امسال رفتم خونه دوستم. یعنی خونشون تو یه شهرکه همشم آپارتمان. ملت همه بیرون بودند. کلی ترقه زدند منور در کردند. یه آتیش بزرگ درست کرده بودند من که از روش پریدم وقتی رسیدم وسط آتیش یه صدای ویژی شنیدم. بعد فهمیدم که بله موهام شوخت. تازه انقدر بسیجی زدیم که. چند بار ازین بسیجی پلاستیکی قلابیا اومدن اونجا ولی جرات نمیکردن بیان جلو. م رفتن با بزرگترشون میومدند. یه بار ۱۰ تا موتور بسیجی اومدن همه ریختن سرشون تا می خوردند کتکشون زدند
.
نامردا رفتند با یگان ویژه اومدند یکیشونم یه باتوم (آخرش نفهمیدم باتون بود یا باتوم) زد به پام
. خلاصه بعدش بزن و برقصو از این جور قرتی بازیا. ولی در کل شب خوبی بود. راستی این پست به صورت آن لاین نوشته شده. اگه خیلی بیخودیه به خوبیه خودتون نمیخواد ببخشید. اصلا همینه که هشت. میخوایی بخوا نمیخوایی نخوا. ()*،،×٪*×،×،×٪٪¤((**)،)*×)٬٫٬¤٫פ٫٫٬٫٫٬¤،)(ـ+ـ
مطلب دیگه که میخوام بگم در مورد فیلم ۳۰۰ هست که واقعا منو عصبی کرد. دوستان برای یک بار هم که شده بیایید با هم متحد بشیم. من این قسمت از پستم رو عینا از وبلاگ روانیها برداشتم شما هم این کار رو بکنید برای دفاع از فرهنگ ایران.
با فیلم 300 چه میتوانیم بکنیم؟
به گمان من سینما از چنان قدرتی برخوردار است که میتواند خواسته یا ناخواسته روی افکار عمومی اثر بگذارد ، فیلم 300 هم از این قاعده مستثنی نیست و خوشخیالی است اگر گمام کنیم چنین فیلم پرهزینه و دراماتیکی با انبوه جلوههای ویژهاش نتواند ، نظر غربیان را درباره پیشینه ما عوض کند.
مادامی که به صورت فعال و گاه عامدانه از خود چهرهای سیاه برای رسانههای غربی درست میکنیم ، و تا زمانی که از گذشته خود غافل هستیم ، نباید بهتر از این را انتظار داشته باشیم. بارها نوشتهام که فرهنگ هم دیجیتالی شده است ، وقتی برای نوشتن این پست نبرد ترموپیل و خشایارشا را در در گوگل جستجو می کردم ، متوجه شدم ، حتی یک سایت خوب درباره تاریخ باستان نداریم. هرچه بود تلاشهای پراکنده افرادی معدود و پستهای پراکنده وبلاگنویسها بود.
از ساختن فیلم و گیم هم نگویید که نه توان ساختن آنها را داریم و نه ارادهای برای تجلیل از گذشته خود.
اگر هرودوت با اغراق 300 نفر را در برابر سپاهی میلیونی قرار داد باید اعتراف کنم که در حال حاضر ، دقیقا شرایط برعکس شده است ، اکنون ما وبلاگنویسها هستیم و انبوهی از رسانهها و استودیوهای غربی با بودجههای میلیون دلاری! نمی دانم شمار وبلاگهایی که برای مقابله در برابر 300 ، همکاری خواهند کرد به 300 وبلاگ میرسد یا نه!
راهکارهای مقابله:
- بمباران گوگلی : سادهترین و آسانترین کار است ، من و گوگل به هم سازیم و بنیادش براندازیم!این بار هم جناب لگوفیش مثل قضیه خلیج فارس ، در این زمینه پیشقدم شدهاند.
- ویرایش منصفانه ویکیپدیا : به ویکیپدیا بروید و مبحث فیلم 300 را منصفانه ویرایش کنید ، درباره اشتباهات فاحش این فیلم بنویسید.
- دادن نمره پایین به این فیلم در سایتهای معرفی فیلم و نوشتن شرح بر این فیلم در آنها.
- کمک به برپا و پربار شدن سایت 300themovie.info
اما برای همه کارهای بالا نیاز به سازماندهی و تقسیم کار وجود دارد ، با وجود اینکه از نبودن روح همکاری و کار گروهی در وبلاگستان مطمئنم ولی امیدورام این بار ، بتوانیم در این مورد همدیگر را تحمل کنیم. در مرحله اول باید اطلاعات خام از کتابهایی که در اختیار داریم استخراج شود و در مرحله بعد برای درج در ویکیپدیا و سایت 300themovie.info به انگلیسی ترجمه شود. در مورد بمیاران گوگلی هم باید همه با لینک دادن به سایت 300themovie.info در این کار شرکت کنند.
چگونه بمباران گوگلی کنیم؟
برای بمباران گوگلی باید عده زیادی از وبلاگنویسها به سایت 300themovie.info لینک بدهد ،آن هم دقیقا با این کلمات: 300 the movie.
سایت 300themovie.info به وسیله نویسنده وبلاگ لگوفیش ایجاد شده است.
این هم بمب این جانب!:
300 the movie
در همین زمینه:
- يونانیهای خوشتيپ، ايرانیهای وحشی!
- با سیصد چه کار کنیم؟

سعدی نامه:
مردکی را چشم درد خاست. پیش بیطار رفت تا دوا کند. بیطار از آنچه در چشم چهار پایانمی کند در چشم وی کشید و کور شد. حکومت پیش داور بردند. گفت: بر او هیچ تاوان نیست. اگر این خر نبودی پیش بیطار نرفتی. مقصود از این سخن آن است تا بدانی که هر آن که نا آموزده را کار بزرگ فرماید با آنکه ندامت برد به نزد خردمندان به خفت رای منسوب گردد
ندهد هوشمند روشن رای یه فرومایه کارهای خطیر
بوریاباف گرچه بافنده ست نبرندش به کارگاه حصیر
مخم تعطیل شده دیگه کار نمیده نمیدونم چرا.را نیم بره
. برای همینم مجبورم مطلب از سال پیش
بردارم. منم شدم عین صدا سیما. دید فیلم پدر سالار رو شونصد بار گذاشت منم هی برا مناسبت ها که میشه هی مطلبای پارسال رو میزارم. اصلا عشقم میکشه دیکتاتورم.
چهارشنبه سوري نزديكه اوضاع بگير بگير زياده. يه روز يه بابايي رو بهش گير دادن و بين اين بابا و اون بابا ماموره يه ديالوگهايي رد و بدل شد كه قسمتي از اون به رشته تحرير در آورده شده خودتون ببينيد چي شده اون شب البته چهارشنبه سوري نبوده ها. ولي اينجوريه ديگه
در ضمن چهارشنبه سوري مراقب خودتون باشيد بالا سرتونم نگاه كنيد ببينيد كه يهو يه ترقه اي چيزي نيوفته تو سرتون. آخه شانس كه نداريد كه. خلاصه گفتن از من بيد.
سال هزار و سيصد و خرده ، شب ، ساعت وقت شام ، خيابان فلان ، ايران...
مامور: كجا داری ميری؟
يه نفر: خونه.
مامور: از كجا ميای؟
يه نفر: از محل كار.
مامور: واسه چی؟
يه نفر: چون كارم تموم شده.
مامور: دانشجويی؟
يه نفر: نه.
مامور: قبلا" هم دانشجو نبودی؟
يه نفر: نه ، من از اول تنبل بودم!
مامور: حرف اضافی موقوف! بابات دانشگاه رفته؟
يه نفر: نه ، بی سواد بود.
مامور: پس تو چرا قيافه ت مشكوكه؟!
يه نفر: نمی دونم! اگه دستور ميدين جراحی پلاستيك كنم!
مامور: نه ، خودمون تغيير قيافه ت ميديم! شغلت چيه؟
يه نفر: حسابدارم.
مامور: پس اختلاس می كنی؟
يه نفر: نه ، جمع دارايی ام صد هزار تومان نميشه.
مامور: پس همه ی پولهاتو از مملكت خارج كردی؟
يه نفر: نه ، من تا حالا دلار نديدم.
مامور: حسابدار دانشگاهی؟
يه نفر: نه.
مامور: پس حسابدار كجايی؟
يه نفر: روزنامه.
مامور: پس اينطوووووررررر.....
﴿در اين لحظه مذاكرات جدی تر ادامه ميابد﴾...
مامور: پس معتادی؟
يه نفر: آخ! نه ، من ورزشكارم.
مامور: پس مخالف مايلی كهن هستی؟
يه نفر: آخ سرم! به خدا مخالف مايلی كهن نيستم.
مامور: پدرسوخته ، طرفدار منچستر يونايتدی؟
يه نفر: آخ شكمم! به خدا من طرفدار تيم ملی هستم.
مامور: پس تو بودی روز مسابقه ی ايران و استراليا توی خيابون مست كرده بودی و می رقصيدی؟
يه نفر: آخ پام! به خدا من نبودم. اون روز من گلاب به روتون ﴿...﴾ داشتم اصلا" توی خيابون نيومدم.
مامور: چرا صورتت رو اينجوری كردی؟
يه نفر: مگه چه جوری شده؟!
مامور: برای چی صورتت زخميه؟
يه نفر: شما زدين.
مامور: مشروب می خوری ، ميای توی خيابون ، سخنرانی می كنی؟
يه نفر: من؟! اينجا كه كسی نيست براش سخنرانی كنم.
مامور: بگو اسم مشروبی كه خوردی چی بود؟
يه نفر: من نخوردم.
مامور ﴿به همكارش﴾: بنويس جانی واكر. از كجا خريدی؟
يه نفر: من نخريدم.
مامور ﴿به همكارش﴾: بنويس از جردن ، از اصغر سياه خريده.
يه نفر: به خدا من اصغر سياه رو نمی شناسم.
مامور: غصه نخور! بعدا" كه اصلاح شدی اول روزنامه رو ول می كنی ، بعدا" با اصغر سياه هم آشنا ميشی!
سعدی نامه:
هر آن سری را که داری با دوستان در میان منه چه دانیکه وقتی دشمن گردد و هر بدی که توانی به دشمن مرسان که باشد وقتی دوست گردد.
خامشی به که ضمیر دل خویش با کسی گفتن و گفتن که مگوی
ای سلیم،آب ز سرچشمه ببند که چو پُر شد نتوان بستن جوی
افسر راهنمایی و رانندگی تعدادی عکس از روی میزش برداشت و به طرف مردی که در صندلی کنار میز
او نشسته بود گرفت و گفت: آقای عزیز این عکسها که توسط دوربینهای کنترل ترافیک گرفه شده نشان میدهد که شما با سرعت 120 کیلومتر از چراغ راهنمایی در میدان نوبنیاد رد شدید، به پشت یک وانت در میدان ونک و یک مینی بوس در قلهک چسبیدید، در منطقه پر ترافیک و شلوغ سید خندان ویراﮊ دادید، روی لبه جدولهای سیمانی و حتی نمیدانم چطور روی لبه نرده های کنار خیابان رفتید. باز هم منکر این خلافها هستید؟ مرد گردنش را کج کرد و گفت: جناب سروان بنده نگفتم خلاف نکردم. فقط گفتم من بی گناهم. مشکل از جای دیگری است، الان هم همه چیز را قبول دارم اما با صدای رسا اعلام میکنم همه اش تقصیر دولته. افسر عکسها رو روی میز گذاشت و ابرو گره کرد و گفت یعنی چه؟ شما در موارد متعدد خلاف کردید آن وقت می فرمایید تقصیر دولته؟ یعنی دولت اشتباه کرده که چراغ راهنمایی با دوربینهای کنترل ترافیک کار گذاشته؟ یا اصلا به خاطر مقررات راهنمایی و رانندگی تقسیر کاره؟ مرد آب دهانش را قورت داد و گقت: هیچ ربطی به مسائلی که گفتید نداره، الان خدمتتان عرض میکنم چرا خلافهای من تقصیر دولته. مطمئنم وقتی قضیه را بشنوید، حتما حق را به بنده میدهید و اگر جریمه و مجازاتی هم قائل باشید به سراغ دولت خواهید رفت. افسر گفت: سراپا گوش هستم. بفرمایید جناب پاک باز.
پاک باز نفس عمیقی کشید و شروع کرد به صحبت: همانطور که قبلا به اطلاعتان رساندم بنده پانزده سال است که در آموزش و پرورش دبیر زیست شناسی هستم. تا ده دوازده سال پیش با پیکان مدل 47 مرحوم پدرم به محل کارم که مدرسه ای در اختیاریه بود میرفتم. اما بعدا از طرف اداره محیط زیست اعلام شد حرکت ماشینهای مدل پایین تر از 50 ممنوع است و بنده هم چون استطاعت ارتقاع مدل مدل ماشینم را نداشتم ناچار شدم آن را بفروشم و یک موتور دنده ای بخرم. در همان روزهای موقعیت مناسبی پیش آمد و ازدواج کردم. دو سال بعد از طرف آموزش و پرورش اعلام شد که حضور دبیر مرد در مدارس دخترانه ممنوع است و خود به خود ساعات کاری بنده کاهش پیدا کرد و در شرایطی که درآمدم پایین آمده بود، خرج بالا رفت. پس ناچار شدم موتور دنده ای را بفروشم و یک موتور گازی بخرم. چند سالی با همان موتور گازی مشغول رفت و آمد به سر کارم بودم و در همین اثنا با افتتاح تدریحی رشته زیست شناسی در دانشگاههای آزاد و غیرانتفاعی و پیام نور و علمی کاربردی و غیره ناگهان تعداد دبیران زیست شناسی به طور تصاعدی افزایش یافت. یعنی برای پست معلمی من و یک همکار دیگرم که او هم زیست شناس بود، سی رقیب تازه نفس و کم توقع پیدا شد. به همین دلیل هم ساعات کاریم تقلیل پیدا کرد، هم محلهای کار متعدد شد. یعنی بنده با هزار التماس از مدیران محترم مدارس مختلف سه چهار ساعت وقت تدریس گرفتم. دقت بفرمایید این یعنی بنده در شش هفت مدرسه مختلف درس میدهم تا بیست و چهار ساعت تدریس موظفم پر شود و با توجه به فاصله مدارس مزبور ناچارم هر روز از اختیاریه تا ده ونک، از سید خندان تا نو بنیاد و از قلهک تا گاندی تردد کنم. آن روز ها طی اطلاعیه از طرف اداره کنترل آلودگی هوا وایضا اداره خودتان تردد موتورهای دوزمانه یا همان موتورهای گازی ممنوع اعلام شد. بنابرین به ناچار موتور گازی را هم فروختم اما چون قیمت دوچرخه هم شده بود چهار برابر خون پدرم، ببخشید منظور چهار برابر پولی است که پدر مرحومم برای خرید همان پیکان سابق الذکر داده بود، نتوانستم حتی دو چرخه بخرم. پس به ناچار یه جفت کفش اسکیت مرغوب خریدم که احتیاجی به بنزین و روغن نداشته باشد و هوا را هم آلوده نکند. از سید خندان که میخواهم بالا بروم، پشت ماشینها می چسبم تا سربالایی را راحت طی کنم و هنگام پایین آمدن از خیابانهای بالاتر هم ابتدا می ایستم و پا را با کفش اسکیت روی زمین میکشم و سرعت میگیرم و بدون توقف از خیابان یا پیاده رو، از روی جدول یا نرده و خلاصه با هر بدبختی ای که فکرش را بکنید خودم را به مدرسه ام در جنوب منطقه آموزش و پرورش می رسانم. البته قبول دارم که اسکیتهایم وسیله ایاب و ذهابم هستند و طبق مقررات راهنمایی و رانندگی می بایست نمره بشوند، اما تصدیق بفرمایید نه میتوانم نمره های جلو و عقب را به اسکیتها وصل کنم و نه اینکه آنها را از کمرم آویزان کنم. حالا حق دارم که می گویم تمام تقصیرات از دولت است یا نه؟
سعدی نامه:
هرگز از دور زمانه ننالیدم و روی از گردش آسمان در هم نکشیدم مگر وقتی که پایم برهنه مانده بود و استطاعت پای پوشی نداشتم، به جامع کوفه درآمدم دلتنگ، یکی را دیدم که پای نداشن، شکر نعمت حق تعالی به جای آوردم و بر بی کفشی صبر کردم.
مرغ بریان به چشم مردم سیر کمتر از برگ ترّه برخوان است
وان که را دستگاه و قدرت نیست شلغم پخته مرغ بریان است