کلمه ولنتاین کلمه ای فارسی انگلیسی می باشد یا به عبارتی فینگلیش می باشد که از زمان
فتحعلی شاه رایج شده است که در این روز بعضیها برای هم جایزه می خرند. این کلمه امروزه دردسر های فراوانی برای جوانان دارد. عده کثیری از زوجهای جوان که به عقد در نیامده اند و رابطه همینجور الکی دارند حدود یک هفته مانده به این روز طرز رفتار آنها با طرف مقابل به انداره 180 درجه در راستای افق عوض میشود و این عمل موجب جدایی و بهم خوردن این رابطه می گردد. که بسیار به نفع طرف مذکر می باشد. این جدایی معمولا موجب شادی طرفین می شود و تا 2 الی 3 روز بعد از ولنتاین ادامه پیدا میکند و بعد از این مدت دوباره بسم الله.
در نسخ دستی قدیمی که از زبان درباریون فتحعلی شاه بیان شده است آمده است.
هرساله هنگامی که دوچار به ولنتانگ مانده بودندی، اعلی حضرتو دستورندی به جمع آوری مالیات از رعایا. قبله عالمو قریب به 800 همسر داشتندی که یکی از یکی لوس تر بودندی. و پدر قبله عالم را از بیخ و بن درآوردندی گویی که اعلی حضرت به کویر لوت مبدل گشتندی. شاه مجبور بودی برای همه هماسران جایزه ای بس ارزشمند تهیه کردندی که مخارجش را از خزانه و مالیات فراهمندی. در سنوات بعد که اعلی حضرت کفگیرش به ته تاقار اصابت کردی. روز ولنتاین را به سفر فرنگ عظیمت نمودندی و تا دوماه بعد خودش را نشان دادندی تا آبها از آسیاب افکندی.
بله. امروزه با این اوضاع همه که امکانات خزانه داری و فضانوردی که ندارند. وقتی گوجه کیلویی 2000 تومنه کی میره کادو بخره( خداییش حال کردین گرونی رو چجوری ربطش دادم به ولنتاین). مجبورند در این ایام به قهر بنشینند.
بسیاری از ازواج که مراحل بالا رو انجام نمیدهند و جایزه رو می خرند. که در این حالت طرف مونث بسیار ذوق نموده و مانند آهویی که تیتاب میل نموده باشد جفتک چارکش به طاق میزند. اینبار به خوبی و خوشی 1 هفته بعد از ولنتاین این رابطه را بهم می زند. و می رود که حماری دیگر جست و جو نماید. و این داستان ادامه دارد ....
سعدی نامه:
یکی را از علما پرسیدند که کسی را با ماه رویی در خلوت نشسته و درها بسته و رفیقان خفته و نفس طالب شهوت غالب. هیچ باشد که به قوّت پرهیزگاری از وی به سلامت بماند؟ گفت: اگر از مه رویان به سلامت ماند از بد گویان نماند.
و اِن سَلِمَ الانسانُ من سوُ ء نفسِهِ فَمِن سو ء ظنِّ المدعی لیس یَسلَم
شاید پس کار خویش بنشستن لیکن نتوان زبان مردم بستن
هر چي به خودم و اين شيكم بي صاحب صابون زدم كه تو اين بيست روز تعطيلي دانشگاه كليا حال
به اين وبلاگ مادر مرده و اين خوانندگان بي كارش ميدم، نشد كه نشد. هر چي دنبال سوژه گشتم، پيدا نشد كه. الانم همينجوري الكي اومدم يه چيزي نوشته باشم نگين آپ نكردي. حالا كه هم كشيدم دارم مطلب مينويسم بزاريد يكم از اين محرم بگم.
يه روز خير سرم نشسته بودم تو خونه يكي از اين بچه ها كه شعور درست و حسابي نداره(همون كه چهار تا پست قبل در موردش نوشتم اُ پسر عمه كله پوكم هست) انر انر اومد در خونمون كه:
پسره: علي پاشو بريم عليمي داغوش نبينم.
من: نمنه؟
پسره: پاشو بريم عليمي داغوش نبينم.
من: چي هست؟
پسره: هيئته. مداحش عليميه معروفه خوبه.
من: من امروز مامانم پولامو روفيد پول ندارم.
پسره: طوري نيست بيا من بهت پول مي.... . نه نميدم بهم ديگه نميدي.
من: ![]()
اينطور بود كه من رو كشوند بيرون و هيچگونه پولي كه بهم نداد هيچ موبايلمم گرفت كه زنگ بزنه. منم يادم رفت ازش بگيرم. تو راه هي با اون پسر عمه اش هي منو ميزدند. ياد چهار تا پست قبل افتاد و يه مشت گذاشت تو چونم. وقتي ديدي دردم اومد گفت چرا صورتتو اوردي جلو. تازه با اسي هم رفيق شده بودند و منم ميخواستند با اسي رفيق كنند. منم كه از اسي خوشم نيومد. فقط هما دوست داشتم(قابل توجه بعضي آقايون). هي ماچم ميكرد. نميدونم چرا اينجوري شده بود منكه اون شب خيلي ازش ترسيده بودم.
وقتي رسيديم به اونجا انقدر شلوغ بود كه ملت پشت در مونده بودند.
نميدونم شام چي ميدادن كه انقدر شلوغ بود. آخه ملت ما هميشه برا شام ميرن. يكي از دوستاي داداشم يه ليست از تمام روضه ها و شام و تاريخ و حتي ساعت شام دادن تو دهه اول و دوم تهيه كرده بود. داشتم ميگفتم اين پسره بيشعور با اون پسر عمه بيشعور ترش تو اون شلوغيا يه راه فرار ديدن و پريدن تو. كار هميشگيشون بود ديگه. منم موندم پشت در. حالا موبايلمم پيش اونه. گشنه خودش موبايل داره ها مال منو گرفت زنگ بزنم. راستي پول قبض موبايل اين پسره هر سري دوهزار تومن بيشتر نمياد. اونم هزار و دويست تومنش آبونمانه بقيشم مسيجه.
اونا كه رفتن تو من موندم بيرون. نميشد پيداشون كنم منم تصميم گرفتم برگردم. حالا پول از كجام بيارم؟
اين پيره زن هارو ديدن دست ميكنن يه جاهايي پول در ميارن؟ من دست كردم يه جاها ديگم و پول در اوردم و رفتم خونه.
چيه؟ فكر بد ميكني؟ جيبمو گفتم.فيييششششش. الله اكبر. مغز جوونا رو ميبيني تورو خدا چقدر منحرفه؟
خلاصه فرداش كه زنگش زدم ديدم يه چيزيم طلب كاره و ميگه:
به خاطر تو از عليمي داغوش نبينم اومديم بيرون.(تو نخ علیمی بودن با اون ریش و پشمش
.) تو چطوري اومدي بيرون؟. تورو خدا رو رو ميبيني. بدهكارم شديم.
به قول بعضيا:
خ.ب.ت.م.ب.ي.ع.ص.ي.ل.ج.ب 1: اين داستان جنبه آموزشي نداشت همينجور الكي بود
خ.ب.ت.م.ب.ي.ع.ص.ي.ل.ج.ب 2: سانسور
خ.ب.ت.م.ب.ي.ع.ص.ي.ل.ج.ب 3: من ازين قرطي بازيا بلد نيستم.
خ.ب.ت.م.ب.ي.ع.ص.ي.ل.ج.ب 4: محرم رو حال ميده آدم اينور و اونور رسوب كنه.
خ.ب.ت.م.ب.ي.ع.ص.ي.ل.ج.ب 5: پست بعد عكس اين پسره رو ميزارم تا بهترين سوژه طنز سال شناخته بشه
خ.ب.ت.م.ب.ي.ع.ص.ي.ل.ج.ب 6: همينجوري الكي. دور هم باشيم. برا خنكي هوا
خ.ب.ت.م.ب.ي.ع.ص.ي.ل .ج.ب 7: خ.ب.ت.م.ب.ي.ع.ص.ي.ل يعني: خودم بدون تو ميرينم،با يارو، عباس، صيلي، يواشكي، لوله، جمله بساز.
خ.ب.ت.م.ب.ي.ع.ص.ي.ل.ج.ب 8: از اين به بعد آخر هر مطلب يه حكايت از سعدي مينويسم. حتما بخونيد.
سعدي نامه:
نه گرفتار آمدي به دست جواني مُعجب، خيره راي، سر تيز، سبك پاي كه هر دم هوسي پزد و هر لحظه رايي زند و هر شب جايي خسبد و هر روز ياري بگيرد.
جوانان خردمند و خوب رخسار وليكن در وفا با كس نپايند
وفا داري مدار از بلبلان چشم كه هر دم بر گلي ديگر سُرايند
هموطنان ، مطلبی داشته باشیم درسی، مناسب حال عزیزان انسانی.
بله. امروز می خواهم در مورد تاریخ ادبیات بحثی داشته باشم.
در میان مباحث عمیق رمان نویسی بحثی چون دیویت کافرپیلد درخشان و تابناک نیست.
وی در اوان کودکی تخیل بی نظیری داشت. به همین خاطر بود که در سن هفتاد و هفت سالگی تصمیم به نوشتن اولین رمان خود، برادران کارامازوف، گرفت. این رمان پرفروشترین رمان سال بود و وی توانست با نویسندگانی چون هری پاتر، چارلز اسپنسر هاردی و حتی آهو خانم و جاری مشهورش موسیو پوآرو مقابله کند.
براداران کارامازوف، جو دالتون، آوریل دالتون، جک و لوبیای سحر آمیز و مردی که می خندد در این اثر بی نظیر به شکلی عرفانی مباحث عمیق حضور خالص و عدم مطلق را بررسی می کنند. سفر کارگران دریا از پاریز تا پاریس نقطه ی عطف این داستان به حساب می آید. تصویر گری بی نظیر سه نفر از برادران (نفراول سه تفنگدار، نفر دوم سه تفنگدار، نفر سوم سه تفنگدار) به شکلی خیالی صورت گرفته است . تا آنجا که شکسپیر بوزجانی رمان نویس معروف تاجیک در رابطه با آنها گفته است:
ده، بیست، سه پونزده، هزار و شست و شونزده.
هر که بگه شونزده نیست.... هفده هجده نوزده هپ.
یا سروده ی زیبای اسطوره ی سخن پارسی اسحاق نیوتن در وصف مراحل شکل گیری این اثر عظیم آنجا که می گوید:
برادران کارامازوف گره از زلف یار باز کنید.
کشه پا بزنید، دستا تو بینی، بادگلو ساز کنید.
همچنین این اثر مشهور بار ها مورد تقلید واقع شده است. برای مثال کتاب شاهنامه اثر سهراب یوشیج(ئلی اصفنتیاری) به تقلید از این اثر مشهور دیویت کافرپیلد صورت نگرفته است.
در پایان بد نیست قطعه ای زیبا از این اثر را آنجا که به تفکیک ژرفای مباحث انسانی و وجود عدم در عین حضور مطلق می پردازد برای خاتمه بیاوریم:
جو دالتون از در آمد و هی گفت سلام.
آوریل که جک را می شناخت گفت السلام.
مردی که می خندید نیشش باز شد.
از سوی جمله برادر ها آهنگ بادگلو هی ساز شد.
پس کوچولوی خوبم.
شب اومده دوباره.
داستان نتیجه نداره.
هر که بگه که داره.
خودش کله نداره.
چهار نفر بودند. اسمشان اين ها بود: همه کس، يک کسي، هرکسي، هيچ کس.
کار مهمي در پيش داشتند و همه مطمئن بودند که يک کسي اين کار را به انجام مي رساند.
هرکسي مي توانست اين کار را بکند، اما هيچ کس اين کار را نکرد. يک کسي عصباني شد، چرا که اين کار، کار همه کس بود، اما هيچ کس متوجه نبود که همه کس اين کار را نخواهد کرد.
سرانجام داستان اين طوري تمام شد که هرکسي يک کسي را سرزنش کرد که چرا هيچ کس کاري را نکرد که همه کس مي توانست انجام بدهد .
من كه گيچ شدم... ولي دقت كن... خيلي جالبه...
من يه شكلات گذاشتم توی دستش... اون يه شكلات گذاشت توی دستم... من بچه بودم... اون هم
بچه بود... سرم رو بالا كردم... سرش رو بالا كرد... ديد كه منو ميشناسه... خنديدم... گفت "دوستيم؟" ... گفتم "دوست دوست" ... گفت "تا كجا؟" ... گفتم "دوستی كه تا نداره" ... گفت "تا مرگ!" ... خنديدم و گفتم "من كه گفتم تا نداره" ... گفت "باشه ، تا بعد از مرگ!" ... گفتم "نه ، نه ، نه! تا نداره" ... گفت "قبول ، تا اونجا كه همه دوباره زنده ميشن... يعنی زندگی بعد از مرگ... باز هم با هم دوستيم... تا بهشت... تا جهنم... تا هر جا كه باشه من و تو با هم دوستيم" ... خنديدم و گفتم "تو براش تا هر جا كه دلت ميخواد يه تا بذار... اصلا" يه تا بكش از اين سر دنيا تا اون دنيا... اما من اصلا" تا نميذارم" ... نگاهم كرد... نگاهش كردم... باور نمی كرد... ميدونستم... اون می خواست حتما" دوستی مون تا داشته باشه... دوستی بدون تا رو نمی فهميد...
گفت "بيا برای دوستی مون يه نشونه بذاريم" ... گفتم "باشه ، تو بذار" ... گفت "شكلات... هر بار كه همديگه رو می بينيم يه شكلات مال تو ، يكی مال من... باشه؟" ... گفتم "باشه" ... هر بار يه شكلات ميذاشتم توی دستش... اون هم يه شكلات توی دست من... باز همديگه رو نگاه می كرديم... يعنی كه دوستيم... دوست دوست... من تند شكلاتم رو باز می كردم و ميذاشتم توی دهنم و تند تند اونو می مكيدم... می گفت "شكمو! تو دوست شكمويی هستی!" ... و شكلاتش رو ميذاشت توی يه صندوق كوچولوی قشنگ... می گفتم "بخورش!" ... می گفت "تموم ميشه... ميخوام تموم نشه... برای هميشه بمونه" ...
صندوقش پر از شكلات شده بود... هيچكدومش رو نمی خورد... من همش رو خورده بودم... گفتم "اگه يه روز شكلاتهات رو مورچه ها بخورن يا كرمها ، اون وقت چيكار می كنی؟" ... گفت "مواظبشون هستم" ... می گفت "ميخوام نگهشون دارم تا موقعی كه دوست هستيم" ... و من شكلات ميذاشتم توی دهنم و می گفتم "نه ، نه! تا نداره... دوستی كه تا نداره" ...
يه سال... دو سال... چهار سال... هفت سال... ده سال و بيست سال شده... اون بزرگ شده... من بزرگ شده م... من همه ء شكلاتها رو خورده م... اون همه ء شكلاتها رو نگه داشته... اون اومده امشب كه خداحافظی كنه... ميخواد بره... بره اون دور دورها... ميگه "ميرم ، اما زود بر می گردم" ... من ميدونم ، ميره و بر نمی گرده... يادش رفت شكلات به من بده... من يادم نرفت... يه شكلات گذاشتم كف دستش... گفتم "اين برای خوردن" ... يه شكلات هم گذاشتم كف اون دستش... گفتم "اين هم آخرين شكلات برای صندوق كوچيكت" ... يادش رفته بود كه صندوقی داره برای شكلاتهاش... هر دو رو خورد... خنديدم... ميدونستم دوستی من تا نداره... ميدونستم دوستی اون تا داره... مثل هميشه... خوب شد همه ء شكلاتهام رو خوردم... اما اون هيچكدومشون رو نخورد... حالا با يه صندوق پر از شكلات نخورده چيكار می كنه؟!