تبليغاتX
اکسیژن(آنتی ضعیفه سابق)( آنتی دختر سابق)
اکسیژن(آنتی ضعیفه سابق)( آنتی دختر سابق)

 

بعد از عكس متوفي جاي پيشاني نوشت آگهي است. منظور همان جمله هاي به اصطلاح ادبي و

 

 كليشه اي است كه در بعضي از آگهي هاي ترحيم در فضاي بين عنوان مجلس ترحيم و اسم متوفي

چاپ مي كنند. جمله هايي واقعا خنده داري كه ملت وقتي ميخواهند ادبي بشند يا انشا بنويسند

ميزنند:

آري او  عظيم و با شكوه بود(پيرمرد زمين گيري كه بنده خدا چقدر تو اين دنيا زجر كشيد اين اواخر هم كنترل نداشت) آن چنان كه با تمام دردمندي اش دم بر نميزد ( تنها حرف راست اين آگهي) اگر دستي در دستش مي فشرد تمام اجزاي بدن را فشاري پر قدرت در بر مي گرفت!. اما حال كه جاي خالي او را ميبينيم، خنجري زهر آلود سينه نالانمان را مي شكافد و خوني سياه از درون قلبمان فوران ميكند كه نشانگر از دست دادن اوست( مال شيره اي بودنته). اما چه كنيم كه تنها او باقيست . اين است معناي پاك رفتن كه همه در سوگ او خون ميگريند.

در اينجا چند پيشاني نوشت واقعا با مزه را با هم مرور ميكنيم :

شمع وجود سرور عزيزمان .... ناگهان خاموش شد. همانطور كه مي خواست ، فقدان اندوهبار و صفاي از دست رفته اش را در .... به سوگ مي نشينيم. فقط تجسم كنيد چقدر خنده داره كسي به خانوادش بگه فقدان اندوهبار مرا در ...... به سوگ بشينيد.

اين يكي هم جالبه: يك سال از در گذشت زندگي سراسر باور عزيزمان .... مي گذرد آن كه جاودانه در برابرمان پرپر شد. (راستي چطور كسي ميتونه جاودانه پرپر بشه؟)

اين يكي را هم من از خوندم خيلي كف كردم، شما را نميدونم: پدر تو همواره خيلي زنده اي،پدر تو باز هم مي آيي ، با آن ديدگان پر خاطره، با آن چشمهاي خونرنگ، با آن قلب مطمئنه، با كوله باري ازرنج و درد كه اكنو لختي است آن را بر زمين نهاده اي.

اين هم حرفهاي عجيبي ميزنه، خودتون قضاوت كنيد: يگانه پدر عزيزم( انگار بقيه چندتا پدر دارند) چهار روز سوگوار و خاموش، چهار روز غم انگيز، پي گلبانگ آوازهاي آبي عشق و عطر حضور تو را ناباورانه گذزانديم..... خوبيش به اينه كه مردم اين جمله ها را نمي خونند. ميبينند اما نميخونند.

منزل بعدي جاي صاحبان عزاست، افرادي كه گاهي اسمهاي عجيب را در ميان آنها مي بينيم. مثلا اسم باجناق خواهرزاده متوفي كه فكر نكنم زيادم عزل دار باشه. حتما يا كله گنده است يا فقط نقش سياه لشكر را بازي ميكنه. مردم فكر ميكنند هر چي تعداد امضا كنندگان اعلاميه بيشتر باشه مرحوم مغفور منزلت بيشتري داره. ترتيب آمدن اسامي صاحبان عزا هم نظام خاص خودش را دارد. عليرضا خياباني كه در خيابان خياباني شهر تبريز چاپخونه اي به اسم خياباني داره در اين باه به خبر نگار روزنامه همشهري گفت:

اسمها بايد به ترتيب بزرگي و كوچيكي پشت سر هم قرار بگيرند. از آنجا كه اعلاميه ها بايد در اندازه اي بزرگتر از كاغذ A3 (در حدود 35*50) باشه، اين اعلاميه ها بايد با دستگاههاي چاپ و فيلم و زينك چاپ شوند. همين قضيه بهاي چاپ اين آگهي را به مرز 50هراز تومان براي پانصد برگ ميرساند. اگر خانواده اي حرف مردم را به جان بخرد (بدبختاي بينوا چقدر اعلاميه هاشون كوچيك بود) ميتوان اين اعلاميه ها را در كاغذ A3 به صورت ريسوگرافي با بهايي كمتر از ده هزار تومان چاپ كرد. خياباني كه در تهران و چالوس هم چاپخونه داره تبريز را بين شهرهاي ايران در اين زمينه(بزرگي اعلاميه) بي همتا توصيف كرد و گفت: حتي در اروميه كه همسايه استان آذربايجان غربي است نيز چنين اعلاميه هايي سابه ندارد. يكي از مسئولين شهر تبريز به خبرنگار همشهري گفته: كه هفته گذشته يك اعلاميه ترحيم ديده است كه روي بيلبورد نصب شده بود. فقط عكس متوفي 1*5/1 متر بود.

طنز را در آگهيه هاي ترحيم از نظر نقيضه ميشه بررسي كرد يعني پرداختن به آن آگهي هايي كه از روي طنز آگهي هاي ترحيم و تسليت تقليد كرده اند.

اين نوع تقليد ادبي ار زمانهاي قديم در ايران معمول بوده و آثار درخشاني در اين زمينه وجود دارد. آگهي زير نمونه نسبتا خوبي از يك تقليد آگهي ترحيم است كه آن را يه بقالي خوش ذوق اصفهاني پشت شيشه مغازه اش چسبانده بود و مدعي بود كه خودش آن را نوشته:                        

        

 

اين هم آگهي چهلم آقاي نسيه مرد:

       

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و پنجم آبان 1385ساعت 5:55  توسط علی  | 

 

 

آگهي ترحيم، متن خبري ساده اي نيست كه فقط رويدادي را به اطلاع عموم برساند و تاريخ تشكيل آن

 

را مشخص كند. آن متني است جالب و پيچيده كه علاوه بر انجام وظيفه خبر رساني، داراي لايه هاي پنهان بسياري است كه اگر اينها را كنار بزنيم متوجه ريزه كاريهاي بسيار آن خواهيم شد.

در يك آگهي ترحيم از بالا تا پايين، رگه هاي طنز را به خوبي ميبينيم. مثلا از آن بيت بالاي عنوان ((مجلس ترحيم)) و ((بازگشت همه به سوي اوست)) جا خوش كرده كه شروع كنيم و پايين بياييم ميرسيم به عنوان، القاب، شغل( بزرگ خاندان و صاحب منصب بازنشستگان فلان بانك، كسي كه عمري را در راه خدمت به امور مالي كشور گذرانيد) و نسبت خويشاوندي متوفي( پدر بزرگوار، پدر خانم محترم، پدر بزرگ محترم،‌ شوهر خواهر و باجناق گرامي و.... يكي دو جين آدم ) و كمي پايين تر بياييم بدنه متن را مي بينيم و بعد جاي امضا كنندگان كه حدود 120 امضا رقم چندان غير معمولي نيست.

پس از مخلفات بالاي اگهي كه همش شعر و جمله هاي قصار است اولين جايي كه بايد كمي توفق كرد جايي است كه مي خواهد با نهايت تاثر و تاسف درگذشت كسي را به اطلاع ما برساند. اينجا عبارتهايي عجيب و گاه با مزه اي مي خوانيم. مثلا : با كمال تاسف و تاثر در گذشت نا بهنگام و جانگداز جوان ناكام فلان بن فلان را كه در اثر تصادف به لقاء الله يا ملكوت اعلي پيوست يا دعوت حق را لبيك گفت به اطلاع ميرسانيم. اگر كسي به ملكوت اعلي پيوست خوشا به سعادتش، چرا ديگه برايش تاسف ميخوريم؟ شايد هم بتوانيم بگيم عبارت با كمال تاسف و تالم به درگشت بر ميگرده نه به ملكوت اعلي، كه اين هم براي خودش حرفيه. اين هم جمله كليشه اي خنده داري است: با نهايت تاسف و تالم در گذشت اندوهبار مرحوم جعفر ......را به اطلاع ميرسانيم.

راستي شما بگيد چطوري ميشه در گشت را براي مرحوم به كار برد؟ اگر بنده خدايي مرحوم شده حتما بايد مرده باشه، حالا چطور ميتونه دوباره بميره. اين خودش يه نوع گور به گور كردن نيست؟

توقفگاه بعدي جايي است كه نسبتهاي متوفي را مشخص مي كند. فراوانند به رحمت رفتگاني كه همسر و فرزند و پدر و برادري با احساس بوده اند؟(من توش موندم كه چطور ميشه كسي در آن واحد هم فرزند باشه هم همسر) و حال دعوت حق را لبيك گفتند. اما آگهي اين حاجيه خانم رو دست بقيه اعلاميه ها بلند شده:

با نهايت تاسف و تاثر در گشت شادروان بانو نصرت ااخديجه ....... همسر مرحوم حاج محمد حسين .... و همسر مر حوم حاج ميرزا هادي .... را به اطلاع عموم مي رسانيم.

اصلا فكر بد نكنيد اين بانو در دو زمان مختلف همسر اين دو برادر بوده. و چون بازماندگان با هر دو شوهر روابط حسنه و نزديك داشتند اسم هر دو را نوشتند.

بعضي آگي ها موضوع بر عكس است به اين معناي كه بازمانده مهم است. به آگهي زير توجه كنيد.

درگذشت ناگهاني و مظلومانه بانوي نيكوكار و مسلمه طاهره همسر جناب آقاي دكتر ... را به اطلاع كليه دوستان و آشنايان مي رساند. جالب اينكه 5 اعلاميه ديگه هم در ارتباط با درگذشت اين بانو( در يك صفحه روزنامه) چاپ شده كه در هيچ كدام از نام و نام فاميل اين بانو خبري نيست. خيلي ديدم كه اسم كوچك زنان را ننويسند اما حذف نام و نام فاميل ديگه خيلي نوبره. همه جا آقاي دكتر تعين كننده است. اسم صد و بيست و دو نفر زير اعلاميه اومده حتي يكي از اونا هم زن نيست. اگه كسي خُلقياتمونو را نشناسه توش ميمونه كه چه اتفاقي براي زناي ما افتاده.

بعد از اينا ميرسيم به عكس متوفي. اينجا حوادث غريب، زياد اتفاق ميفته. مرقوم داشته اند: با قلبي آكنده از تاثر و تالم پرپر شدن گل وجودمان جوان ناكام....... تكنسين فوريتهاي پزشكي مركز اورژانس اصفهان كه در حين وظيفه و بنا به وظيفه انساني مي خواسن جان مصدومي را نجات دهد و در نتيجه خود فداي اين نثار و از خود گذشتگي شد را به اطلاع دوستان مي رسانيم. جوان ناكام است و گل پرپر شده اما عكس زنده ياد اصلا به مشخصاتش نمي خوره و مردي حدود 60 ساله اي رو نشون ميده. بعد از كلي ناخن زدن فهميديم كه اين بابا ازدواج نكرده. براي همين ناكام بوده. اگر در بعضي آگهي ها اسم زنان مي آيد از عكس زنهاي متوفي اصلا هيچ اثري نيست. به جاي آنها يه شاخه يك شاخه گل يا شبح يه زن را چاپ مي كنند. يا يه كادر ميكشن و وسطش مينويسند مادر. خيلي وقتها هم عكس شوهر يا پسرش را ميگذارند( مشروط به اينكه به رحمت خدا رفته باشد).    

 

 ادامه دارد

+ نوشته شده در  پنجشنبه هجدهم آبان 1385ساعت 6:18  توسط علی  | 

 

مرگ و طنز؟!بله، چندان هم تناقض ندارند. نيش و نوش با هم است ديگر. گفته اند مرگ داد است و

 

بلافاصله پرسيدند اگر داد است پس بيداد چييست؟ اوهم (يك آدم فرضي، مثل همزاد نمکپاش) از جواب كم نمي آورد : بدون لحظه اي تامل ميگويد: از من سوالهاي سخت نپرسيد. اين دو باهمند ديگر. همه چيز در هم است. به قول اصفهاني ها دم پستا. سوا كردن نداريم. ما براي كسي دعوتنامه نداده ايم. آدم كه آب حيات نخورده است. بالاخره روزي، بعد 120 سال بايد برود. يعني هر وقت پيمانه اش پر شد. يك ضرب المثل آمريكايي ميگه: اگر وقتش نشده باشد حتي پزشكها هم نمي توانند تورا بكشند.اگر به كمك طنز به آنچه كه برايمان دردناك است(مرگ) بخنديم كمي از سوز درونمان كاسته ميشود. مي گويند اگر سربه سر مرگ بگذاري رام ميشود و كمتر تورا ميترساند. يعني در حقيقت كمتر از آن ميترسي. به عبارتي ترست ميريزه. شاهد از اين بهتر نميشود:

چوپان دوغگو مرد. شب اول قبر نكير و منكر آمدند سراغش. بعد از پرسيدن همان سوالهاي هميشگي از قبيل من ربك و غيره و ذلك رسيدند به معرفي. با صلابت پرسيدند كيستي؟ چوپان رند هم بلافاصله جواب داد: كوچك شما دهقان فداكارم.

نه اينقدرها هم كه شايعه كردند بگير و  ببند نيست و سخت نميگيرند. با يه لطيفه چند خطي به ظاهر ناقابل هم ميتوان آنها را خنداند و در رفت.  

يكي از دوستانمان پير زني است بسيار شوخ، متلك گو و بسيار حاضر جواب. از آن هفت خطهاي روزگار كه اصلا منكر همه چيز است و قبول ندارد كه زندگي با مرگ تفاوت دارد. مرگ را ادامه زندگي ميداند و ميگويد اگر در زندگي همه را خنداندم در مرگم نيز همه خواهند خنديد. داستان را از زبان احمد شاملو بشنويم( طنز را ميبينيد؟ زنده ياد است مرده اما باز هم حرف ميزند! حساب كنيد ما در شبانه روز چقدر حرف ميزنيم):

اين پير زن شوخ شبي در ارسي خانه جلو همه سوگند مي خورد كه مرده اش بيشتر از زنده اش همه را بخنداند، دست بر قضا دقيقا همينطور ميشود. زن خان( پير زن شوخ) در يك شب زمستاني همانطور كه زير كرسي نشسته به رحمت خدا مي رود. جسدش نشسته چوب ميشود! فردا كه ميخواهند او را توي تابوت بگذارند محشر كبري برپا است. صحنه اي سراسر خنده، بالا تنه اش را مي خواهند بخوابانند لنگش هوا ميرود! لنگهايش را دراز ميكنند بر ميخيزد و توي تابوت ميشيند! اتفاقا يكي از چشمهايش باز مانده و يكي بسته. خلاصه مي شود باعث خنده جماعت. در گير و دار كشتي گرفتن مرده شور با او، يكي – دو باد بلند از او خارج ميشود كه ديگر خلق الله از خنده روده بر ميشوند۱.

اما بهتر از هر جا طنز مرگ را در آگهي هاي تسليت مي بينيم. ما آنجا كه نبايد بخنديم خنده مان ميگيرد و در موقع شادي گريه مان ميگيرد. به ياد صحنه هاي غم انگيز مي افتيم. بي تناسبي از اين بالاتر؟

 آدم گاهي در مجالس ترحيم، بيشتر خنده اش ميگيرد تا در جشنهاي عروسي. طرز گريه كردن آدمها خنده دار ميشود. خم و راست شدن صاحبان عزا و حالت چاي دادن مسئول چايي با آن سوراخ جورابش. هرچه به خودت فحش ميدي كه حيا كن، نميشه. خنده خود به خود مي آيد.

بهانه خنده راحت فراهم ميشود. مثلا خيلي معقول نشسته ايد در مجلس و همه چيز دارد به خير و خوبي ميگذرد كه يك مرتبه متوجه ميشويد كه قاري دارد از ملت تشكر مي كند، به خصوص از آدمهاي خيالي از قبيل: جامعه دكتران،‌مهندسان و وكلا.( محض رضاي خدا يك نفر از آقايان در مجلس نيست و قرار هم نيست بيايد) و هي تشكر ميكن تا ميرسد به آقاي فلان مدير كل اداره آب و بلانسبت فاضلاب كه با قدوم خود سر افرازمان فرمودند. ديديد نميشود نخنديد. هرچي جدي باشي بازم نميشه. به گمانم اين مشكلي هميشگي بوده و گذشتگان ما نيز از اينكه در اينگونه مجالس خنده شان ميگرفته احساس عذاب وجدان ميكردندو بالاخره راه حل را در اين ديدند كه بگويند: آن كه در مجلس ترحيمش مردم به خنده بيفتند،‌آمرزيده است.

 

 

 

ادامه دارد                  

+ نوشته شده در  چهارشنبه دهم آبان 1385ساعت 12:58  توسط علی  | 

داستان طنز از امتحانات آخر سال از زبان پسر خاله


امسال، به مدد یزدان و به لطف خداوندگار امتحانات ما در دورترین حوزه ی ممکنه برگزار گردید. دبیرستان سیدالشهدا. و چه لطفی دارد که کنار دستی ات پسری باشد هوشیار و درس خوان از مارکار و چه شیرین است اشنایی با مردان کیخسوری.
خلاصه که دراین دیر خراب آباد(حوزه ی امتحانی) مشتاقی را نمی بینی که بی خنجر روزگار سر کند و ممتحنی(اونایی که امتحان می دن) را نمی بینی که لبخند رضایت و آرامش بر وجودش ننشسته باشد.
بر سر بلا(امتحان) فرود می آییم. مراقبی روی به سوی بزرگ مردی از مارکار نموده با تنگ خلقی به سویش می شتابد و مچ گیرانه آواز بر می اورد: اون چیه تو جیبت؟ موبایله؟
فرزانه ی خوش مشرب به صداقت و مظلومیت هرچه تمام تر چاقوی همراهش را بیرون آورده به مراقب نشان می دهد.
پنج دقیقه ای از زمان بلا سپری نشده که پیر کنار دست ما(به جون خودم از بابابزرگ من هم ریش و سیبیل هاش بیشتر بود... الکی نیست که می گم پیر) به التماس و ادب درخواست جوابی می کند:
سوال 5.... اوی با تو هستما.... گوساله.. سوال 5.... عوض کری؟
نگاهی به سوال 5 کرده و با شرم متوجه می شوم که امتحان هندسه است. با شرم بی حد می گویم:
آخه عزیز من هندسه، اونم اثبات تالس در فضا رو چه جوری بهت برسونم؟
پاسی از زمان نگذشته(مثلا ده دقیقه از زمان شروع گذشته) که ملت دانش فرای کیخسرو با چهره های بشاش چون پیروزمندان دیار الهی سر از برگه ها برون می آورند و برگه ها را یک یک تسلیم حضور مراقبان می نمایند. اندک مایه ای استرس بر وجودمان مستولی می گردد. چراکه به گفته ی صحابه ایشان قرار بود تا شب بر برگه ها قلم بسایند. به زحمت حواس پخشیده را جمع و جور می کنیم و ادامه می دهیم تا این خان را نیز را به فیروزی به پایان برسانیم. از مجمع ممتحنه خارج می شویم و به حضور گرم بزرگ مردان مارکار نزدیک می شویم.
بزرگشان رو به مریدان می گوید:
کدوم***** سوالا را در ارده؟(آورده)خیلی سخت بود. بار اولیه که 13 نمره نوشتم. معلوم نمکنه. یهو افتیدم.
مریدی لبخند حماقت به لب می گوید: اما من تا حالا همه ی امتحانا 7 نمره نوشتم. تک ماده می زنم می ره پی کارش.
از زهد این بزرگ مردان که چگونه چشم بر 13 نمره می بندند و ما حریصان که نیم نمره را به یک دنیا ارزش می فروشیم خجل می شوم.
به سمت محفل بزرگان کیخسروی می روم. قاصدی براگه(برگه ها) تبلیغ کلاس کنکور اورده است.
بزرگشان خطاب به مریدان وعظ می کند که:
این کلاسا را می بینی؟ اگه بیری سال اول قبول می شی. داداش حسنک لامصب همون سال اول دانشگاه آزاد میبد قبول شد.
مریدی خون دل بر جگر لب به سخن می گشاید که: من خو پیرم(پدرم) گفته اگه دانشگاه آزاد باخوام برم باسی ****** و برم دوکون اصغرک وایسم پولشا در آرم.
مریدی خندان وارد جمع می شود و شادان می پرسد: این یکیشم تمو شد... امتحان بعدی چی چیه؟
بزرگ با اندکی تامل می فرمایند: زبان فارسی
مرید کشتی های امیدش را مستغرق دیده و نالان می فرماید: بچه تا حالا همه امتحانا خوب مشم هه..... زبان فارسی معلوم نیست. تا حالا هیش تاش کمتر 11 نمش.... اما زبان فارسی بور (باور) کن میافتم.
صدایی تراکتور آسا نظرم را جلب می کند. عارفی از دیار عشاق سوار بر موتوری 3 رفیق را بر مرکب خود سوار نموده و می گوید:
پدرسگ می بینی چه گازی موخوره.....
و البته الفاظ دیگری که احتمالا در مراحل بالایی از عرفان مطرح میگردند و ما را یارای درک آنها نیست.
و فی النهایه با تنی چند از صحابه از دیر خراب آباد خارج می شویم و ره سپار منزل. با دلی پر از خون و رویی خیس از عرق شرم
+ نوشته شده در  چهارشنبه سوم آبان 1385ساعت 21:20  توسط   | 

سلااااااااام ملت روزه خوار. نه ببخشید روزه دار.

یه ماه تو مهمونیا تلپ بودن. یک ماه مهمونی بازی تموم شد.

عید سعید فطر رو به همه شما مسلمانان جهان چه شیعه چه سنی چه هر چیز دیگه تبریک میگم. بین التعطیلینتونم مبارک. همینجوری ملت عقب هست حالا سه روز پشت سر همم تعطیل.

عیدتون مبارک

+ نوشته شده در  سه شنبه دوم آبان 1385ساعت 6:49  توسط علی  |