سلاااااام
خوبین که؟
میگم دوباره امروز با یه نسحه جدید از فوضول یابهای خدمتتون رسیدم. چون دیدم نسخه اولش خیلی طرفدار پیدا کرد گفتم بزار نسخه جدیدشم بدم تو بازار
. بازم میگم میتونی روش کلیک نکنیا. از من گفتن بود ولی کلیک کن یکم حال میده. نههههههههه کلیک نکن. بکن که اگه نکنی از دستت میره. من نمیدونم هر کاری میخوایی بکن فقط با روح دختر شمسی خانوم کاری نکن![]()
![]()
دائم به پهلوی این نگار بی رگ می زدم ولی این دختر انگار نه انگار که در عمرش به چیزی جز درس به چیزی اندیشیده باشد،همچنان ساکت و صامت چشم به بزرگ مرد مدرس ریاضیات دوخته بود .و ما به خود گفتیم:"آخه بی شعور چی اینقدر خنده داره؟انقدر که می خندی پس فردا بی چاره ات می کنه ها!!! حالا خود دانی".در این لحظه بازسقلمه ای بس محکم تر بر پهلوی شیرزن بغل دستی خود فرو آوردیم که نا گاه سر برآورد و با خنده ای زیر جلکی و کلامی آهسته داد سخن داد:"احمق،چرا می خندی؟الهی خدا داغت رو به دل اون ننه بابات بذاره با این دختر تربیت کردنشون!چرا هی میزنی؟حالا بخند پایان ترم که ریاضی گرفتی 15 اون وقت من می خندم . باران خانوم جون بهت اخطار می کنم،این مرد مخ نداره ،به امید گچ و سیمان هم نباش که تو مغزش پیدا نمی شه...ببین تا دیروز موهاش سر شونه اش بود و ریش و سیبیلش تا روی سینه اش، امروز موهاشو آلمانی زده و ریش و سبیلشو سه تیغه کرده،نکنه فردا خواست جای کت و شلوار ،شلوار بگ بپوشه با لباس مایکل جکسونی،نکنه پس فردا خواست یه رینگ بندازه به گوشش،نکنه پسون فردا خواست مثل پسر امروزیا موهاشو یه متر بده هوا...اون وقت اگه بخوای همینجوری جلو بری فردا کنار چشات چروک می خوره ،پس فردا ماهیچه های صورتت می گیره ؛پسون فردا هم خمیر دندون گرون می شه اون وقت هم تو ریش مامانت می مونی ،هم به خاطر تورم نرخ خمیر دندون می گیرن دارت می زنن!؟..."
و این شیرزن چنان ما را به خنده های مفت مفت وادار ساخت که ناگاه دبیر ریاضی _این بزرگ مرد_سر برآورد و نام ما را بر زبان جاری ساخت و گفت:"خانم،شما که دارِت(دارید) مِخندِت(می خندید)وَخیزِت(بلند شید)بیِت (بیاید)پا تخته این سوال رو برا من حل کُنِت.(کنید)شاید قیافه من یادتون رفت."
و ما که از زیرکی این مدرس و تابلو بازی خود غرق در خجالت شده و آب شرم بر چهر آورده بودیم از جای بر خواستیم و به سوی تخته حرکت نمودیم که ناگاه پایمان به پایه صندلی گرفت و نزدیک بود با کله مبارک به سوی زمین روان شویم که دست شیرزنی ژیان کله ما را از خطر پاشیدگی نجات داد و در نهایت زمانی که به سمت تخته می رفتم این گالش بدون پشت از پایمان خارج شد و شتاب گرفت و مستقیم وسط کلاس توقف نمود!!!ناگهان نا مردی از ته کلاس گفت:"باران جون یه وقتی زنگ بزن خونه امون بابام یه دوستی داره تو کاردرمانیه به درد کار تو خیلی می خوره!"باز به روی خود نیاوردیم وسط کلاس که رسیدم پای خود را با آن جوراب سرخ داخل گالش نمودیم و در نهایت زمانی که پای تخته رسیدیم خدا را شکر گفتیم که هنوز زنده ایم. نظر خود را متوجه مساله نمودیم و دریغ و دریغ که حتی اعداد هم برایمان آشنا ننمود امّا به ناچار تن به قضا و قدر داده،دستمان را بر چانه نهاده و با انگشت سبابه صورتمان را لمس نمودیم و به اصطلاح خود را به فکر کردن وا داشتیم امّا دریغا که معلم ریاضی روی به ما نهاد وگفت:" خانم اقَّ (اینقدر)به صورتتون دست نکشِت(نکشید)مِگم نکنه شما هم مثل من تازه اصلاح کردِت(کردید)؟حالا ریش و سیبیلتون داره در(بیرون)میاد و گزگز مُکُنه(می کنه)؟"
و ما مات و مبهوت از این سخن تیز و برنده دبیر ریاضی بر جای مانده بودیم ودر این اثناخنده بچه ها سبب شد اختیاراز کف دهیم و کم مانده بودآه و فغان به راه اندازیم و گریه سر دهیم اما به دستور دبیر بر جای نشستیم و به جای تخته سیاه چشم به دیوار رو به رو دوختیم تا شاید زودتر این زنگ طاعون زده پایان یابد ولی افسوس و صد افسوس که این آغاز خوش پایانی بس ناخوش داشت،علی کل حال زنگ به صدا در آمد،دفاتر ریاضی بسته شد ،تخته پاک شدو در کیفها برای بیرون آوردن قوت میان وعده گشوده گشت ولی دبیر ریاضی از در بیرون نرفت که نرفت .
بلکه روی بر ما که مشعوفیده از پایان زنگ بودیم نهاد و گفت:"خانم حالا غمتون نباشه اگه مومک ننداخته باشِت(باشید)فردا پس فردا در میاد(بیرون میاد)و دیَه(دیگه)اذیتتون نمُکُنه(نمی کنه)!!!و ما اینبار اختیار از کف داده و لیکن شروع کردیم به قاه قاه خندیدن...
نتیجه گیری:
1-هرگز و هرگز وهرگز دبیران خود را دست نیاندازید مگراینکه مطمئن باشید قبلا زبانشان را گربه خورده است.
2-هرگز کنار دست دوست بی رگ ننشینید که موجب بسی پشیمانی ست.
3-از لمس کردن صورت بر حذر باشید که صد نکته نهفته دارد.
4-و به خاطر داشته باشید افتادن از هر درسی بهتر از دست افتادن توسط دبیر همان درس است.
1-سلام
2- بنده باران هستم.(می دونم علی جون معرفی کرده اما گفتم یه کم بیشتر مشعوفتون کنم.)
3-خوشحالم که علی آقاجون صبح کله سحر،خروس خون،اون وقتی که همه هفت تا پادشاه رو دارن خواب می بینن منو کشوند پای این کامپیوتر تا این پیشنهادو بهم بده که بیام یکی از نویسندگان این وب لاگ بشم،یعنی این مایه بسی و بسیار و خیلی خوشحالیم شد.
هر چند اون موقع صبح با وجود دو تا چوب کبریتی که لای پلکام بود هنوز خواب بودم ولی به محض اینکه علی گفت بیا ،منم از خدا خواسته گفتم باشه،(البته شرح مکالمات طولانی بود من خلاصه کردم.)یعنی اول یه مترپریدم هوا
و در نهایت چون به این نتیجه رسیدم که دست به قلمم مثل علی و آقای کله پوک نیست می خواستم حرفمو پس بگیرم که نشد؟!!!!!
4-قرار شده خاطرات مدرسه رو واسه اتون بنویسم(یکی نیست به این علی آقا جون بگه آخه مدرسه چیه که خاطراتش باشه ولی حرف علی واسه ما حجته.)
5-علی جون نهایت درکو دارم از اینکه عاشق وب لاگتی و نهایت سعیمو می کنم که از این خاطرات آبدوغ خیار یه چیز درستو حسابی در بیارم.
از امروز در خدمتتون هستیم با یه همکار جدید.
این همکار جدید یه جورایی بر خلاف اسم وبلاگه.آخه دختره. ولی از اونجایی که ما اصلا طبق اسم وبلاگ پیش نرفتیم حضور ایشون تو این وبلاگ مانعی نداره وحتی میتونه خیلی ثمر بخش باشه. این همکار ما اسمش بارانه. که در آینده بیشتر باهاش آشنا میشید.
مطلب دوم اینکه.چند وقت پیش یه وبلاگی بود هنوزم هست. ما به این سر زدیم راهی بیمارستان شدیم و کلیا پول دادیم تا دل و رودمونو از هم باز کردند. خلاصه من بهتون توصیه میکنم اگه دفترچه بیمه دارید سر بزنید که خرجتون کمتر بشه. www.saeed20joker4u.blogfa.com
مطلب آخر اینکه. جدیدا یه فکر جدید به مخم خطور کردو از این لامپها بالا سرم روشن شد. میخوام از این به بعد به لینکها درجه نظامی بدم یعنی با توجه به قدمت وبلاگ مطالب وبلاگ تعداد بازدیدها و .... به اونا درجه میدیم تا وبلاگهای توپ مشخص بشه. حالا هرکی فکر میکنه وبلاگش توپه بیاد تو نظرات بگه مقدار درجشم که خودش به خودش میده رو بگه تا توسط چند نفر بررسی بشه بعد بهش درجه میدیم. یه چنتا نمونه از وبلاگهای دوستامو براتون گذاشتم میتونید برید ببینید


یه روز که کلی درس خونده بودم برای رفع خستگی از کتابخونه اومدم بیرون یه بچه هارو دیدم. نشستیم روی یه نیمکت و گپ میزدیم که یهو دیدم یه پیرمرد داشت به طرف ما میومد
. دوستم میلاد گفت: علی پاشو بریم که اگه این ینجا بشینی قشنگ 1 ساعت معطلیم. من گفتم نه بابا بشین بینیم حال نداریم. یهو دیدم زکی اومد کنار ما نشست. شروع کرد به حرف زدن
. یه لهجه باحاله خنده داری داشت. یه چیزی تو مایه های اصفهانی شهرضایی (شهرضا یکی از شهرهای اصفهانه که از قزوین بدتره، لهجه با حالیم داره. اینجوریه که خیلی شل و ول حرف میزنن و آخر کلماتشونو میکشن.) اومد نشستو از پیری و مریضی و اینجور چیزا حرف زد. حالا یکم از سخنان گهربار ایشون رو که موفق به ترجمه کردنشون شدم را براتون تعریف میکنم.
آدِم برا چی چی پیر میشششِد. بعضیا میگن الهی پیر شییییی ولی اصی خُب نیییییییی. خیلی این مریضیا مالی زیاتی خوردنننننِس. من جوون که بوددددم دو سه تا پخشاب(بشقاب) برنج می خورددددم. ولی حالاوا اصی نصمی(نصفی) پخشابم نیمیخوررررم. من اوروزا (اون روزها) نجاری داشتم بازوامم(بازوهایم هم) این هوا بود. /دوتا دستشو اندازه یه تنه درخت باز کرد/. یه دوماد دارم اونم هر وقت میاد خونمون دوتا پخشاب برنج میخوره. بش میگن حسن آقا انقده نخور مثی (مثل، مانند) من میشیا. میگِد من ورزشکارم باگشا(باشگاه) میرم. حالا باگشا چی چی میرِد نیمیدوننننننم. یه نوامم(نوه هایم) میرد باگشا.
من:باشگاه چی؟
جیملاستیک. (ژیمناستیک)
من:
یه بار با خانم رفتیم مکهههههه. اونجا دو سه تا پخشاب برنج میخوردم.حج خانم میگفت انقده نخور. میگفتم مال مفتس پولشو اِسِدن بزار بوخوریم. اونجا خیلی بهمون میرسیدن روزی یه پخشاب میوه میدادن. یه پرتاقار( پرتقال) با یه موز. نه ازین پرتاقار پشکلیاوا (ریزها، کوچک ها) ازین پرتاقار رُب رانیا (لبنانی). منم نیمیتونستم بوخورم میزاشتم تو کیسه یه ساعت بعد میخوردم. اونوقت تا اومدیم ایران دوتاییمون مریض شدیم. بچا ( بچه ها) گفتن چرا پَ (چرا پس) مریض شدیییین. گفتم آب به آب شدییییم. حالا ماله زیاتی(زیادی) خوردن بود. رفتم دکتر. دکتره یه پاما گرفت برد بالا تابوند. اون یکی پامم برد بالا تابوند.( من اینجا مونده بودم چجوری دوتا پاشو با هم تابونده).
گفتم دکتر یه چیزی بده خُب شَم. گفت میخَی آمپورت بدم (آمپولت بدهم). گفتم نه من آمپور نیمیزِنم. یوخده( یک ذره) کُمدم (پماد) داد. این کمد رو که مالیدم سری زانو وام (زانوهایم) جَلدی ( زود) خوب شدم.
خلاصه اینهمه حرف زد ما آخرش نفهمیدیم در مورد چی حرف میزد
.
دوستان عزیز اگه الان گیج شدید و هیچی نفهمیدید، مسئله ای نیست. چون خودمم نفهمیدم. ولی فکر نکنید که این داستان خیلی در پیت بود و هیچ نکته اخلاقیو اینجور چیزا نداشت. این داستان سرتاسر پر از نکات آموزشی بود که الان یکی یکی براتون میگم.
1- همیشه اگه دیدید یه پیر مرد در شعاع 10 متری شماست سریعا از محل متواری بشید.
2- اگر گرفتار شدید سعی کنید تا آخرش تحمل کنید
.
3- اگر مثل من از صحبتهای طرف هیچی نفهمیدید سعی کنید بفهمید که بعدا کلی سوژه خنده میشه.
4- از این داستان میفهمیم که پیر مردها خالی بندند.
5- تا حالا گرفتار پیر زن نشدم وگرنه بازم نکته بود براتون بگم
6- وقتی دوستتون میگه پاشو بریم مثل بچه آدم پاشید برید.
7- اگه یه وقت از درس خسته شدید، بیجا کردید که خسته شدید.
براتون خاطرات کنکور بزاره.ولی ناراحت نباشین شما میتونین غیر از خاطرات کنکور مطالب منو هم
بخونین.







(دیدم علی هی شکلک عجیب غریب میزاره گفتم منم اینو بزارم )
تجربه نشان داده است كه هر كس مطابق ذوق، سليقه و كار خود رفتار ميكند. به عقيده ما در
موقع دعوا و مرافعه هم اين اصل رعايت ميشود. مثال:
يك وكيل مجلس اينطور فحش ميدهد: احمق بيقانون، كودن، بي اعتبارنامه، تو از مصونيت اخلاقي
خود سوء استفاده كردهاي. بدتركيب، بيقيافه كبود. ديگر اعتماد من از تو سلب شد. ديگر دوستي من و
تو وخيم گرديد. مردهشور آن صداي زنگوله مانندت را ببرد. يك جلسه ديگر اگر جلوي چشمم بيايي
استيضاحت ميكنم!
خانم يك افسر اينطور فحاشي ميكند: زنيكه بيانضباط. اي توپ، اي مسلسل، شمشير توي فرق سرت
بخورد، يابوي بي ركاب. پدرسوخته آش كشكي را ببين. آجر نظامي توي سرت بخورد. الهي توي صف
مردهها بري!
يك كارمند اداره ميگويد: خفه شو، پرونده ناقص، دون اشل، الهي اسمت جزو مراسلات فوت شدگان به
آن دنيا ارسال شود، الهي در قبرستان براي هميشه بايگاني شوي، لامذهب، بي دين، مديركل! الهي
زير فشار مقررات قانون ريغت دربياد. الهي از اين دنيا اخراج بشي!
يك درشكهچي: تف برويت، كپي اوغلي. حيوون عليشاه، مگر اينجا طويله است؟ لامروت مثل خيابان
سنگفرش ميماند! والله ميزنمت، آهاي، بپا، خبردار ننه، آبجي، خواهر، آقا ميگيرم سوتت ميكنم كه
دو كورس اونطرفتر بيايي پايين، احمق، زردنبو، رنگش مثل پهن ميماند!
يك خياط: اي بي قواره، بد برش، بي آستر. وقيح پرروئه. به خدا چاك دهنت را ميدوزم. گوشهايت را
قيچي ميكنم. مردهشور صورت آبلهاي سوزن سوزنيت را ببره، در عالم رفاقت صد دفعه ترا پرو كردم اما
باز هم ناصاف از آب درآمدي. خوبه، بسه ديگه، جلوي حرفهايت را درز بگير... باشه، باشه اين بود اجرت.
بيست سانتيمتر دوستي من كه حالا با دو ذرع و سه چارك قد، قلب مرا بشكافي؟!
يك حاحي بازاري محتكر: دهه... چك بيمحل را تماشا كن. سفته سوخت شده را ببين. دلال مظلمه را
بپا! مرديكه، پنجاه و سه پارچه آبادي كه دارم توي سرت بخوره، الهي زير ماشين بيوك بري، خير نديده
بياعتبار. به خدا يك انبار خري! هيچ هم از خريتت كمتر نميشه. تف تما مستاجرينم به ريش پدرت، درد
و بلاي سرقفليهام بخوره توي كاسه سرت. محتكر حماقت و لجاجت! برو حجرهات را تخته كن عمو.
سلام ملت خوبین؟
والا از امروز تصمیم گرفتم که خاطرات خودمو بنویسم البته خیلیاش بی مزه و لوسن ولی دیگه کاریش نمیشه کرد باید تحمل کنید دیگه.
یادش بخیر سال 41و42 بود. اون روزا که داشتیم برا کنکور می خوندیم من می رفتم تو کتابخونه درس میخوندم مثلا
. آخه تو خونه مثل میدون جنگ بود یکی از اونطرف داد میزد: حاج علی بپر نون بگیر که رزمنده ها ظهر از خط برمیگرن و گشنشونه. دوباره چند دقیقه بعد : حاج علی بپر چند کیلو نخود بریز تو حساب فرمانده که بچه ها حالا پیف پاف میشن (به علت پولی که از شرکت پیف پاف گرفتم تا براشون تبلیغ کنم از گفتن نام شرکت رقیب یعنی تار و مار معذورم). از اونطرفم خرچنگها (همون بروبچ) زنگ میزدن و مارو از کارو زندگانی و اینجور حرفا می انداختند. برای همین می رفتم کتابخونه به فعالیتهای علمی، فرهنگی، هنری، ورزشی و .... می پرداختم. ماشالا ملتم اینقد فعالن که آدم کیف می کنه. همین که پامونو از سالن میذاشتیم بیرون به سیل عظیمی از تجمع کنندگان بر می خودیم. آدم نمی دونست اینا اومدن تظاهرات یا درس بخونن یا اینکه پارتی
. تازه اگه به پشت ساختمان سر بزنی انواع اقسام فعالیت های فرهنگی، ورزشی اجتماعی خوانوادگی و ...... رو مشاهده میکنی.از درس خوندن تو فضای باز بصورت خوابیده، دمرو، تاق باز، از پهلو و ....گرفته تا آرایش و حمام آفتاب که توسط خواهران انجام میشه. آخه یکی نیست بگه اگه آدم تو پارک درس خون میشد الان آقای موز
(یکی از باغبونهای پارکه که تمام لباساش زرده اونوقت بچه ها بهش مگن آقای موز) دکترا داشتند. خلاصه بگذریم.
تازه وقتی ظهر ها میخواستیم بیاییم خونه چنتا از این جوونای بسیار موفق رو میدیدیم که دارن برای آینده تمرین ميكنن و تمرین روابط زن و شوهری می کنند. و بدون توجه به اطراف، متفکرانه به آینده فکر ميكنند و مشغول هستند. ما هم که خودمونو استتار می کردیم و تمام ماجرا را زیر نظر داشتیم
. بقیه خاطرات باشه برای دفعات های بعدی
.من خدمتتون رسیدم با یه مطلب توپ که از خودم در کردم
.
امروز میخوام به معرفی چند تا از بازیکنان تیم ملی فوتبالمون از جهت دیگه و عملکرد آنها در جام جهانی بپردازم.
علی دایی:
یک متخصص در زدن انواع اقسام گل به تیمهای درجه پیت مانند: تیم منتخب جوانان علی آباد کتول، آرژانتینِ دُرچه پیاز، آلمانِ سِده، زاقارتستان و دیگر تیمهای جهان و حومه.
در زدن انواع دریبل های عجیب غریب مهارت خاصی دارد. وی هنگامی که پا به توپ میشود یکی از پاهایش به آن یکی می گوید: تو یکی دیگه گوه خوری نکن. و اینجاست که با هم درگیر شده و گلاویز میشوند و علی دایی ناکام میماند. بسیاری از کارشناسان رابطه او با فوتبال را به رابطه اکبر هاشمی رفسنجانی با سیاست شبیه میدانند به طوری که هر دوی آنان ول کن قضیه نیستند.
علی دایی به مردم شریف ایران قول داه که تا در جام جهانی گل نزند از فوتبال خداحافظی نمی کند. مردم ایران دست به دعا شدند شاید فرجی شود معجزه ای رخ دهد و او در جام جهانی سال 2007 گل بزند.
ابراهیم میرزا پور:
دروازه بانی است که در خوردن انواع اقسام گل های چرت و پرت مهارت خاصی دارد. او شیرجه زدن در راستای افق را افت کلاس میداند. کمتر دیده شده که شیرجه افقی بزند و اکثر شیرجه های او در جا بوده و حالت n شکل دارد. وی یک سبک جدیدی را در مهار توپ اختراع کرده که مراحل آزمایشی آن را در جام جهانی به معرض نمایش گذاشت و کاملا موفق آمیز نبود. و آن مهار توپ با چشم میباشد که نیاز به تعلیم نزد مرتازان هندی دارد. این شیوه به گونه ای است، که طرف شوت میزند و شما با چشم توپ را نگاه می کند. اگر توپ به بیرون رفت شما توانسته اید آنرا مهار کنید اگر که گل شد باید روی چشمانتان کار کنید.
هنگامی که او ضربه دروازه را میزند برای اینکه توپ به بازیکن خودی برسد، باید همه در نیمه خودی زمین باشند تا توپ به آنا برسد.
حسین کعبی:
کوچولوی ریز نقش تیم ملی فوتفال ایران. این بازیکن عمل پرسینگ را به خوبی انجام میدهد. وقتی بازیکن حریف صاحب توپ هست حسین به طرف او می دود، بازیکن حریف از ترس اینکه او را له نکند یا اینکه با ضربه مومو تیو یوبچاگی او مواجه نشود توپ را به او تقدیم میکند. این بازیکن از 90 دقیقه بازی حودود 65 دقیقه را روی هوا سیر میکند و بقه را در حال سر خوردن روی زمین است.
نقش او و خطاهای او در تیم ملی خصوصا مقابل پرتقال مانند نقش بازیکن اسبق تیم ملی آقای استاد اسدی است با این تفاوت که استاد اسدی فقط تو کار قلم بود یعنی فقط قلم پارو داغون میکرد که ورﮊن جدیدش یعنی کعبی رو تمام نقاط بدن کار میکند.
یحیا گل محمدی:
وی مدافعی است خون یخ. همیشه یک ساعت قبل از شروع بازی او را گرم میکنند تا یخ خونش آب شود. بعضی وقتا خونسردی او هرس آدم را در میاره به طوری ملت که هرچی فحش بلدند نثارش میکنند.
در بازی ایران مکزیک مشاهده کردید که یکی از بازیکنای مکزیکی خودش را کشت تا توپ را صاحب شود ولی یحیا با کمال خونسردی با کمترین تحرک، با یک حرکت کوچک گردن توپ را به کرنر زد.