تبليغاتX
اکسیژن(آنتی ضعیفه سابق)( آنتی دختر سابق)
اکسیژن(آنتی ضعیفه سابق)( آنتی دختر سابق)
ای وبلاگ به همه بده

ای بخشاینده

ای کسی که فضا به صورت رایگان به همه میدی

ای وبسایت دار

ای آلبالو

ای شفتالو

مطالب من کجاش غیر قانونیه که میخوایی درشو تخته کنیو گل بمالی درش

معایبرو بگو درستش میکنم


سلام دوستان ...شرمنده علی جوون در حضور همه ازت معذرت خواهی میکنم علی منو ببخش من اصلا نمیدونستم این کار غیر قانونیه من نیتنم این بود یه چیزی یاد شماها بدم به اطلاعاتتون اضافه بشه والا به خدا من قصد وغرضی نداشتم دیگه تکرار نمیشه ........یه چیز دیگه هم بگم چند تا از دوستان تو تابلو اعلانات گفته بودن ما دوست دختر میخوایم آخه بد بخت ما اینجا رو راه انداختیم تا تو بیایی بگی من gf میخوام دوستان لطف کنن تو تابلو اعلانات خواسته هاشون رو بگن تا ما اجابت کنیم خب بایییییییییی تا آپ

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هشتم بهمن 1384ساعت 8:7  توسط علی  | 

نگو بار گران بوديم و رفتيم .... نگو نا مهربانبوديم و رفتيم..... آخه اينها دليل محكمي نيست.... بگو با ديگران بوديم ورفتيم
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هفتم بهمن 1384ساعت 7:50  توسط علی  | 

سلام بر ملت غیور و حماسه آفرین

کیوانم...این علی پیر منو در آورده هی میگه آپ کن آپ کن خب الکی که نمیشه آپ کرد باید مطلب داشته باشی تازه مطلبت به درد بخور باشه من یه توضیحی درباره چیزایی که اینجا مینویسم بدم . اینو تو آپ قبلی یادم رفت بگم من نویسنده وبلاگ  بالیوود هستم هر کی خواست اونجا هم سر بزنه  داشتم میگفتم : خلاصه علی اوومد التماس مارو کرد که جوونه هر کی دوست داری بیا با ما همکار شو ...کلی پاچه خواری کرد تا اوومدم بعد منو استخدام رسمی کرد اینجا یه چیزایی بنویسم تا اونم تنها نباشه بعدش یه حقوق ناچیز به ما میدن خرج زنو بچه رو در بیاریم دیگه  مخصوصا من که نون آور خونه هستم ... هر روز صبح من باید برم تو صف نون وایی  تا ۴ تا نون بیارم خونه بچه مچه ها میخوان برن مدرسه صبونه با نون داغ میل کنن بابامم که ازصبح که پامیشه قبل از اینکه بره سر کار بالاسرم وامیسته تا چت کردن یاد بگیره ببینه من چیکار میکنم  هه هه فکر کرده من یادش میدم ... عمرا خلاصه زندگی سخته .....یه موتوره نمیچرخه باید چند شغله باشی تا در رفاه زندگی کنی   تو اینجا  بخش ظنز با علی جوونه هر چند منم طنز خواهم نوشت  ولی به سیاست کار ندارم حالا علی هر چی دوست داره بنویسه من سیاسی نمینویسم من سعی میکنم بیشتر مطالب آموزشی باشه تا شما یه چیزی یاد بگیرین این پستم قابل توجه دوستان وبلاگ نویس .....

برداشتن تبلیغات بالای صفحه سایت


 اين نكته رو من از يكي از سايتهاي هك ياد گرفتم. همونطور  كه ميدونيد اين سايتهاي مجاني كه اقدام به دادن سرويس مي كنند براي اينكه خودشونو پشتيباني كنند در صفحات كاربران  بنر يا يك سري عوامل تبليغاتي ديگر قرار مي دهند. اين كار  بصورت خودكار انجام مي شود يعني اينكه وقتي شما صفحات  خودتان را به سايت ارسال مي كنيد خود سرور بصورت اتومات  اول صفحات شما اين بنر رو اضافه مي كنه. واگر كنترل پنل  سايت شما اين امكان رو داشته باشه كه فايلهاتونو اديت كنيد و قتي يك فايل رو اديت مي كنيد مي بينيد كه هيچ كد اضافي در آن وجود ندارد كه باعث نمايش بنر در سايت بشود. اما در اصل وقتي شما صفحه خود را ذخيره مي كنيد بصورت خودكار كد به ابتداي صفحات شما اضافه مي شود. حالا براي اينكه آن كد را از كار بيندازيم بايد چه كار   كنيم. خب اين يك چيز منطقي هستش كه براي اين كار بايد اين كد را غير فعال كنيم چون هيچ راه ديگري براي حذف اين كدوجود ندارد به جز هك ;)  بايد به اين نكته توجه داشته باشيد كه اكثر اين سايتها اين كد را بعد از تگ <
head/> اضافه مي كنند. يعني در صفحه از بالا شروع به دنبال گشتن تگ head مي كنند و به محض برخورد  به اولين تگ كد خود را در زير آن قرار مي دهند. حالا شما  بايد در صفحه خود دو تا تگ head/ قرار بدين كه وقتي جستجو   گر به تگ اولي رسيد كد خودش رو قرار بده ولي head‌ اصلي  شما يكي ديگر است. براي اين كار مي تونيد از دستور<noscript> استفاده بكنيد اما من اين دستور رو در چند   جا امتحان كردم و عمل نمي كرد بهترين حالت آن است كه شما  از دستور <applet> استفاده كنيد. بدي اين دستور اين است كه هنگامي كه صفحه شما ميخواهد بارگزاري شود در ابتدا يك  پنجره باز مي شود (همان پنجره اي كه هنگام رفتن به  سايتهايي كه از يونيكد و يا حالات ديگر استفاده كرده اند  نمايش داده مي شود و از شما براي نصب يك سري كامپوننت از شما اجازه مي گيرد) اما خب اين پنجره فقط جنبه نمايش دارد  و هيچ كار خاصي انجام نمي دهد. خب من كد كاملي كه بايد در  ابتداي صفحه قرار بديد رو در اينجا قرار داده ام.  اميداوارم كارتون راه بيفته ;) اين كد را دقيقا قبل از تگ head/ قرار بدهيد.

من که انجام دادم خیلی راضیم تبلیغات بلاگفا اعصابمو خورد کرده بود خب دیگه زیاد وقت گران بهاتونو نمیگیرم تا آپ بعدی خدا نگهدار

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و ششم بهمن 1384ساعت 5:30  توسط   | 

دو روز قبل از ولنتاين:


پسر اولی: پسر بازم امسال خل نشی و يه شبه كل حقوق يه ماهت رو براش خرج كنی‌ها!!! از من ياد بگير! هر سال يه هفته قبل از ولنتاين باهاش قهر ميكنم كه خرج رو دستم نيفته! دو روز بعد از ولنتاين هم دوباره بهش زنگ ميزنم و باهاش آشتی ميكنم!!!
پسر دومی: آخه نميشه كه مهدی جون! حداقل يه دسته گل بايد براش بخرم و شام ببرمش بيرون! اگه امسال گردنبند براش نخرم كه تا دو سال باهام حرف نميزنه! گردنبند بدون گوشواره هم كه خوبيت نداره!

.....

دختر اولی: ای بخشكی شانس!! ولنتاين رسيد و من هنوز هيچكی رو پيدا نكردم كه خرش كنم تا برام كادو بخره!! امسال خوردم به پيسی!!
دختر دومی: نگران نباش بابا! ماشالا خر زياده! از من ياد بگير! هر سال دو تا دو تا كادو ميگيرم!! بهت قول ميدم يه خورده زرنگ بازی در بياری تو هم امسال مثل من دو تا كادو ميگيری!

.....

شاگرد رستوران: اوسا؟ اين غذاهايی كه اضافه مونده رو چيكار كنيم؟
صاحب رستوران: بذار تو يخچال دو سه روز ديگه كه ولنتاين ميشه اينجا شلوغ ميشه استفاده ميكنيم!

.....

شاگرد گلفروش: آقای گلزاری؟ اين گلها داره پلاسيده ميشه! ‌بريزمشون دور؟
گلفروش: چی چی بريزيشون دور؟؟! همين ها رو يكی دو روز ديگه که ولنتاين رسيد مردم تو صف واميستن كه دو سه برابر قيمت بخرند!!

.....

سرباز اولی: حسينی؟ جناب سروان بهت مرخصی داد بالاخره؟
سرباز دومی: نه! هرچی بشش التماس كِــردُم كه بايد برُم شهرستون عروسی خالومون، تو جلدش نرفت كه نرفت! گفت كه بايد بمونی اين هفته سرمون شلوغه! بايد عشاق رو بگيريم بندازيم توی مينی بوس!

.....

طلافروش اولی: آقای جواهريان؟ به نظر شما اين همه جنس بنجل توی انبار داريم چيكارشون كنيم؟
طلافروش دومی: كاری نداره كه عزيز من! همه رو بيار بزار تو ويترين... بهت قول ميدم اين دو سه روز آبشون ميكنی!!

.....

دو روز بعد از ولنتاين:


شاگرد گلفروش: آقای گلزاری! راست ميگفتی ها!
شاگرد رستوران: اوسا! شما راست ميگفتين ها!
طلافروش اولی: آقای جواهريان! راست ميگفتی ها!
سرباز اولی: جناب سروان راست ميگفت ها!

پسر دومی: مهدی‌جون راست ميگفتی ها! عجب خريتی كردم!

دختر دومی: ديدی راست ميگفتم! خر زياده!!!

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و سوم بهمن 1384ساعت 7:56  توسط علی  | 

سلام دوستان ....

اول خودمو معرفی کنم کوچیک شما کیوان هستم همین قدر بسه دیگه

من از این به بعد هرز چند گاهی دراین وبلاگ مطلب مینویسم امیدوارم خوشتون بیاد

از همه چی مینویسم دیگه اولین پستمم اعتقادی هست درباره اهانت دانمارک به پیامبر اسلام

در پی توهین یک روزنامه دانمارکی به پیامبر اکرم(ص) گفته می شود در نامه ای به وزارت بازرگانی پیشنهاد شده است که شیرینی دانمارکی به شیرینی « گل محمدی» تغییر نام یابد.

یکی از آزادگان هشت سال دفاع مقدس در نامه ای به وزارت بازرگانی پیشنهاد کرده است که برای مقابله با اهانت های مطبوعاتی برخی کشورهای غربی به ویژه دانمارک به پیامبر اسلام(ص) و به منظور ترویج نام و فرهنگ ناب محمدی، طی ابلاغیه ای به اتحادیه قنادان، نام شیرینی دانمارکی را به نام شیرینی « گل محمدی» تغییر دهند.

 

خیلی کار زشتی کردن من اون کاریکاتوریستو گیر بیارم ...

خب دیگه واسه امروز بسه  قربوس همتون بای بای  


 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و دوم بهمن 1384ساعت 7:10  توسط   | 

 

من يه شكلات گذاشتم توی دستش... اون يه شكلات گذاشت توی دستم... من بچه بودم... اون هم بچه بود... سرم رو بالا كردم... سرش رو بالا كرد... ديد كه منو ميشناسه... خنديدم... گفت "دوستيم؟" ... گفتم "دوست دوست" ... گفت "تا كجا؟" ... گفتم "دوستی كه تا نداره" ... گفت "تا مرگ!" ... خنديدم و گفتم "من كه گفتم تا نداره" ... گفت "باشه ، تا بعد از مرگ!" ... گفتم "نه ، نه ، نه! تا نداره" ... گفت "قبول ، تا اونجا كه همه دوباره زنده ميشن... يعنی زندگی بعد از مرگ... باز هم با هم دوستيم... تا بهشت... تا جهنم... تا هر جا كه باشه من و تو با هم دوستيم" ... خنديدم و گفتم "تو براش تا هر جا كه دلت ميخواد يه تا بذار... اصلا" يه تا بكش از اين سر دنيا تا اون دنيا... اما من اصلا" تا نميذارم" ... نگاهم كرد... نگاهش كردم... باور نمی كرد... ميدونستم... اون می خواست حتما" دوستی مون تا داشته باشه... دوستی بدون تا رو نمی فهميد...

گفت "بيا برای دوستی مون يه نشونه بذاريم" ... گفتم "باشه ، تو بذار" ... گفت "شكلات... هر بار كه همديگه رو می بينيم يه شكلات مال تو ، يكی مال من... باشه؟" ... گفتم "باشه" ... هر بار يه شكلات ميذاشتم توی دستش... اون هم يه شكلات توی دست من... باز همديگه رو نگاه می كرديم... يعنی كه دوستيم... دوست دوست... من تند شكلاتم رو باز می كردم و ميذاشتم توی دهنم و تند تند اونو می مكيدم... می گفت "شكمو! تو دوست شكمويی هستی!" ... و شكلاتش رو ميذاشت توی يه صندوق كوچولوی قشنگ... می گفتم "بخورش!" ... می گفت "تموم ميشه... ميخوام تموم نشه... برای هميشه بمونه" ...

صندوقش پر از شكلات شده بود... هيچكدومش رو نمی خورد... من همش رو خورده بودم... گفتم "اگه يه روز شكلاتهات رو مورچه ها بخورن يا كرمها ، اون وقت چيكار می كنی؟" ... گفت "مواظبشون هستم" ... می گفت "ميخوام نگهشون دارم تا موقعی كه دوست هستيم" ... و من شكلات ميذاشتم توی دهنم و می گفتم "نه ، نه! تا نداره... دوستی كه تا نداره" ...

يه سال... دو سال... چهار سال... هفت سال... ده سال و بيست سال شده... اون بزرگ شده... من بزرگ شده م... من همه ء شكلاتها رو خورده م... اون همه ء شكلاتها رو نگه داشته... اون اومده امشب كه خداحافظی كنه... ميخواد بره... بره اون دور دورها... ميگه "ميرم ، اما زود بر می گردم" ... من ميدونم ، ميره و بر نمی گرده... يادش رفت شكلات به من بده... من يادم نرفت... يه شكلات گذاشتم كف دستش... گفتم "اين برای خوردن" ... يه شكلات هم گذاشتم كف اون دستش... گفتم "اين هم آخرين شكلات برای صندوق كوچيكت" ... يادش رفته بود كه صندوقی داره برای شكلاتهاش... هر دو رو خورد... خنديدم... ميدونستم دوستی من تا نداره... ميدونستم دوستی اون تا داره... مثل هميشه... خوب شد همه ء شكلاتهام رو خوردم... اما اون هيچكدومشون رو نخورد... حالا با يه صندوق پر از شكلات نخورده چيكار می كنه؟!

 

+ نوشته شده در  دوشنبه هفدهم بهمن 1384ساعت 7:48  توسط علی  | 

 

زنگ تفریح تمام شده بود  بچه ها دسته دسته به کلاس میومدن  و بطرف نیمکت هاشون می رفتن. سلیمانی و حق پرست شکلاتهای تو دهنشون را تند تند می جویدن........احمدی نیک پور  زمانی و باستانی  داشتن سر بازی گرگم به هوا با هم دعوا می کردن....رضوانی و قاسمی سر مارک اتومبیل پدرشون واسه هم قورت می مالیدن.توکلی و صادقی که گویا خویشاوند بودن از مهمونی دیشب می گفتن و قاه قاه می خندیدن......راستی و  احدی کنار میز معلم استاده بودند و از سریال تلویزونی می گفتن....فاطمی که یکی از بچه پولدار های کلاس بود کنار نیمکتش خم شده بود و یواشکی پولهاشو میشمرد..ند تا از بچه ها هم روی میزاشون ضرب گرفته بودن و می رقصیدن..چند تا از بچه درسخونای کلاس سرشون رو کتابشون بود و از سراصدای بقیه حرص میخوردن....کریمی رو جلد کلاسورش شکل   دل شکسته را نقاشی می........... بر پا

بچه ها به  احترام خانم معلم ایستادن و خانم معلم همونطور که بطزف میزش میرفت از بچه ها تشکر کرد.کیف را روی میزش گذاشت..بچه ها خوب هستین... بـــــلـــــــــــه..انشاهاتون را نوشتین..؟ اونائی که انشاشون را خوب نوشته بودن با صدای بلند......اونائی که چند خطی برای فرار از نمره صفر نوشته بودن یواشتر جواب بله دادن ..خوب بچه ها این دو ساعتی که با هم هستیم اول چند نفری میان انشا هاشونو میخونن بعدش در مورد نگارش و فن بیان هم  صحبت خواهیم کرد....حا کی میخواد داوطلبانه انشاشو بخونه..؟ صدای خانم اجازه ما..خانم اجازه ما از هر طرف کلاس شنیده می شد..یه سری هم پشت سر جلویی ها قایم شده بودن تا چشم خانم معلم به رنگ پریدشون نیفته ..............چند نفری داوطلبانه و چند نفری هم از روی دفتر انتخاب شدن و رفتن انشاهاشونو خوندن...راستی یادم رفت بگم که خانم معلم  هفته قبل موضوع  انشا را  اینطور داده بود  که : فرض کنید پدر شما برای مدتی در شهر دیگری کار می کند..شما نامه ای به پدرتان بنویسید و از او بخواهید در تابستان شما را به ییلاق ببرد و آرزوهای دیگرتان را نیز در قالب این نامه از او بخواهید...نهائیکه انشاء  خوندن هر کدوم آرزوهایی بزرگ و کوچیک داشتن..یکی شهر های خوش آب و هوای شمال..دیگری اروپا....یکی ژاپن ..دیگری رفتن به هتل های مجلل..یکی رفتن به ساحل وجنگل...دیگری تقاضای گردنبند ....یکی خانه پدر بزرگ در فلان شهر و و..و.....احمدی انشاءشو خونده بود و منتظر  اجازه نشستن بود.....خانم یه نگاهی به دفترش انداخت و زمانی را صدا کرد....زمانی در حالی که رنگش پریده بود ایستاد و گفت خخانمم اااجااازه ما اامروزز.... خانم معلم گفت حتما انشا ننوشتی دختر تنبل..همه دفتر ا رو میز  میخوام ببینم  و در یکی از راهرو های میان نیمکت ها به راه افتاد....یکر را راهنمایی ..یکی را تشویق و به دیگری وعده تنبیه انظباطی می داد تا این که به نیمکت ما رسید..بعد از این که دفتر منو کنترل کرد  دفتر بغل دستیمو برداشت و گفت: حسینی این که دفتر املاته......خانم ایناهاش اخر دفتر نوشتم...و با ترس انشاءشو به خانم نشون داد و خانم معلم دید که حسینی انشاء مفصلی نوشته ..بر خلاف اکثر اوقات که انشا نمی نوشت...خانم معلم دفتر را به حسین داد و تا رسیدن به نیمکت بعدی به او نگاه میکرد.........

حسینی دختری بسیار ساکت و گوشه گیر بود...همیشه تنها به مدرسه می آمد و تنها میرفت لباسهایش معمولا کهنه اما تمیز بود با هیچکدوم از بچه ها قاطی نمی شد حتی چند باری که از او برای درس خواندن و یا جشن تولدم دعوت کرده بودم سریعا پاسخ منفی داده بود....همیشه تو خودش بود......درون آرامی نداشت......

خانم معلم آخرین دفتر را که دید......در حالیکه به درز موزائیک های کف کلاس خیره شده بود..چند بار عرض کلاس را طی کرد....رو به کلاس ایستاد و نگاهش در جائیکه حسینی نشسته بود متوقف شد.. و گفت: حسینی. ...حسینی رو پاهاش ایستاد سرش را پائین انداخت و مظطرب گفت: خخانمم ااگگه میشه یه دفعه دیگه....خانم  گفت من برای خودت میگم آخه نمره هات تو دفترم خوب نیست حالا که انشاتو نوشتی بیا بخون......حسینی نگاه سریعی به بچه ها انداخت...دفترش را برداشت..آهسته آهسته فاصله نیمکتش تا جلوی کلاس را پیمود..رو به کلاس ایستاد..دفترش را مقابل صورتش گرفت ساکت ایستاد. همه با تعجب منتظر بودند..رنگش کاملا پریده بود..نگاهی به معلم انداخت از کنار دفترش نگاهی به بچه ها کرد.....به چه فکر می کرد...؟ به غرورش..!!!؟ به زندگیش..!!!؟ یا به نمره انشایش..!!!؟ به هرچه فکر میکرد دلش نمی خواست انشایش را بخواند ولی دیگر دیر شده بود...آب دهانش را قورت داد..چند بار صدای گرفته اش را صاف کرد و بالاخره شروع کرد.........پدرم...!!!!!!؟اگر چه در این شانزده سال که نه..دراین شانزده هزار سالی که از عمرم گذشته است حتی برای یکبار پاسخی محبت آمیز از شما نشنیده ام..باز به خاطر اینکه دل خانم معلم خوش باشد به تو سلام میکنم..سلامی در دفتر انشا و یا در آخر دفتر املاء..ایجا خانه نیست که قبل از آمدنت خود را به خواب بزنم و منتظر لگد های مستانه تو باشم...اینجا کلاس است..با این حال ایجا هم احساس امنیت نمیکنم..و با اینکه سراپای بدن کبود شده من درد میکند احساس میکنم پشت سر من ایستاده اید و جرات درد و دل کردن با خانم معلم را هم از من گرفته اید.!! پدرم :من یک عمر در شکنجه گاهی  که نامش را خانه گذاشته اید..بد ترین شکنجه های جسمی و روحی را تحمل کرده ام و باز هم تحمل خواهم کرد و شما هم نه به خاطر خدائی که هرگز نشناختید..بلکه به خاطر آبروی من درکلاس..به خاطر نمره انشای من...ویا بخاطر اینکه در نظر خانم معلم و بچه ها شاگرد تنبل و بی انظباطی شناخته نشوم...به خاطر اینکه  تحقیر نشوم..اگر چه تحقیر ها و عقده ها جانم را به لب آورده است...به این خاطر و به هزاران خاطر دیگر برای مدتی به دیار دور دستی بروید تامن برای شما نامه ای بنویسم و آ رزوهایم رابرایتان بگویم.....پدر عزیزم..خانم معلم نفسش از جای گرم بلند می شود!!! او از ما خواسته است نامه ای برای شما بنویسم و از شمت بخواهم که در تابستان مرا به ییلاق ببرید!!!و آ رزوهای دیگرم را براورده کنید..او نمیداند کلمه آرزو در خانه ما کلمه ای زشت و بی معناست..او نمیداند سالها پیش این کلمه را همراه جسد مادرم به خاک سپردید!! او نمیداند که من هر ساله این کلمه را با جوهر پاکن از متن کتابهای درسی ام نیز پاک می کنم...او نمیداند که اگر شما بفهمید حتی اگر موضوع انشای من این باشد برای همیشه از درس خواندن مرا محروم خواهید کرد!!!...پدرم شما یک عمر است مست و مخمور در کنار خانه افتاده اید و من پیوسته از این کارتان در عذاب بوده ام..اما امروز از شما میخواهم تا پایان انشایم همچنان مخمور بمانید..به شما قول میدهم که فردا بعد از بازگشت از مدرسه و گرفتن نمره انشا این چند صفحه را پاره پاره کنم و در سطل زباله همسایه بریزم تا شما نه انشاء را ببینید ونه بخاطر پره کردن چند صفحه کاغذ مرا به باد کتک بگیرید!!! پدر نامهربانم:نه.. من نمیخواهم به ییلاق بروم و خستگی یکساله را از تنو بزدایم..زیرا تن مجروح من آنقدر درد میکند که خستگی را احساس نمیکند!!..شمات برای رفع این مجروحیت ها فقط یک شب از سال را بهانه جویی نکرده مرا به باد کتک نگیرید و بگذارید این خانه آرام باشد..مطمئن باشید که من هرگز هوس ییلاق نخواهم کرد..زیرا امواج سهمناک دریای متلاطم این خانه بیرحم تر از امواح تمام اقیانوس هاست که هر لحظه بر بنیان من میکوبند!!!! نه..نهه من هرگز آرزوی دیدن شیهای ساحل و احساس برخورد نسیم دریا را بر بدن عریانم ندارم..فقط از شما میخواهم شبها مرا با آن شیشه لعنتی برای خریدن آن مسکر جهنمی در دل ظلمت هز خانه بیون نفرستید..!!! بیا دارید آن شب یخبندان که مرا به همین منظور فرستاده بودید..هنگام بازگشت سگی مرا دنبال کرد..و من زمین خورده بودم وآن شیشه کثیف شکست با من چه کردید!!!!؟بیاد دارید التماسهای مرا که لا اقل بگذارید که در گوشه حیاط بنشینم تا از گزند سگها مصون بمانم را چگونه پاسخ دادید!!!!؟ آن شب هر چه بود بر من گذشت و کبودی کتکهای آنشب با کبودیهای قبل و بعد در هم آمیخت...اما فکر اینکه چگونه ارزش من از آن شیشه کثیف نزد شما کمتر است همواره مرا عذاب میدهد...من نمیخواهم به ییلاق بروم..از کرانه سرسبز خزر.از جنگلهای پوشیده از درختهای نارون و بلوط..سرو و سپیدار از عطر بوته های وحشی تمشک از خوش رقصی برگهای سپیدار مقابل نسیم از آواز بلبلان واز شقایقهای وحشی که پهنای دشت و جنگل را پوشانده اند..بیزارم..!!! اینها پست تر از آنند که ذهن مرا بخود مشغول سازند..نه پدر من نه آرزوی دیدن ییلاق را دارم و نه دلم میخواهد که در کرانه دریا بدوم..گیسوان خود را به دست با بسپارم و ماسه ها را به هوا پرتاب کنم ونه خود را از فرط شوق و لذت در آغوش شما بیندازم و نه از شما انتظار دارم که مرا به سینه خود بفشارید و مرا جزئی از وجود خود حس کنید!!!! پدرم  گناه فرزند گستاخ خود را ببخشید....دلم میخواهد یکبار آن هنگام که از ترس بهانه جویی ها و تنبیه های شماخود را به خواب زده ام اگر غرورتان اجازه میدهد آرام آرام دستهای خود را بر روی موهایم بکشید و لبان سیاه و زمخت خود را که از فرط استفاده از مخدرات به این وضع در آمده را روی گونه ام بگذارید که از هر ییلاقی و ار هر هدیه ای با ارزش تر است.....پدرم..ییلاق را لذت ییلاق را صدای دریا را..جنگل را آواز مستانه مرغان وحشی را ..حتی رطوبت هوای ییلاق را از فرستگهای دور حس میکنم..اما افسوس ..وجود شما را از این فاصله نزدیک به عنوان یک پدر حس نمی کنم....پدر نامهربانم..انسانهای زنده آرزوی ییلاق دارند و من مرده ای هستم که فقط به خاطره محبت های مادر از دست رفته ام حرکت میکنم..آخر او برای شما مرده است چون هر شب هنگامی که بعد از ساعتها رفتن به رختخواب به خواب میروم.مادرم همراه فرشته ای بر بالینم حاضر گشته..جای جای بدن رنجورم را نوازش می کند..مرحم می گذارد..میبوسد..اشک میریزد و صبحگاهان نگران مرا ترک می کند....نه پدرم من نمیخواهم به ییلاق بروم.......

سکوت حاکم بر کلاس از هر طرف با صدای هق هق بچه ها میشکست...همه می دیدیم اشکهای خانم معلم از زیر عینکش یر گونه هایش میلغزند و روی میز بر روی دفتر خضور و غیاب می ریزند..حسینی سراپا می لرزید و نگاهش خطوط دفترش را تعقیب می کرد گویی تصویر پدرش روی صفحات دفترش جان می گرفت...زمان از حرکت ایستاده بود..مدتها بود زنگ خانه را زده بودند  بابای مدرسه که از داشتن فرزند محروم بود کنار درب نیمه باز کلاس ایستاده بود و میگریست..شاید در این آ رزو بود که ای کاش حسینی دختر او بود...........

حسینی با صدایی خشک ادامه میداد...نه پدرم من نمیخاهم به ییلاق بروم..بگذارید حالا که میتوانم دردهایم را دز فاصله ای از خانه تا مدرسه و در نبودن شما بگویم ..از دردناکترین زخمی که سالهاست بر قلبم نشسته و پیوسته آزارم میدهد بگویم.آ یا از آخرین روز زندگی مادر چیزی بیاد می آورید؟؟.بیاد دارید  هنگامی که آن بیماری کشنده سزاسز وجود مادر را پیموده بود با پیکر نیمه جان مادر چه کردید..بیاد...

خانم معلم با مشت محکم روی میز کوبید و هق هق کنان فریاد زد بس کن جگرم را آتش زدی..صدای حسینی به یکبار خاموش شد..دهانش نیمه باز بود..چشمانش را به خانم معلم دوخت..گویی میخواست فریاد بزند و خود را در آغوش خانم معلم بیندازد!! اما دهانش توان فریاد و پاهایش توان حرکت نداشتند...حسینی مقابل نگاه های حیرت زده معلم و بچه ها به رمین افتاد...!!!!

فردای آنروز هنگامی که از گورستان  به طرف مدرسه باز می گشتیم آنچنان سکوت مرگباری بر فضای داخل  اتوبوس حاکم بود که گویی هیچکس بر آن سوار نبود.....شاید همه در این اندیشه بودند که دیگر دوست ندارند به ییلاق بروند................

از وبلاگ دختر پسرای ایرونی بود

+ نوشته شده در  شنبه پانزدهم بهمن 1384ساعت 7:52  توسط علی  | 

       برو كار ميكن نگو چيست كار
+ نوشته شده در  جمعه چهاردهم بهمن 1384ساعت 7:11  توسط علی  | 

 

آنقدر از زندگی دلتنگم و دلگیرم

که روز مرگ خود را عاشقانه جشن می گیرم

در غریبی ناله ها کردم کسی یادم نکرد

آرزوی مرگ کردم مرگ شادم نکرد

+ نوشته شده در  پنجشنبه سیزدهم بهمن 1384ساعت 8:22  توسط علی  | 

سلام

آقا اول من  فرا رسیدن ماه محرم رو به همه شما تسلیت میگم

دوما به همین خاطر تا این ده دوازده روز مطلب طنز نمیزارم به جاش کلی از این مطلب عشقولانه ها

و پیام بهداشتیا میزارم که حال کنید

فعلا اینو داشته باشید تا بعد

عشق از دوستي پرسيد: تفاوت من و تو در چيست؟

دوستي گفت: من ديگران را با يكديگر به سلامي آشنا ميكنم تو با نگاهي .

من آنها را با دروغي از هم جدا ميكنم تو با مرگ.

در ضمن کسانی که لینکشون تو قسمت لیند دونی بود ولی حالا نیست لطفا صبر کنید چون اون ابزاری که استفاده میکردم فعلا داره سرورشئ عوض میکنه برای همین لینکها نمایش داده نمیشه چند روز صیر کنید درست میشه ممنون.

+ نوشته شده در  سه شنبه یازدهم بهمن 1384ساعت 7:22  توسط علی  | 

از من به شما پسرا نصیحت

دختر مثل سایه خودت میمونه هرچی بری دنبالش ازت فرار میکنه هرچی ازش فرار کنی میاد دنبالت پس یه مدت این تعقیب و گریز رو بی خیال ببین چی میشه اینم امتحان کن در ضمن یه لینک براتون میزارم اگه دل و جرئت ندارید نگاه نکید که تا یه مدت حالتون گرفته میشه. اینجا کلیک کنید

 

+ نوشته شده در  یکشنبه نهم بهمن 1384ساعت 7:42  توسط علی  | 

امروزه اكثر مسائل روز جهان را به روش رياضي اثبات ميكنند. اين روزها تركها معترضند كه چرا به ما ميگيد خر.

امروز ميخوام اين مسئله بسيار ساده رو به روش رياضي براتون اثبات كنم كه اگه خوب ياد بگيريد بسيار سادست.

فرض:        حسن بادكنك خريد = بادكنك حسن تركيد

 

حكم:         خر = ترك

 

بعد از دو طرف معادله مشتركاشونو فاكتور ميگيريم و خط ميزنيم:

                                                   حسن بادكنك خريد = بادكنك حسن تركيد

                                                      خريد = تركيد

 

بعد مياييم دو طرف معادله را ميشكنيم:              خر + يد = ترك + يد

 

از دو طرف معادله يك (يد) كم ميكنيم:             خر + يد – يد = ترك + يد – يد

 

در آخر داريم                                         خر = ترك        حكم ثابت شد

 

بعضي وقتا هم شده كه اين سوال رو به صورت نامعادله هم بدند كه به صورت زير هست و راه حلش مثل قبليه.

                                                            حسن بادكنك خريد ≥ بادكنك حسن تركيد

 

كه در آخر داريم:                                       خر ≥ ترك                                 

 

با تشكر از دوست خوبم سعيد جان

 

 

+ نوشته شده در  شنبه هشتم بهمن 1384ساعت 7:26  توسط علی  | 

* به اطلاع هموطنان عزيز مي‌رساند از آنجا كه اكثر پروازها در كشور با خير و خوشي به سقوط منتهي مي‌شود، شركت ابن‌الوقت و شركا براي جلوگيري از خسارات احتمالي به شهروندان اقدام به وارد نمودن تعداد محدودي ضدهوايي و موشك‌هاي سام‌هفت نموده تا شهروندان محترم آن را در پشت‌بام خود نصب و به محض نزديك شدن هواپيما به اطراف محل مسكوني از سقوط آن به روي منزل خود جلوگيري نمايند. لطفاً جهت ثبت‌نام با شماره‌هاي ما تماس بگيريد.

* "كافورگشت" به مناسبت سال نو برگزار مي‌كند: تور بزرگ سياحتي ايران‌گردي... با تورهاي ما براي هميشه جاودانه شويد. بليت رفت بدون برگشت با قيمت استثنائي... ترانسفر و اقامت در هتل ده ستاره بهشت زهرا بعد از پرواز... صبحانه، نهار، شام در جوار ملكوتي ملك‌الموت.

* مسافرين محترم شركت خدمات هوائي “پرواز آخرت” مي‌توانند اشياء زير را به عنوان بار دستي مجاناً حمل نمايند: يك دست كفن، كمي كافور و يك پلاك نسوز... در صورتي كه تابوت نسوز همراه آورده‌ايد برچسب مخصوص جامه‌دان را روي آن الصاق فرماييد.

* ميان‌بُر
-
اين كفن چيه پوشيدي برادر؟
-
مي‌خوام برم لبنان تو جنبش استشهاديون شركت كنم.
-
خدا خيرت بده ولي نمي‌خواد اين همه راه بري. الان زنگ مي‌زنم آژانس يه بليت هواپيماي پرواز داخلي برات رزرو مي‌كنم.

* مسافرين محترم پرواز شماره 777 لطفاً با در دست داشتن كارت پرواز و وصيت‌نامه و پوشيدن كفن به سالن پرواز مراجعه فرمايند.

*  امروز در فرهنگستان زبان فارسي، بحث تندي در مورد جايگزيني واژه‌ي “سقوط‌گاه” به جاي “فرودگاه” اتفاق افتاد. برخي از استادان عقيده داشتند سقوط‌گاه به محل سقوط بيشتر مي‌خورد تا فرودگاه و بهتر است چون در فرودگاه‌ها ديگر فرودي انجام نمي‌شود و هواپيماها ديگر برنمي‌گردند، واژه‌ي كشتارگاه يا قتلگاه يا قربانگاه به كار برده شود. يكي هم واژه‌ي “هواپسانه” يا “هوانمانه” را پيشنهاد داد. يكي از استادان لوس و متعصب هم پيشنهاد كرد كه از واژه‌ي افريشته‌ گشتوراسپ‌گاه استفاده شود.

*  اكنون كه به حول و قوه‌ي الهي از ديار فاني عازم ديار باقي با پرواز تهران شيراز هستم وصيت‌نامه‌ي خود را به بليت پرواز مربوطه الصاق و از خانواده و دوستان و آشنايان حلاليت مي‌طلبم.

*  انا لله و انا اليه راجعون، خدايا با نام تو آغاز مي‌كنيم و با نام تو سفر آخرمان را به پايان مي‌بريم. مسافرين محترم پرواز 777 من خلبان يكم جان‌سيرنژاد از طرف خودم و شركت خدمات هوايي Iran End Air و خدمه هواپيما پرواز آخر خوشي را برايتان آرزومندم.
دماي فعلي در خارج هواپيما 15 درجه هست و ما پيشاپيش كولرها را روشن كرده تا دما به چند درجه سانتيگراد زير صفر برسد و از فريز شدن خود قبل از مرگ لذت ببريد.
در صورت بروز هر گونه اتفاق ناگهاني و نقص در پرواز مسافرين محترم مي‌توانند از دو در عقب و دو در جلو و از ارتفاع بالا خودشان را با ملاج به پايين بيندازند. در بالاي سر شما ماسك‌هايي حاوي گاز كشنده سيانور تعبيه شده كه در صورت سالم ماندن هواپيما پس از سقوط مي‌توانيد از آنها استفاده نماييد. در صندلي جلو شما راهنمايي شامل دعاي شب اول قبر و انواع ادعيه تعبيه شده است. لطفاً صندلي را به حالت كاملاً افقي درآورده و اشهد آخرتان را بخوانيد.

از بچه شیطون بود 

 

+ نوشته شده در  جمعه هفتم بهمن 1384ساعت 7:33  توسط علی  | 

۱- انیشتين در ۴۵ سال خدمت به جامعه علمی توانست ۱۰۰۰ اختراع به ثبت برساند و فتحعلی

شاه قاجار در کمتر از يک سال توانست ۱۰۰۰ زن را به صيغه در بياورد!!!

 

۲- وقتی که اولين انسان قدم به کرهء ماه نهاد در ايران به تازگی دوش اختراع ميشود و علما بر سر

اينکه :آيا با دوش غسل جنابت صحيح است يا باطل؟ اختلاف پيدا کردند !!!

 

۳- زمانی که در غرب انقلاب صنعتی رخ داد، به دستور ناصرالدين شاه قاجار، اميرکبير در حمام فين

 کاشان به قتل رسيد!!!

 

۴- متوسط قد ايرانيان ۱۰ الی ۱۵ سانتی متر کوتاه تر از استاندارد جهانی است در حالی که دور

گردن و شکم بعضی ها(در همين ايران) به همين مقياس بزرگتر از استاندارد جهانی است!!!

 

+ نوشته شده در  یکشنبه دوم بهمن 1384ساعت 7:3  توسط علی  | 

 

شنبه: آموزش قرآن

۱شنبه: آموزش نهج البلاغه

۲شنبه: راهيان نور

۳شنبه: دعای كميل

۴شنبه: تور جمكران

۵شنبه: بيعت با رهبری

جمعه هم كه نماز جمعه داريم
+ نوشته شده در  شنبه یکم بهمن 1384ساعت 7:17  توسط علی  |