isf اصولا "د" به "ز" تبديل ميشود.
مثال: گنبد ===» گُنبِز
14- "ي" در آخر كلمات حذف ميشود.
مثال: بچه هاي اون محله ===» بچا اون محله آدماي اين دوره زمونه ===» آدِما اين دوره زِمونه چيزهاي زيادي هست ===» چيزا زياتي هس
15- د + فعل + د
مثال: دِ بيا دِ دِ برو دِ دِ جَل ياش دِ
چند اصطلاح اصفهاني
1- "آيا عالم" به معناي معلوم نيست.
مثال آيا عالم بياد به معناي معلوم نيست بياد.
2- "جَخ" به معناي تازه
مثال: من جخ رسيدم به معناي من تازه رسيدم كه در بعضي مواقع باهم بكار ميرود.
مثل: من جخ تازه رسيدم
3- كلمات سيزده، نوزده و دوازده به ترتيب سينزَ، نونزَ و دوازَ خوانده ميشوند.
4- فعل زيباي اِسِدَم كه مي شود گفت كلمه گرفتم را داغون كرده و صرف آن به شرح زير است:
اِسِدم، اِسِدي، اِسِد، اِسِديم، اِسِديد، اِسِدند
5- استثناي ديگر در مورد كلمه مغازه است كه فتحه به ضمه تبديل ميشود.
مثال: مَغازه ===» مُغازه
6- فعل بگم از جمله فعلهايي هست كه كسره اول آن به ضمه و استثناست.
مثال: بگو ===» بوگو بگم===» بوگم
7- جل باش به معني عجله كن است كه حروف "ع" و "ه" از اول و آخر آن از بين رفته.
8- در بعضي مواقع صورت كلي كلمه و حروف دگرگون ميشود.
مثال: جوجه===» چوري كلاغ===» غِلاغ
9- در اكثر مواقع "ژ" به "ج" تبديل ميشود.
مثال: ماساژ===» ماساج پاساژ===» پاساج ژاله===» جاله ژاپن===» جاپون
10- اصطلاح "در را پيش كن" به جاي در را ببند به كار ميرود.
در پايان از همه اصفهانيايي كه بهشون يه وقت بر خورده عذر خواهي مي كنم. ضمنا دانشگاه اكسفورد از علاقمندان به تحصيل در رشته دستور زبان اصفهاني براي ترم جديد در مقطع كارشناسي و كارشناسي ارشد دانشجو مي پذيرد. كساني كه مايل به ادامه تحصيل در مقطع دكتراي اين رشته در گرايش super isf ميباشند به دانشگاه اصفهان مراجعه كنند.
سخن من:
آقا من نمیدونم چرا ملت با من خسومت دارن
امروز اومدم آپ کنم نشد گفت فیلتر شده. اگه از این مطلب خوشت نمیاد دلیلشو بگو الکی که مطلب پاک نمیکنن. اگه قرار باشه هرکی از هر چی خوشش نیاد پاکش کنم که باید کل مطالب رو پاک کنم.
اگه فکر کردی توهین به اصفهانیاس که خود منم یه اصفهانیم پس دلیلی برا هک کردن من نیست. اگه دوست داری هک کنی هک کن آنتی گرل ۳ اونم هک شد ۴ ۵ ۶ و .........
دیگه نظر خودته میخوایی هک کن میخوایی نکن
قسمت اول
1- مضاف و موصوف هميشه "ي" ميگيردد.
مثال: درِ باغ ===» دري باغ گل قشنگ ===» گلي قشنگ آدم خوب ===» آدمي خُب
2- "د" ما قبل ساكن قلب به "ت" ميشود.
مثال: پرايد ===» پرايت آرد ===» آرت
3- واو ساكن آخر كلمه به "ب" قلب مي شود
مثال: گاو ===» گاب
4- اصولا در هر كجا كه فتحه قشنگ باشد كسره بكار مي رود و هر كجا كه كسره كلمه را زيبا مي كند فتحه بكار ميرود
مثال براي فتحه: اَز===» اِز قفَس ===» قفِس اَزَش ===» اِزِش بِِزَن ===» بِِزِن
مثال براي كسره: اِمروز===» اَمروز جمعِه===» جمعَه سِفيد===» سَفيد حِيفِ===» حَيفس فِشار===» فَشار
5- صداي " اُ " هيچ جايگاهي نداشته و به "او" تبديل ميشود.
مثال: شما===» شوما كجا===» كوجا چادر===» چادور
6- حرف "و" در قالب حرف ربطي به به "آ" تبديل مي شود.
مثال: من و تو و حسن ===» منا تو آ حسن
7- اصولا خود " آ " به عنوان يك حرف ربط به كار مي رود
مثال: من هسم، آ بابامم هسن
در ضمن حرف "آ" به معناي "به علاوه" هم به كار مي رود.
مثال: 5+4+3 ===» 5 آ 4 آ 3
8- حرف " ه " در لهجه اصفهاني به نوعي نابود شده.
مثال: بچه ها ===» بِچا گربه ها ===» گربا مي جهد===» مي جِد
ه در آخر افعال به "د" ساكن بدل مي شود.
بره===» برد بشه===» بشد
"ه" به ي تبديل مي شود.
بهتر===» بيتِرِس سر راهي===» سري رايِس گربه===» گربيِه
"ه" به "ش" تبديل مي شود.
بهش ميگم ===» بشش ميگم
"ه" به "و" بدل ميشود.
ما هم مي آييم ===» ما وَم ميَيم
نكته:
به غير اول شخص مفرد حروف "خوا" به "خ" تبديل ميشود
ميخواي ===» مي خَي
9- در برخي افعال حرف "ي" به " اوي" تبديل ميشود.
ميشنوي===» ميشنُوي مي گي ===» ميگوي
10- اگر حرف اول كلمه "ب" يا "ن" باشد و حرف سوم "ي" يك "ي" بعد از "ب" يا "ن" اضافه ميشود.
بگير===» بيگير بشين ===»بيشين بريز ===» بيريز ببين ===» بيبين
چند ماه پيش وقتي كه خواننده محبوب سياوش قميشي براي اجراي كنسرت به دبي سفر كرده بود يكي از دوستان من نيز راهي دبي شد تا بتواند در كنسرت شركت كند. از آن جايي كه پدر اين فرد دوستي قديمي با سياوش قميشي داشت فرصتي بسيار خوبي دست داد تا وي بتواند مصاحبه اي با سياوش قبل از اجراي كنسرت ترتيب دهد. در ذيل گزيده اي از اين مصاحبه آمده است:
- آقاي قميشي خيلي لطف كرديد كه وقت خود را در اختيار من قرار داديد.
Never mind -عزيزم. من و بابات با هم تو يه محله بزرگ شديم. هر روز واسه بچه محل ها تاتر بازي مي كرديم. من فردين ميشدم اونم ظهوري مي شد. بعد منم صدام از اون موقع صدام خوب بود ديگه، آوازاي فردين رو مي خوندم- آي ي ي ي گنج قارون نميخوام مال فراوون نميخوام- اي داد بيداد چه دوراني بود. تو اين سالها هر چقدر بهش اصرار كردم بياد اون ور پيش خودمون قبول نكرد. خوب حالا سوالاتو بپرس.
- يه سوالي كه همه مي پرسن اينه كه چرا شما بر عكس همه خواننده ها كمتر به خودتون مي رسيد؟
- به نظر من هنرمند همين جور بايد آشفته باشه. مثلا فرهاد بيچاره با اينكه سن و سالي نداشت اين آخري ها داغون شده بود. البته مريض هم بود ولي بيشتر به خاطر دردي كه تو دلش بود به اين روز افتاده بود. خوب من هم الان ميام ميخونم – مگه ميشه، مگه ميشه ترك وطن كرد/ توي غربت عمري را سر كرد/ تو كه ميدوني تنها ميموني- خوب اگه بري تو عمق شعر داغون ميشي. ديگه حال قرتي بازي برات نميمونه بر عكس، يه عده بي خيال هم هستند. مثلا همين شهرام شب پره، سن آقام رو داره من بچه بودم كه اين مرتيكه ميخوند. اما 40 ساله هم به نظر نمياد. به خاطر اينكه غمي تو دلش نيست. اومده اينور خوشي و پدر سوختگي. ترانه هاش هم كه مي دوني ديگه، رحمت به جواد يساري. نه من نميتونم اينجوري باشم.
- اما بعضي ها معتقدند كه شما اگر مثلا مو بكاريد خيلي بهتره...
- (خنده ممتد) چرا بايد بكارم. مو اگه بريزه ديگه ريخته. از قديم ميگن مو رفته ديگه به كله بر نميگرده. نه بحث مو و اين حرفا نيست. يادت مياد يه زماني گير داده بودند به اين چهار پايه اي كه من روش مي شينم و مي خوندم. جك درست كرده بودند كه چهار پايه فلاني رو دزديدند ديگه آواز نمي خونه... يا مي گفتن بمب تو سشوارش گذاشتن كه ترورش كن – مجددا خنده- حالا هم اگه مو بكارم باز يه جكي درست ميكنن. اصلا من وقت سلموني رفتنو ندارم. الان دو دقيقه ميرم تو سلمونيه مي گم دورش رو كوتاه كن وسطشم را هم طي بكش (خنده شديد)
- يك سوال ديگر كه مطرح است اينكه آيا ترانه عسل بانو را براي شخص خاصي خوانده ايد؟
- نه من ترانه را به همه زنان و دختران ايران تقديم كردم. اصولا اين سوال را زياد از من مي پرسن ولي نزديكان من مي دونند كه خيلي با زن ضعيفه ها رابطه ندارم. به قول يكي از دوستان با آخرين جنس مخالفي كه حرف زدم مادرم بوده... فقط دوتا ترانه خوندم كه توي آنها اسم زن هست يكي همين عسل بانو يكي هم فرنگيس.
- چندي پيش شمنيده شد كه گروه معارف دانشگاه اصفهان براي اجراي كنسرت از شما دعوت نموده است. تا چه حد اين مطلب صحت دارد؟
- بله چنين دعوتي از من به عمل آمد. اما اصل مطلب چيز ديگه اي بود. گويا مدير گروه معارف كه عكس مرا با ريش و لباس مشكي ديده بود به تصور اينكه من از مداحان مقيم خارج كشور هستم دعوت نامه اي را براي من فرستاده بود. يك ليست از آهنگ هايي كه مي بايست در اصفهان مي خوندم نيز برايم آماده كرده بود كه شامل: ممد نبودي ببيني، ياران چه غريبانه و مرا اسب سفيدي بود روزي مي شد. من هم براي رفع سوء تفاهم ها كليپ عزيزم جشن ميلادت مبارك را برايشان فرستادم.
- آقاي قميشي آيا دلتان براي ايران تنگ نشده است؟
چرا خيلي زياد. اگر شما كليپ قاب شيشه اي را ديد باشيد متوجه ميشويد كه واقعا وقتي اسم وطن مياد چقدر من پر پر مي شوم. به خصوص يك خاطره نوستالوژيك مربوط به دوران بچگي دارم كه شبهاي جمعه ده شاهي مي داديم لي چهارراه سيد اسماعيل يك لبوي بزرگ مي گرفتيم. در هواي سرد بسيار لذت بخش بوداين سالها هر وقت لبو ميبينم واقعا حالت خاصي به من دست مي دهد. اتفاقا يكي از دوستان چند وقت پيش از ايران چند كيلو لبو براي من آورده بود. گفتم دوست عزيز اين لبو اينجا به چه درد من ميخورد. حالش به اين است كه لب چهارراه بخوري وته آن را در جوب بياندازي اما افسوس كه فعلا چنين كاري براي من ميسر نيست: من براي تو ميخونم هنوز از اين ور ديوار

آقا اوضاع هک عجب داغه
دیروز وبلاگ دوست خوبم نمکپاش هک شده. ازتون میخوام برید و براش نظر بزارید.
اون یکی دوستم بدجوکم هک شده ولی اون پسش گرفت
فکر کنم چند روز دیگه نوبت منه.
حالتون خوبه که انشاالله تعالی. عرض کنم که به دلیل باز گشادی مدارس ادارجات دانشگاهها و خیلی سخت تر و جدی تر مشغول شدن اینجانب برای خواندن دروس و گذشتن از سد بزرگی چون کنکور که واقعا کور کن است و راه یابی به دانشگاه تصمیم بر آن شد تا این وبلاگ را در روزهای پنجشنبه بروز گردانم اونم بزور. امروزم استثناعن(درستشو بلد نبودم تایپ کنم) چون خاطرتون خیلی برام عزیزه مطلب میدم بیرون و گرنه من رو تصمیم خیلی مقرر می باشم![]()
(چیش پش) شاعر نازک دل و پر احساس سده چهارم هجری می باشد. در حقیقت از زندگی او اطلاع چندانی به دست نیامده است. همین قدر میدانیم که در جوانی عاشق دختری گردید که هاجر سلطان نام داشت. لکن معشوق بی وفا در جواب خواستگاری و ابراز علاقه وی با تمسخر اظهار نمود که : اسم تو مرا یاد فاضلاب می اندازد!
این واقعه در روحیه حساس شاعر خوش قریحه ما تاثیر ژرفی گذاشت و منجر به سرایش ابیات ذیل گردید:
هاجر تو من بد کردی گل عشقمو پر پر کردی
سر انجام هاجر سلطان را به مردی باقر نام شوهر دادند. پس از این واقعه چیش پش منظومه بلند و عاشقانه (هاجر و باقر) را سرود که پس از وی بارها مورد تقلید قرار گرفت و موفق ترین آنها (خسرو و شیرین) نظامی گنجوی می باشد.
منظومه مزبور در نهایت فخامت و استواری است و از سوز دل شاعر حکایت می کند.
در ذیل به ابیات نخست این منظومه اشاره ای کرده و در حد وسعمان به شرح آن خواهیم پرداخت.
باروون میاد جرجر پشت خونه هاجر
هاجر عروسی داره مرغ و خروسی داره
همانطور که مشاهده می شود شعر فوق در وزن مزخرفات مزخرفات مزخرف که وزنی ضربی و ریتمیک می باشد سروده شده و این به جهت القای مفهوم شادمانی مراسم عروسی است.
باران در مصراع نخست استعاره از اشك مي باشد، به اين معنا كه عاشق نگون بخت در مصيبت شوهر كردن هاجر سلطان چون ابر بهاري مي گريسته است. نكته بسيار ظريف ديگري كه در اين مصرع به چشم مي خورد آن است كه شاعر از آمدن باران سخن مي گويد نه از باريدن آن كه خود نوعي تشخيص(جان بخشيدن به اشياء) مي باشد. در مصرع دوم شاعر به پشت خونه هاجر اشاره ميكند. حال اين سوال پيش ميآيد كه چرا پشت خونه هاجر و نه جلوي آن؟ اين رابطه روايات مختلفي وجود دارد كه صحيح ترين آنها را طغرل سلغدي در (جامع الكذبيات) خويش نقل كرده.
بر طبق اين روايت عروسي هاجر سلطان به گوش چيش پش برسيد وي بر آشفته و بيقرار بدانجا شد و همانجا سخت مي گريست. سيگاري جهت تسكين خاطر روشن نمود! لكن كودكاني كه در اطراف خانه مشغول بازي بودند او را ديوانه پنداشته و همانطور كه يكصدا مي خواندند:
نگاه داره در خونتون سيگار داره
با سنگ او را مورد حمله قرار دادند. پس عاشق بد بخت ناچار از جلوي خانه گريخته و در پشت آن پناه گزيد. در بيت بعد به مراسم عروسي هاجر اشاره شده است. مرغ و خروس در اين بيت استعاره از زن و مرد مي باشد. يعني به طور كلي مهمانان را زيادي از زن و مرد در اين مراسم حضور داشتند.
در هر حال به جهت حفظ اختصار، از شرح و بررسي بيشتر اين منظومه خودداري مي كنيم. البته بايد متذكر شويم كه چيش پش علاوه بر اين منظومه آثار ديگري نيز دارد، از جمله ترجيع بند باقريه با برگردان:
از آن وقتي كه دل دادي به باقر تماما برده اي ما را ز خاطر
كه در آن خطاب به هاجر سلطان از جور باقر گلايه ميكند.
يه آقا پسري كه تازه نامزد كرده بود، ميخواست براي تولد نامزدش كادو بخره، باخودش گفت: چون اولين باره كه ميخوام براش كادو بخرم بهتره كه زياده روي نكنم و خواهر نامزدمم باخودم ببرم، و براي نامزدم يه جفت دستكش بخرم چون هم رمانتيكه هم زياد خصوصي نيست.
روز بعد با خواهر نامزدش رفت به فروشگاه خانوم كوروشي تا براي نامزدش يه جفت دستكش سفيد بخره، خواهر نامزدشم براي خودش يك شورت خريد، موقع بسته بندي فروشنده اشتباه كرد و بستهها با هم عوض شدن. پسره بدونه اينكه كادو رو نگاه كنه، اونو با يك نامهي فدايت شوم به نامزدش ميده.
شرح نامه:
عزيزم اين كادو قابل تورو نداره، اما خريدمش چون متوجه شدم شبا كه بيرون ميريم عادت به پوشيدنش نداري، اگه بخاطر خواهرت نبود بلندترشو برات ميخريدم، ولي خواهرت گفت: كوتاهش بهتره چون راحتتر درمياد، ممكنه فكركني رنگش خيلي روشنه، اما خانوم فروشنده مال خودشو بهم نشون داد، با اينكه مدت سه هفته بود كه درش نياورده بود، رنگش اصلاً تغييري نكرده بود، ازش خواستم مال تورَم امتحان كنه واونم امتحان كرد البته من براي اينكه مطمئن شَم ضخامتش خوبه يه دست بهش كشيدم، خيلي نرم بود، تازه چقدرم به فروشنده ميومد، اي كاش خودم پيشت بودم و كمكت ميكردم تا بپوشيش، وقتی درش مياري يادت نره توش فوت كنی چون در اثر پوشيدن مرطوب ميشه، اگه ديدي توش عرق كرد وقتي درش آوردي پُشتِ روش كنو از پنجره به طرفِ كوچه آويزونش كن تا هم توش خشك بشه، هم چشم كسايي كه نميتونن ما رو با هم خوش ببينن دربياد و هم همسايهها بگن كه چه دامادي دارن اينا، اگه تنگ بود ناراحت نشو، چون اولين بارم بود كه برات كادو ميخريدم، بعداً كه لَمسِش كردم، به اندازش برات ميخرم، راستي وقتي درش آوردي، حتماً جاشو كِرِم بمال تا هيچ وقت پوستِ لطيفش خشك نشه، فدات شم، نامزدت
دزدیده شده از آقای شاسکول زاده
قسمت دويوم:
پس از دستگيري جن به حراست منتقل شد تا درباره علت رفت و آمد خود به دانشكده اعتراف نمايد. ابتدا جن از حرف زدن امتناع مي نمود لذا پس از تهديد وي به گفتن بسم الله همه چيز را اعتراف نمود. اعتراف جن بسيار تكان دهنده بود به حدي كه جو آموزش عالي كشور تحت تاثير قرار داد. ماجرا از آن قرار بود كه دانشگاه آزاد اسلامي پس از آن كه اقدام به تاسيس شعبه در تمامي شهرها، شهرستانها، ده ها، ده كوره هاي، دره ها و بيابانها نمود به اين نتيجه مي رسد كه ديگر جايي براي تاسيس دانشگاه نمانده است. به همين خاطر تصميم ميگيرد تا از طريق ارتباط با اجنه و از ما بهترون، آنها را ترغيب براي تاسيس يك شعبه دانشگاه آزاد مخصوص جن ها بنمايد. به همين خاطر توسط چند جن گير مذاكراتي با اجنه صورت مي گيرد و نهايتا توافق حاصل مي شود. دانشگاه مذكور در كوه صفه اصفهان- مجاور دانشكده اقتصاد- تاسيس و دانشگاه آزاد اسلامي واحد new jen city نام مي گيرد. اين دانشگاه پس از تاسيس مورد استقبال شديد جن هاي نر و ماده قرار گرفته و از رونق فراواني نيز بهره مند گرديده است.
بنابراين معماي دانشگاه اصفهان نيز حل شد. وي كه از ورودي هاي جديد همين دانشگاه بوده در ساعات بيكاري خود براي استراحت و دود كردن سيگار به پارك سرسبز مطالعه برادران رفت و آمد داشته است و غافل از وحشت شديد انسان از جن به هر كسي كه مي رسيده تقاضاي كبريت مي نموده است.
در سپيده دم دي ماه سال گذشته در حالي كه هوا هنوز كاملا روشن نشده بود صداي فرياد وحشت آور از اعماق پارك مطالعه برادران در فضاي دانشكده اقتصاد طنين انداز شد. آن روز جواني را در پارك مطالعه پيدا كردند كه به نظر مي رسيد از وحشت زياد بيهوش شده است. در حالي وي را به بيمارستان منتقل مي كردند چند تن از دوستان وي او را شناسايي كرده و اظهار كردند با دانشجوي مذكور هم اتاقي هستند. آنها همچنين گفتند اين دانشجو به خاطر آماده شدن براي امتحان فوق ليسانس از نيمه شب تا صبح در پارك مطالعه برادران به تنهايي مطالعه مي كرده است.
در بيمارستان هنگامي كه دانشجوي مذكور به هوش آمد حرفهايي را بيان كرد كه بيشتر به شعر و ور و هزيان شبيه بود. وي مدعي شد در حالي كه مشغول مطالعه بوده است ناگهان موجودي عجيبي را ديده كه چشمهايش مثل چشم گربه عمودي و به جاي پا هم سم داشته است. عجيب تر از آن اينكه آن موجود گويا براي روشن كردن سيگار خود از او طلب آتش كرده بوده. از مشخصاتي كه بيان شد همگي به اين نتيجه رسيدند كه منظور دانشجو از موجود وحشتناك بدون شك جن بوده است. لذا هيچكس حرفهاي وي را باور نكرده و به باد معده خويش هم نگرفته اند و آنها را ناشي از افراط در درس خواندن تلقي كردند. اما مدتي بعد حادثه تازه اي رخ داد كه نظر ها را عوض كرد. هنگامي كه منشي گروه اقتصاد براي برداشتن شيء مهمي صبح زود به دانشكده مراجعه نموده بود به ناگاه متوجه صدايي از پشت سر شد كه مي گفت: آتيش داري خواهر؟! وقتي منشي به پشت سرش نگاه كرد متوجه يك جن بو داده شده و بلافاصله پا به فرار گذاشت. پس از اين حادثه مساله حضور جن در دانشكده اقتصاد به بحراني فراگير بدل شد و جو رعب و وحشت سر تا سر آن منطقه را فرا گرفت. بسياري از كلاسهاي شبانه به خاطر حاضر نشدن دانشجويان به تعطيلي كشيده شد. حتي اساتيد نيز به بهانه هاي مختلف از حضور در كلاسها سرباز ميزدند. هيچ كس در خوابگاه خواهران و حتي برادران جرات رفتن به حمام در صبح زود را نداشت. از اين رو حراست و انتظامات دانشگاه در صدد برآمدند تا به وسيله اقداماتي جن مذبور را فراري دهند. آنها هر روز پس از غروب آفتاب از بلندگوهاي دانشكده به طور مداوم بسم الله الرحمن الرحيم پخش ميكردند تا اگر جني در آن حوالي است دود شود و به آسمان رود. از سوي ديگر به علت تنفر جن از آب جوش تمامي آب پاش هاي پارك مطالعه را به يك مخزن آب جوش متصل كردند تا جن را فراري دهند. همچنين چند جن گير حرفه اي از هندوستان به اصفهان آوردند تا جن را به دام اندازند. پس از گذشت چند ماه به نظر ميرسيد تدابير فوق نتيجه بخش بوده و جن از آن حوالي دور شده است. اوضاع رفته رفته به حالت عادي باز مي گشت و فضاي وحشت انگيز نيز در دانشكده از بين رفته بود. اما در اسفند ماه همان سال در شبي كه برف سنگيني در حال باريدن بود يكي از باغبانان به طور اتفاقي متوجه ردپايي روي برف شد كه بيشتر شبيه سم بود. وي ردپا را دنبال كرد تا اينكه به درختي رسيد كه از پشت آن صدايي مثل از خواندن به گوش مي رسيد. وقتي باغبان نزديكتر شد در پيش چشمان خود جني را ديد كه در حال سيگار كشيدن، ترانه من جن نتهاي شبم ... قفل خاموشي بر لبم را زمزمه مي كرد. باغبان بدون اينكه اجازه دهد جن او را ببيند به سرعت از آن محل دور شد و حراست را خبر كرد. لحظاتي بعد ماموران حراست پارك مطالعه را محاصره كرده و در عمليات برق آسا توانستند جن سيگاري را دستگير كنند.

این داستان ادامه دارد
راستی چرا ما ایرانیا اینقدر مرده پرستیم؟ چرا؟ چرا؟ چرا؟ چرا؟ چرا؟ چرا؟ چرا؟ چرا؟ چرا؟ چرا؟ چرا؟ چرا؟چرا؟ چرا؟ چرا؟چرا؟ چرا؟
چرا اینقدر مرده پرستیم؟ چرا؟ چرا؟
متاسفانه یه اتفاق ناگواری برام افتاده که تا پنجشنبه هفته آینده نمی تونم بیام آپ کنم
یعنی وقت نمیکنم. الانم اعصاب ندارم. آخه دیشب پدر بزرگم فوت کرد برای همین فعلا دستم بنده.
از شما هم خواهش می کنم برای شادی روحش یه فاتحه براش بخونید. خیلی دوستش داشتم.
فعلا خداحافظ.
خوبین ملت؟ امروز به دلیل اینکه حالشو نداشتم مطلب بنویسم یه فایلی رو از قبل درست کردم که میتونید روی اون کلیک نکید. اگر هم خیلی فوضولید میتونید کلیک بکنید. یعنی یه جورایی فوضول سنجه.
برید خودتون ببینید
امیدوارم سال جدید را با خوبی شروع کنید وبا خوشی ادامه بدید و با خوشی تموم کنید.
سال ۸۵ بر همه مبارک باد
به دنبال وزش باد شدید بهاری در فروردین ماه و تاثیراتی که بر لباس و مقنعه خواهران دانشجو ایجاد کرد و شورای تصمیم گیری دانشگاه طرح تعطیلی دانشکده ها در روزهای پر باد را تصویب کرد. یکی از اعضای شورا در تبین طرح مزبور گفت: متاسفانه لباسهای خواهران در حالت عادی نیز از وضعیت مناسبی بر خوردار نیست چه برسد به وقتی که باد هم بزند زیرش!
وی همچنین افزود: علی الخصوص این تصمیم زمانی اتخاذ شد که در آن روزهای بادی شاهد آن بودیم که بعضی از خواهران متاسفانه در حفاظت از گوهرهای جسمانی خویش مسامحه میکنند!! به گزارش هواشناسی احتمالا در اواخر خرداد ماه نیز شاهد وزش باد شدید خواهیم بود.
چون حوا بدون پدر و مادر بود آدم اصلا مشكلي نداشت و چاي داغ را روي خودش نريخت.
پانصد سال پس از خلقت آدم:
با يه دونه دامن از اون چيني خال پلنگي ها ميري توي غار طرف.بلند داد مي زني:هاكومبازانومبا(يعني من موقع زنمه)
بعد ميري توي غار پدر و مادر دختره. با دامن چين چيني جلوت نشسته اند و مي گن:از خودت غار داري؟دايناسور آخرين مدل داري؟بلدي كروكديل شكار كني؟خدمت مقدس جنگ عليه قبيله ادم خوارها رو انجام دادي؟بعد عروس خانم كه اون هم از اين دامناي چين چيني پوشيده با ظرفي كه از جمجمه سر بچه دايناسور ساخته شده برات چاي مياره و تو مي ريزي روي خودت.
دو هزار و پانصد سال بعد از اختراع آدم:
انسان تازه كشاورزي را آموخته.وقتي داري توي مزرعه به عنوان شخم زدن زمين عمل مي كني با ديدن يه دختر متوجه ميشي كه بايد ازدواج كني.براي همين با مقدار زيادي گندم به مزرعه پدر دختره ميري .اونجا از تو مي پرسند:جز خوت كه اومدي خواستگاري چند تا خر ديگه داري؟چند متر زمين داري؟چند تا خوشه گندم برداشت مي كني؟ آيا خدمت در لشگر پادشاه رو به انجام رسانده اي؟
بعد عروس خانم با كوزه چاي وارد ميشه و شما هم واسه اينكه نشون بدي خيلي هول شديد تمام كوزه رو روي سرتون خالي مي كنيد.
ده سال قبل:
شما پس از اتمام خدمت مقدس سربازي به اين نتيجه مي رسيد كه بايد ازدواج كنيد و از مادرتان مي خواهيد كه دختري را برايتان انتخاب كند.در اينجا اصلا نيازي نيست كه شما دختر را بشناسيد چون پس از ازدواج به اندازه كافي فرصت براي شناخت وجود دارد.در ضمن سنت چاي ريزون كماكان پا بر جاست.
هم اكنون:
به دليل پيشرفت تكنولوژي در حال حاضر شما به آخرين نسخه ياهو مسنجر احتياج داريد.البته از"ام اس ان" يا "آي سي كيو"هم مي توانيد استفاده كنيد ولي انها آيكنهاي لازم براي خواستگاري را دارا نمي باشند . پس از نصب ياهو مسنجر به يك روم شلوغ رفته هر اسمي كه به نظرتان زيباست "اد" مي كنيد و با استفاده از آيكنهاي مربوطه خواستگاري را انجام مي دهيد . البته ياهو قول داده كه نسخه جديد داراي امكانات ازدواج و زندگي مشترك نيز باشد.

آورده اند که رستم و رخش را علاقتی وافر در میان بوده بدان حد که حتی بدون وی به دیدار مادرش هم نمیرفته. خالکوبی R
R بر سینه رستم نیز موید چنین موضوعی است. محققان گویند چون رخش را از ناحیت کمر فشار فراوان وارد میگردیده رستم برای وی نعلین چرمین و اسپرت سفارش می داده و اکیدا وی را به حفظ سلامت توصیه میکرده در شاهنامه میخوانیم:
سوی رخش رستم به پا شد ز جای
بپوشاند نعلین چرمین به پای
بدو گفت کاین نعل اسپرت بپوش
فرو کن از این پس نصیحت به گوش
همين علاقه شديد وی به رخش موجب شد که با سرودن شعر مشهور زیر عنوان اولین ترانه سرای کودکان در تاریخ را نیز از آن خود کند. آنجا که با تمام احساسات میگوید:
اسب سفیدم /خیلی قشنگه/ وقتی راه میره / اینجور سرا میده/پی تی کو پی تی کو / پی تی کو پی تی کو/ پی تی کو
رستم مردی است خانواده دوست خانواده دوست و به صله رحم بسیار معتقد است. فردوسی در شاهنامه چنین میگوید:
به یک هفته نه روز آید ز راه
زند سر به مادر پل سر به راه
زند بوسه بر پای مادر به شور
بگوید که چشم حسد ورز کور
هلاک دیدن فیلمهای پلیسی است از نوع آمریکایی و تورانی. در یادگیری اصول فنی جنگ و ستیز هم خود را وامدار کارآگاهان زمان خویش میداند.
زکار آگهان رسم جنگ و ستیز
ره حمله با کلت و شمشیر تیز
بیاموختم در زمان کُتَه
از آن پس به سر می گذارم کله
توجه رستم علیرغم رزم آوری و جنگ جویی هایی که داشت به مسائل علمی قابل توجه و تقدیر است. فراگیری دوره های آموزشی کامپیوتر و اینترنت از نريمان شاهدی است بر این مدعا:
نريمان بدو گفت کای پهلوان
کمی بیشتر در کنارم بمان
که تا ماه آینده از آمريكا
ایمیل سیاوش رسد دست ما
روحیه پهلوانی وی ظلم علیه زنان را بر نمي تاخت. از این رو با تعداد زیادی از دختران خصوصا در محلت خویش دوست بود و به یاری ایشان می شتافت.
تولد گرفتند بر پانته آ
همان دختر ساده و با صفا
فرنگیس و پوران و گرد آفرید
که کس مثل ایشان به دنیا ندید
بدادند ایشان به رستم نوید
که تشریف در جشن ما آورید
در سفرهای فراوان داخلی و خارجی اش یا آموزنده هنرهای وقت بود و یا آموزگار تجربه های قبل. در شهر اسپاهان حرفه جدید کالسکه سواری در میدان پادشاه( که قرن ها بعد در اثر انقلاب به میدان امام تغیر نام داد) را پایه گذاری کرد. در سفری چند روزه به چین نیز با ورزش پینگ پنگ آشنا می شود.
شب جمعه ی پیش در هنگ کنگ بیاموختم ورزش پینگ پنگ
رستم را دو فرزند ذکور باقی مانه به نامهای کیوان و کامران و دو فرزند اناث به نامهای کتایون و زهره چون از ایشان خواسته شد تا پدر خود را در دو بیت توصیف نمایند
کراوت بسته به زیر گلو
بسی روغن و ژل زده روی مو
زره پوش و شلوار دمپا گشاد
به مانند او هیچ مادر نزاد
در پایان جا دارد که از خانواده محترم مرحوم رستم دستان و کلیه دوستان و آشنایان که ما را در مراحل مختلف تهیه تنظیم و تحریف این مقاله یاری نمودند تشكر نمائیم.
حتما يه جلد رمان جنايی پليسی اقتصادی فلسفی تاريخی اجتماعی سياسیطنز يا كتاب جدول يا لپ تاپ همراهتون داشته باشين وگرنه بعدا" بايد به يه شكسته بند جهت جا انداختن فكتون كه به خاطر خميازه های متعدد لق شده سر بزنين!
اگه زياد بالای سر منشی رژه رفتين و بعد ديدين كه داره توی ليست مريضها دست ميبره سريعا" دست به سينه مثل يه بچه ی خوب بشينين سر جاتون! چون مطمئنا" منشی داره اسمتونو به آخر ليست منتقل ميكنه!
قبل از رفتن پيش دكتر ، شرح بيماريتون رو به دو صورت توی ذهنتون آماده كنين... يكی به صورت خلاصه و توی ۴ يا ۵ جمله و دومی به صورت يه انشای ۲ صفحه ای! اولی برای توضيح به ساير مريضهای فضول بيكار و دومی برای دكتر!
! اگه روز پنجشنبه احساس ناراحتی كردين از خير دكتر رفتن بگذرين چون گواهی ها معمولا" يك روزه نوشته ميشن!
، اگه دندونپزشك بداخلاق ، كاری كرد كه دندون خرابتون بيشتر درد گرفت يادتون باشه كه بقيه ی دندوناتون سالم هستن و دست دندونپرشك كماكان توی دهن شما !
اگه پيش چشم پرشك ميرين و دوست ندارين كه شماره ی ضعف چشمتون بيشترشده باشه حتما" يه نفر رو برای تقلب توی آزمايش چشم همراهتون ببرين!
سعی كنين ارتباط بين مناظر رنگارنگ تصاوير روی ديوار مطب رو با تخصص پزشك پيدا كنين! اين كار " حدودا نيم ساعت از وقت بيكاری شما رو ميگيره و معمولا" هم به نتيجه ی خاصی نميرسين!
اگه جای نشستن پيدا كردين ديگه بلند نشين! ﴿حتی به قيمت احساس رطوبت توی شلوارتون!!!﴾ ه حق ويزيت اضافه هم برای بررسی واريس پاهاتون بدين
يادتون باشه كه بلند حرف زدن توی مطب ميتونه هم خودتون و هم بقيه ی مريضها رو سرگرم پس از قبل ، يه ليست از مسوولين مملكتی و فوتباليستهای جهان و هنرپيشه های سينمای خودمون آماده دونه دونه به غيبت پشت سرشون بپردازين. كنين تا.
سعی كنين در مورد وبلاگ و وبلاگ نويسی هر چه بيشتر برای بغل دستيهاتون يه كلاغ چهل كلاغ برخاسته اند! كنين چون بسياری از وبلاگ نويسان قهارمون از همينجاها
چهارشنبه سوري نزديكه اوضاع بگير بگير زياده. يه روز يه بابايي رو بهش گير دادن و بين اين بابا و اون بابا ماموره يه ديالوگهايي رد و بدل شد كه قسمتي از اون به رشته تحرير در آورده شده خودتون ببينيد چي شده اون شب البته چهارشنبه سوري نبوده ها. ولي اينجوريه ديگه
در ضمن چهارشنبه سوري مراقب خودتون باشيد بالا سرتونم نگاه كنيد ببينيد كه يهو يه ترقه اي چيزي نيوفته تو سرتون. آخه شانس كه نداريد كه. خلاصه گفتن از من بيد.
سال هزار و سيصد و خرده ، شب ، ساعت وقت شام ، خيابان فلان ، ايران...
مامور: كجا داری ميری؟
يه نفر: خونه.
مامور: از كجا ميای؟
يه نفر: از محل كار.
مامور: واسه چی؟
يه نفر: چون كارم تموم شده.
مامور: دانشجويی؟
يه نفر: نه.
مامور: قبلا" هم دانشجو نبودی؟
يه نفر: نه ، من از اول تنبل بودم!
مامور: حرف اضافی موقوف! بابات دانشگاه رفته؟
يه نفر: نه ، بی سواد بود.
مامور: پس تو چرا قيافه ت مشكوكه؟!
يه نفر: نمی دونم! اگه دستور ميدين جراحی پلاستيك كنم!
مامور: نه ، خودمون تغيير قيافه ت ميديم! شغلت چيه؟
يه نفر: حسابدارم.
مامور: پس اختلاس می كنی؟
يه نفر: نه ، جمع دارايی ام صد هزار تومان نميشه.
مامور: پس همه ی پولهاتو از مملكت خارج كردی؟
يه نفر: نه ، من تا حالا دلار نديدم.
مامور: حسابدار دانشگاهی؟
يه نفر: نه.
مامور: پس حسابدار كجايی؟
يه نفر: روزنامه.
مامور: پس اينطوووووررررر.....
﴿در اين لحظه مذاكرات جدی تر ادامه ميابد﴾...
مامور: پس معتادی؟
يه نفر: آخ! نه ، من ورزشكارم.
مامور: پس مخالف مايلی كهن هستی؟
يه نفر: آخ سرم! به خدا مخالف مايلی كهن نيستم.
مامور: پدرسوخته ، طرفدار منچستر يونايتدی؟
يه نفر: آخ شكمم! به خدا من طرفدار تيم ملی هستم.
مامور: پس تو بودی روز مسابقه ی ايران و استراليا توی خيابون مست كرده بودی و می رقصيدی؟
يه نفر: آخ پام! به خدا من نبودم. اون روز من گلاب به روتون ﴿...﴾ داشتم اصلا" توی خيابون نيومدم.
مامور: چرا صورتت رو اينجوری كردی؟
يه نفر: مگه چه جوری شده؟!
مامور: برای چی صورتت زخميه؟
يه نفر: شما زدين.
مامور: مشروب می خوری ، ميای توی خيابون ، سخنرانی می كنی؟
يه نفر: من؟! اينجا كه كسی نيست براش سخنرانی كنم.
مامور: بگو اسم مشروبی كه خوردی چی بود؟
يه نفر: من نخوردم.
مامور ﴿به همكارش﴾: بنويس جانی واكر. از كجا خريدی؟
يه نفر: من نخريدم.
مامور ﴿به همكارش﴾: بنويس از جردن ، از اصغر سياه خريده.
يه نفر: به خدا من اصغر سياه رو نمی شناسم.
مامور: غصه نخور! بعدا" كه اصلاح شدی اول روزنامه رو ول می كنی ، بعدا" با اصغر سياه هم آشنا ميشی!
مانور مشترک نگهبانی و حراست دانشگاه اصفهان
مانور مشترک نگهبانی و حراست دانشگاه اجرا شد. این مانور که طریق الدانشگاه نام داشت با هدف هماهنگی هرچه بیشتر این دو نهاد و امنیت دانشگاه برگزار شد. در عملیات اول این مانور که (مبارزه با بد حجاب) نام داشت نیروهای حراست مواضع دشمن فرضی را در هم کوبیدند. در عملیات بعدی نیروهای نگهبانی چند اتومبیل متخلف را که بدون مجوز وارد دانشگاه شده بودند بوسیله ی (آر پی چی) منهدم نمودند. سردار دهقان که فرماندهی این عملیات را بر عهده داشت در پایان نتایج این مانئر را مثبت ارزیابی کرد.
سلام
حال و احول خوبه انشاالله تعالي
عيدم كه داره نزديك ميشه و اوضاع آجيل و شيريني و اينجور چيزا براهه. جا منم بخوريد.
عرض كنم كه براي عيد نوروز با يه سري مطالب ويژه و زيبا خدمتتون ميرسم. پس منو تنها نذاريد
فعلا باي
حافظ
اگر آن ترک شيرازي بدست آرد دل ما را
به خال هندويش بخشم سمرقند بخارا را
صائب تبريزي
اگر آن ترک شيرازي بدست آرد دل ما را
بخال هندويش بخشم سر و دست و تن و پا را
هر آنکس چيز مي بخشد ز مال خويش مي بخشد
نه چون حافظ که مي بخشد سمرقند و بخارا را
شهريار
اگر آن ترک شيرازي بدست آرد دل ما را
بخال هندويش بخشم تمام روح اجزا را
هر آنکس چيز مي بخشد بسان مرد مي بخشد
نه چون صائب که مي بخشد سرو دست و تن و پا را
سر و دست وتن و پا را به خاک گور مي بخشند
نه بر آن ترک شيرازي که برده جمله دلهارا
از وبلاگ دربدرها
بابا این نمکپاش اعصابمو داغون کرده عجب سیریشیه ای بچه. هی میگه تبلیغ کن. بابا تبلیغ خرج داره کم الکل نیست که. تبلیغ میخواد یه ریالم پول نمیده اونوقت میگن اصفهانیا نم پس نمیدن.
برید به این نمک پاش بدبخت سر بزنید گناه داره گشنست نون شب نداره بخوره. مجبوره کبابارو خالی خالی بخوره بهش سر بزنید http://www.namakpaash.blogfa.com/ جوونه. ولي از حق نگذريم مطالبش خيلي قشنگه اگه پرو نميشد مطلباشا ميدزديم. حيف كه روش زیاد ميشه.
يه پرنسس انگليسی با يه دوست پسر مصری ، سوار يه اتومبيل آلمانی با موتور هلندی ، كه راننده ش يه بلژيكی بوده و تا خرخره ش ويسكی اسكاتلندی خورده بوده ، توی يه تونل فرانسوی تصادف می كنه و يه كمی می ميره!... در حالی كه يه مامور ايتاليايی كه سوار يه موتور سيكلت ژاپنی بوده و به تازگی توسط يه دكتر آمريكايی با داروهای برزيلی معالجه شده بوده و بيماريش يه قرن پيش توسط يه پرفسور سوئدی كشف شده بوده ، اونها رو تعقيب می كرده...
و اين متن توسط يه ايرانی برای شما آماده شده كه از تكنولوژی آمريكايی بيل گيتس استفاده می كنه و شما احتمالا" دارين اين متن رو توسط يكی از سيستم های IBM می خونين كه از چيپهای تايوانی تشكيل شده و يه مونيتور كره ای داره كه توسط كارگرهای بنگلادشی توی كارخونه های سنگاپوری سر هم بندی شده و با يه محموله توسط كاميونهای روسی با راننده های هندی حمل شده و به دست راهزنهای اندونزيايی دزديده شده و توسط باربرهای سيسيلی تخليه شده و با تلاش قاچاقچی های مكزيكی به واسطه های تركی رسونده شده و با فروشگاههای عربی معامله شده و به وسيله ی بعضيا كه نميگم كيا! خريداری شده و بالاخره به شما فروخته شده!
فقط جهت پر كردن جای خالی افغانيا همين بس كه بگم ساختمونی كه الان داخلش لم دادين به دست افغانيا ساخته شده!
سلام بر امت هميشه در صحنه
بابا كولاك كردين بعد 2 روز اومدم سر بزنم به وبم كليا نظر قشنگ قشنگ ديدم و كلي ذوق كردم دور از جون مثل خري كه بهش تيتاب داده باشن.
خلاصه بعد از مشكلاتي، اومدم و يه دمت گرمي به همتون ميگم يه نصيحت هم بهتون بكنم و شرمو كم كنم.
عزيزان من هر شب قبل از خواب با وضو روبه قبله بشينيد دلهاتونو پاك كنيد و 33