تبليغاتX
اکسیژن(آنتی ضعیفه سابق)( آنتی دختر سابق)
اکسیژن(آنتی ضعیفه سابق)( آنتی دختر سابق)
آقا اینحا بالاخرعره تعطیل شد

خداحافظ

علی سایت زده برید ببینید

سایت علی      www.KAFESHAHR.ir

وبلاگ حامد      www.IRANIA.iranblog.com

خداحافظ آنتی گرل....

+ نوشته شده در  جمعه یازدهم آبان 1386ساعت 18:56  توسط حامد  | 

سلام دوستان امروز با قسمت دوم سری داستانی "من اگه دختر می شدم"بر گشتم...


--------------------

باقی داستان:

غضنفر با اون بوق خرکیش یه سه چهار تا بوق زد ولی من باز یه اشوه(عشوه)شتری اومدم.گفتم:وای غضنفر تویی(مثلا ندیدمش)..چه خبر...دلت واسم تنگ شده بود؟؟؟

غضنفر:با همون لهجه شیرینش رو به ما کرد و گفت:گضنفر به قوربون آربیتا(منظورش همون آرمیتاست..بچم یکم لهجه ایتالیایی داره)بره..هارا بودی...دلم به اندازه سوراخ دماغ مورچه شوده بود ها..

_باشه حالا که دیدی...بیفت جلو یه چند تا ته(تک)چرخ بزن حال کنیم عزیزم..

__چشم آربیتا جان..همین الان...

غضنفر هم یه چند ته چرخ ردیف زده و اومد

_راستی آربیتا...بعد از ظهر میای بیریم ...سین ما...هان..

_نمی دونم عزیم بسگی به موقعیتم داره...می دونی که...ولی اگه شد...به موبایلت تماس می گیرم..ok عزیزم...

_باشه...من منتظر تیلفون تو(بی ادب بگو شما) هستم..یادت نره ها...

_باشه حالا برو...

_خودافیظ..

_در پناه خدا..

وقتی غضفر رفت مهدیه رو به من کرد و گفت:حیف تو نیست با این بی کلاس دوست شدی؟؟

صدیق:آره...راست می گه...حیفی...داری حروم میشی(اینو که راست گفتن)..

من:نه بچه ها شما نمی دونید..من تو چشمهای غضنفرم چیزی را می بینم که شما نمی تونید ببینید...اون قلبش پاکه...بچه راست گویی هست..

_به هر حال از ما گفتن بود آرمیتا جان.

وقتی می رسم خونه می رم یه ماچ از مامان می کنم(همه می دونیم که این دخترا چقدر آشمالی میکنند)...

_سلام مامان جون

_سلام دخترم...خسته نباشی....

_خسته نیستم مامان...با پاکنت پاک کردم....

بعد می رم جلو آینه....یه نیگاه به صورتم می کنم می بینم...وای....سیبیلم داره در میاد...چیکار کنم....می رم اون تیغ رو بردارم و میفتم به جون صورتم...وسیبیلهامو میزنم(دیگه از مردانگی خبری نیست)....

بعد با خانواده ناهار می خورم یه چرت می زنم و قتی همه رفتن بیرون...من می رم حموم...

_ وای بازم باید موهای زاید رو بزنم..به هر حال...کارم تموم میشه..

__مامان...حوله(هوله)بی زحمت بده....

_بله دخترم...اینم حوله...

_وای مامان...حوله نو خریدید..

_نه دخترم..

_پس چرا اینقدر این حوله نرمه..چیکارش کردی

_یه کار خاص:در این حین صدای بابام میاد که میگه:کار خاص این مادر مهربون استفاده از نرم کننده Vernel هست::::ورنل محصول پاکوش:::

از حموم میام بیرون و میرم جلو آینه یه نیگاه به خودم می کنم...دست تو کیفم می کنم...یه روژه لب....یه سفید کننده.....حالا ماه شدم...

بعد می رم سراغ تلفون.زنگ می زنم به صدیقه..

__سلام صدیقه جون...خوبی..

__سلام..مرسی...

_صدیقه جون..می خواستم ببینم امروز میای بریم کلاس تقویتی؟؟؟

__کلاس تقویتی...مگه کلاس داریم امروز..؟؟؟

_آره دیگه...اه...بازم یادت رفت؟؟

....در این جاست 5ریالی حاج خانوم صدیقه می افتد و می فهمد که منظور من از کلاس فوق برنامه همون قرار با غضنفر هست......

__آهان...باشه حتما..ساعت چند داریم..

_نیم ساعت دیگه..به مهدیه هم بگو بیاد بریم...(وقتی با این دخترا قرار بزاری خدا به دادمون برسه یه لشکر با خودشون راه می اندازند)

__باشه..بای بای

_بای

مامان:مگه کلاس داری آرمیتا؟؟

آره مامان..کلاسمون هم خیلی مهم هست...خدا پدرشونو رحمت کنه..اگه این کلاس فوق برنامه ها نباشه ما که نمی تونیم سر کلاس چیزی بفهمیم(آره...همیشه با این جور دوزو کلک ها فلنگو می بندند)

.....از باجه یه زنگ به غضنفر می زنم و قرار رو Fix می کنم....

وای...غضنفر باز هم با همون تیپ دختر کشش...با همون پیرهن راه راه سفید و زردش و با اون شلوار خوش رنگ نارنجیش...با اون کتون آبیاش(همیشه این تیپش منو می کشه)اومد..

_وای غضنفر..چه خوشگل شدی امشب...

__آربیتا الان که شب نیس..نگی بت می خندند ها..

_باشه..بریم

__بریم سین ما...؟؟

_آره دیگه...

__بریم....

در مسیر سینما هی این مهدیه و صدیقه به من تیکه مینداختند و می خندیدند...وا چیه...حسودیتون میشه همچین دوستی ندارید..حسودا...چشوتون سوراخ شه...

تو سینما باز این غضنفر خوابش برد...وقتی سانس تموم شد..بیدارش کردم و برگشتیم خونه...

..سلام مامان.

_سلام...چرا اینقدر دیر کردی

خوب مامان...کلاس فوق برنامه همینه دیگه..

_باشه..حالا برو یه سر به غذا بزن ببین ته نگیره ها...

چشم.

__راستی دخترم یه خبر!!!

_چه خبری؟؟؟

__فقط دست و پاتو گم نکنی ها؟؟؟باشه!!!

_خوب بگو جونم به لب رسید؟؟چی شده؟؟؟

__خوب تو دیگه قربونت برم بزرگ شدی..آخه داره واست خواستگار میاد..

_من.من..(اینجاست که من مثل گچ قرمز(شایدم سفید) میشم و هیچی نمی گم و سرم رو میندازم زیر)

مامان:چی شده دخترم..نمی خوای بدونی کیه؟؟

_کیه؟؟

پسر عموی بابات...دکتر حامد؟؟؟خیلی پسر با شخصیتی هست...البته هر چی تو بگی ما هم گوش می دیم...قراره آخر همین هفته بیاند واسه خواستگاری..نظرت چیه؟؟؟

_نظر خاصی ندارم...هر چی شما بگید..بعد بدوبدو می رم تو اتاقم..به آینده روشن فکر می کنم..به 5تا بچه خوشگل و....

...یهو صدای مامان منو از خواب بیدار میکنه....

آرمیتا جان..پاشو باید بری مدرسه....

سر سفره

الیاس:آخیش... شنیدم بالاخره قرار از دست این آرمیتا خلاص بشیم..براش خواستگار اومده...ها ها ها ها

بابا:لال شو ای پسر...سکوت..

....در مسیر مدرسه....

غضنفر:سلام آربیتا جان...دیگه تحویل نمی گیری ما رو مثل قدیما....

_آقا لطفا مزاحم نشید

__چی شده آربیتا...از کی تا حالا ما رو آقا صدا می کنی...؟؟

_گفتم که مزاحم نشید...؟؟من نامزد دارم(حالا خوبه نه به داره نه به باره...تازه دکتر حامد منو ندیده)..

وقتی ازش دور می شم...صدای زمزمش رو می شنوم که می گه...می خواستمت ولی نموندی پیشم...حتی بمونی عاشقت نمی شم...

-------------

پایان

------------

اینم یک روز که من دختر بودم البته بیشتر از یه روز شد یه روز و یه صبح شد....ولی به هر حال خوشحالم که دختر نشدم و پسر شدم.....
+ نوشته شده در  دوشنبه سی ام مهر 1386ساعت 19:13  توسط حامد  | 

 

سلام

امروز می خوام یه مطلب که خیلی وقته مغز منو مشغول کرده بنویسم.بله این مطلب کمی جنجالی هس و شاید خیلی ها به این موضوع فکر کرده باشندوامروز می خوام بنویسم اگه من دختر بودم چکار که نمی کردم

بله...

__________

موضوع داستان این هفته:یک روزی که دختربودم!!!

::::

بازم صبح شد و مامان امد تو اتاقم و منو بیدار کرد...آرمیتا(من از این اسم خیلی خوشم میاد..اسم جدیدم)..آرمیتا جان..پاشو..وقت مدرست هست ها..

_چشم مامان(من از اون دختر با ادبا می شدم).الان میام.

سر میز صبخونه داشتم صبخونه می خوردم که باز اون دادش لوس و پرروم با من کل میندازه...آهای آرمیتا...چه خبرته ...منم می خوام بخورم ها...

_خوب از جلو خودت بخور همش باید دستت تو غذاهای من باشه...بابا(دخترا همیشه عزیز دردونه باباشونند)...نیگاه کن این الیاس چشم دریده باز اذیت می کنه..

در این جاست که پدر می گه..آهای الیاس...کم سر به سرش بزار...پاشو برو مدرست..

---

سر راه یه سر می رم در خونه صدیقه(همین صادق خودمون...آخه من که تنهایی نمی تونم دختر بشم..می ترسم!!)بازم این داداشش میاد دم در

__به به آرمیتا خانوم...احوال شما...با صدیقه کار دارید...

_بله...اگه میشه صداش کنید بیاد..

__چشم..الان...راستی آرمیتا جان(بچه پرو به من میگه جان)...درس صدیقه چطوره...خوبه؟؟

_درسش بهتر از شماست...فقط اینو می دونم....

__ااااااااااااا...شما از کجا می دونید من درسم بده؟؟؟

_ای بابا...صدیقه..بیا دیگه...

_سلام..آرمیتا..بریم.

_بریم.

باز اون برادر چیز خول صادق(اا..ببخشید صدیقه) رو به ما کرد و گفت:می خواهید تا دم مدرسه اسکورتتون کنم...

ما هم محلش نذاشتیم و رفتیم(کنف شد).

:::::::::در مسید مدرسه::::::::::

آهای خانوم کجا کجا...با ما اینطوری نباش...

باز این تقی کچل به ما گیر داد...

صدیقه:چی می گی کچل بی خاصیت...مگه خودت خوار مادر نداری...بی حیا...زشت....آی مردم کمک....کمک.. ...I never foget u ....help ...help me

منم گفتم برو گمشو بی شخصیت کچل زشت..برووووووووووووو

در این حین تقی کچل قصه ما پا به فرار گذاشت.

خلاصه جونم براتون بگه از این حوادث برای ما دخترا زیاد پیش میاد ...شما اصلا خودشو ناراحت نکنید...

وقتی به مدرسه رسیدم با بچه یکی یکی سلام . احوال پرسی کردیم و رفتیم سر کلاس...

زنگ اول به سلامت گذشت و هیچ اتفاق خاصی نیفتد.

زنگ دوم این مهدیه(همین مهدی دیونه خودمون...عجب دختر شری هست ها)یه دونه از این عکس چسبونکی ها که قبلا خریده بود رو بر داشت و پشت رو گذاشت رو صندلی آقا معلم(یعنی همون خانوم معلم)...وقتی خانوم اومد سر کلاس من تازه فهمیدم نقشه این دیونه چیه...(اللهم شفا کن کل مرایض)...وقتی خانوم نشست رو صندلی و کمی زر زد ...دیگه بایست بلند می شد و درس می داد تا که بلند شد و پشتش(گل پشت و رو نداره) رو کرد به ما..در این زمان بود که از انفجار خنده بچه بچه ها کلاس به لرزه افتاد(آخه عکس که به باسن مبارک استاد چسبیده بود عکس یه جوجه بود که داشت از تخم در میومد)استاد برگشت و خیلی مودبانه رو به بچه ها کرد و گفت چیز خر(حواسم نبود این فحش ها بیشتر تو مدارس پسرانه رایج, خانوم گفت چی شده دوستان).

ما رو باش جفت دستا رو گذاشته بودیم رو شکم و خوابیده بودیم رو زمین و قهقه می زدیم.

و هر چی هم استاد می گفت بسته بسته ما ول کن نبودیم تا این دختره آشمال،صغرا (از اون جا که اسم آشمال کلاس ما اسمش اصغر بود این اسم را با مشورت با بزرگتر ها در نظر گرفتم) گفت:خنوم پشت کون (ببخشید این دختره خیلی بی ادب هست) شما کاغذ (هنوذ فرق بین کاغذ و عکس رو نمی دونه،حمال) چسبودند.

خانوم بعد از یه مکث رو به بچه ها کرد و یه خشم و یه داد زد و رفت...

بعد چند دقیق دیدم خانوم با مدیر و معاونین و آبدارچی و چندین نفر دیگر وارد کلاس شد.

مدیر:خانو احمدی.به نظر شما کار کیا می تونه باش؟؟

خانوم مدیر یا کار مهدیه هست ...یا کار اون سعیدی پور یا کار اون آرمیتا هست..

خانوم من...من....دیوار کوتاه تر از ما پیدا نمی کنید؟؟؟

مدیر سامت شووو...بیایید بیرون بینم...

دم دفتر همه ما گریه کنان....التماس می کردیم..

_خانوم....به خدا ما نبودیم(آخه بی رحم دلت نمی سوزه من به این خوشگلی و قتی گریه کنم خط چشمم از بین می ره)

_بگو کار کیه تا ولت کنم؟؟؟بگو؟؟

_خانوم من از کجا بدونم من از همه دیرتر تو کلاس رفتم...ولی من دیدم صغرا خیلی دور میز خانوم می چرخید...فکر کنم کار اونه....

نه...تو داری دروغ می گی....

فردا با اولیاتون میایید تا تکلیفتون روشن شه...

در این حین(هین)زنگ خورد و بچه ها تعطیل شدن..ما نشستیم با بچه ها مشورت کردیم ولی دلمون نیومد مهدیه رو لو بدیم(آخر لوتی گری).

به هر حال یهو دیدیم مهدیه از اون ور اومد و یه راست رفت دم دفتر و گفت:خانوم اجازه...

_بله مهدیه؟؟

_خانوم کار اینا نبود...

_چی کار اینا نبود؟؟

_خانوم اون عکس...کار اینا نبود ..ما اونو گذاشته بوذیم رو میز..در آن زمان چنان سیلی به مهدیه زد که من ترسیدم..

__برو گمشو اونور آشغال بو گندو(هی این فحش مدارس پسرا رو رو با دخترا قاطی می کنم ولی احتمالا می گه برو اونو تا تکلیفتو روشن کنم)

شما ها هم برید سر کلاس ولی دیگه تکرار نشه

من:خانوم چی تکرار نشه،ما که بی گناه بودیم؟؟؟

_برو کم زبون درازی کن..

به هر حال زنگ خورد و ما در حال برگشت به خونه بودیم که یهو دیم My Love من غضنفر سوار بر رخش آبی خودش یعنی همون موتور گازی به سمت من داره میاد......

::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::

در این جاست که انگشتان من درد می گیره و حوصله تایپ ندارم بقیه این داستان در سایر روزها

+ نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم مهر 1386ساعت 23:49  توسط حامد  | 

ما که نفهمیدیم این علی چیکارست یه روز می گه بیا بعدش میگه نیا...اومدیم گفتش وبلاگ تعدیل

بیا سایت بزنیم...سایت زدیم حالا میگه سایت تعطیله بیا وبلاگ بزنیم..علی جون بی خیال بیا بریم بادبادک هواکنیم...ماشالله اینقدر وبت الاف داره که بادبادکم هوا منی باز اینا میان

بگذریم.......

خوب..بچه ها این 4شنبه رفته بودیم دانشگاه تا ثبت نام کنیم واسه ترم جدید اما یه چیزایی باحالی دیدم که خیلی خندیدم...
صبح که داشتیم می رفتیم تا سوار سرویس دانشگاه بشیم و به سمت کالج بریم خوب خیلی از بچه ها رو ندیده بودم واسه همین جلو سرویس وایساده بودیم و با بچه ها خوش و بش می کردیم که یهو یکی از بچه ها گفت:حامد اون پسره رو نگاه منم که نگاه کرم هیچی نفهمیدم گفتم خوب چیه...گفت باباجون پاهاشو نگاه...چشتون روز بد نبینه تا ما چشومون به پاهای این بچه خوشتیپ افتاد یهو زدیم زیره خنده(از اون خنده هایی که کل بچه ها فهمیدن)...دیدیم این سوسول شلوارشو حداقل 30 تا 40 سانت تا کرده زده بالا تازه این اولش نیست از اون بدتر صندل(سندل)پوشیده بود باز اونم هیچ باورتون میشه زیره صندل جوراب پوشیده بود.....وای مارو باش کلی خندیدم  و تو دانشگاه آبروشو بردیم...یه موبایلم دسش بود(6600 نوکیا بود)حالا بگم چی داشت گوش می داد...آهنگ ایران داش اسی رو...ولی اصل جوات و خز بود....به هر حال با هر جون کندنی بود با چند تا از بجه ها تونستیم با هر بدبختی تونستیم 2 تا عکس ازش بگیریم که نفهمه...البته خیلی این سری سوژه بود که بعضی از عکس بد کیفیت افتاده بود منم نذاشتم....

اینم عکس هایی از تیپ باحال این دانشجوی روان شناسی

جوات تا انتهاااااااااااااااااااااااا

به هر حال هر چند این آقاهه ترم بالایی بود اما به جون شما این ترم جدیدیا خیلی سوتی میدن...ترم جدیدیا هوسشون باشه گاف دست این ترم بالایی ها(یعنی ماها)ندند که اگه بدند بی آبرو میشند

دوستدار شما...حامد

+ نوشته شده در  جمعه سی ام شهریور 1386ساعت 15:40  توسط حامد  | 

یه ضرب المثل قدیمی وبلاگی هست که متن وبلاگتو بنویس منت ثبت اسمت واسه ir رو نکش.

خداییش سایت به ما نیومده. شانس نداریم. الان رفتم تو سایتم میگه بیا پولشو بده. رفتیم تو سایت سرور میگه کپی شن و ماسه و کارت میلیت رو بده. اونم من؟ من به بابامم کارت میلی نمیدم چه برسه به اونا. تازه قرار بود چندتا از بچه ها بنویسن توش. کافی بود یه شعر و وری توش تلاوت کنند دیگه دستمون بند میشد به پاسگاه و دادگاه. خلاصه ترجیح میدیم همین وبلاگ فکسنی کارمون رو راه بندازه. راستی بازگشادی مدارس و دانشگوه ها را بهتون تبریک و تسلیت عرض میکنم. از من میشنوید درستون رو بخونید تا واسه خودتون یه گهی بشید بلکه دستتون تو یه خلایی بند شد. روزه هاتونم بگیرید جای دوری نمیره.

نمیدونم امروز چرا اینقدر بی تربیت شدم و مثل این پیرمردا وصیت میکنم. فعلا

+ نوشته شده در  جمعه سی ام شهریور 1386ساعت 7:55  توسط علی  | 

اهه. سلام بر ملت گل همیشه در صحنه های ........

اول از همه به این حامد جون یه چیزی بگم که ازین جلف بازیا در میاره. حامد جون خیلی از این دوستانی که به این وب سر میزنند از بیماری فراگیر فراخی مخرج رنج میبرند. خیلیاشونم لذت میبرند. بابا ملت حال ندارند برند لینک باز کنند جزئیات رو بخونند اکثرشون فکر کردند که هک شدم. بابا دمت گرم خودمم روز اول اینجوری فکر کردم.

دومم ما یعنی من یه سایت زدم با کمک حمیییییییییییییید جون چندتا از بهترین نویسنده های وبلاگها رو دعوت به همکاری کردم. شما هم میتونید بیایید و از این سایت با امکانات متفاوت مانند دانلود فایل و مطالب جالب شرکت در انجمنها و ...... استفاده کنید.

منتظرتون هستیم.

 www.kafeshahr.ir

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم شهریور 1386ساعت 8:12  توسط علی  | 

این وبلاگ توسط من هک شده

سلام علیکم....این وبلاگ توسط من.....حامد.....هک شده.....

برای دیدن اطلاعات بیشتر  اینجا کلیک کنید....

+ نوشته شده در  شنبه هفدهم شهریور 1386ساعت 21:4  توسط حامد  | 

اوپس! اشتباه بريدم!


كسی ساعت مچی منو نديده؟!
ديشب تا دير وقت مهمونی بودم. يادم نمياد هيچوقت تو عمرم انقدر مشروب خورده باشم!
لعنتی! صفحهء 47 دستورالعمل جراحيم پاره شده!
منظورت چيه كه بايد پای چپشو می بريديم؟!
فورا" يه عكس از اين زاويه بگير. اين يكی از عجايب خلقته!
بهتره اين تيكه رو نگه داريم. ممكنه برای تشريح به درد بخوره!
ولی كتاب من اينجوری نميگه! كتاب تو چاپ چندمه؟!
فورا" اون تيكه گوشت رو برگردون! سگ بد!
صبر كن ببينم! اگه اين طحالشه ، پس اون چی بود؟!
پرستار لطفا" اون چيزو به من بده. اون چيزه... همون چيزو ميگم... اون ماسماسكو!
اوه! زود دوباره همهء بخيه ها رو باز كنين. يكی از پنس ها كمه!
اگه فقط يادم ميومد كه اين كارو چه جوری هفتهء پيش توی كلاس بازآموزی انجام دادند خوب بود!
لعنتی! بازم چراغها خراب شد!
ميدونی؟ پول خيلی هنگفتی ميشه توی تجارت كليه به جيب زد. اوه! اينجا رو! اين يارو يه كليه اضافه داره!
همه برن عقب وايسن! لنز چشمم افتاد بيرون!
ميشه قلبش رو يه مدت از تپيدن بندازی؟ تمركزم رو به هم ميزنه!
خيلی خب بچه ها... اين برای همه مون ميتونه يه تجربهء جديد باشه!
می دونستی اين مريض خودشو يك ميليون دلار بيمهء عمر كرده؟ الان زنش تلفن زد!
اشكالی نداره. همون قيچی رو بده. كف زمين رو كه تميز كردن. نه؟!
يادته بخش تشريح می گفت حاضره 1000 دلار برای يه جسد تر و تميز بده؟!
چی؟! منظورت چيه كه اينو واسه عمل تغيير جنسيت نيورده بودن؟!
كاش عينكم رو توی خونه جا نميذاشتم!
اين مريض بيچاره اگه اشتباد نكنم زن و بچه داره. نه؟!
پرستار نگاه كن ببين اين يارو برای اهدای عضو ثبت نام كرده بوده يا نه؟!
خدای من! منظورت چيه كه ازش برای قبول مسووليت مرگ امضا نگرفتين؟!
نگران نباشين. فكر ميكنم اين تيغ به اندازهء كافی تيز باشه!
چيه؟ چرا اينطوری نگاه ميكنين؟! تا حالا نديدين يه دانشجو اينجا جراحی كنه؟!
الو؟ سلام عزيزم. چی؟! منظورت چيه كه طلاق ميخوای؟!
من نميدونم اين تيكه چيه! ولی به هر حال زود بذارش وسط بستهء يخ!
عجله كنين. من نميخوام اين قسمت باغ مظفر رو از دست بدم!
اين گاز خنده خيلی باحاله. ميشه يه كم ديگه شو امتحان كنم؟!
پس بچه كو؟! مگه مريضو برای سزارين نيورده بودن؟! اينجا اتاق عمل شماره چنده؟!
هی پرستار! يه ست جراحی ديگه روی اون يكی ميز باز كن. اين مريض هنوز داره تكون ميخوره!
مطمئنی كه بعدا" ازمون شكايت نميكنه؟!
معلومه كه من اين عمل رو قبلا" هم انجام دادم پرستار. تقريبا" 20 سال پيش بود!
آتيش! آتيش! زود همه بدوين بيرون!

+ نوشته شده در  دوشنبه دوازدهم شهریور 1386ساعت 8:30  توسط علی  | 

با توجه به روند روزافزون افزایش تعداد آدمهای غیر نرمال (یه وقت فکر نکنین جسارتاً منظورم

بیمارهای روانیه ها!) توی این پست به مثالهایی از اینجور آدمها پرداخته میشه... البته از اونجایی که توی این وبلاگ از اینجور آدما یاد رفت آمد دارند این مطلبت برای بعضیا خوشاینده، یادی هم از روانپزشکها میشه.

يه مرد خيلی خجالتی ميره توی يه كافه تريا. چند دقيقه كه ميشينه توجهش نسبت به يه دختر خوشگل كه كنار ميز بار نشسته بوده جلب ميشه. مرد نيم ساعت با خودش كلنجار ميره و بالاخره تصميمشو ميگيره و ميره سراغ دختر و با خجالت و آروم بهش ميگه: ممم... ميتونم كنار شما بشينم و يه گپی با همديگه بزنيم؟ 
يهو دختر داد ميزنه: چی؟! من هرگز امشب با تو نمی خوابم!
همهء مردم برميگردن و چپ چپ به مرد نگاه می كنن.
مرد سرخ ميشه و سرشو ميندازه پايين و با شرمندگی ميره ميشينه سر جاش.
بعد از چند دقيقه دختر ميره كنار مرد ميشينه و با لبخند ميگه: من معذرت ميخوام. متاسفم كه تو رو خجالت زده كردم. راستش من فارغ التحصيل روانپزشكی هستم و دارم روی عكس العمل مردم در شرايط خجالت آور تحقيق می كنم.
يهو مرد داد ميزنه: چی؟! منظورت چيه كه 200 دلار برای يه شب می گيری؟!!

 

دو تا زوج مسن با همديگه نشسته بودند چای ميخوردند و دوستانه گپ ميزدند. يكی از مردها از مرد دوم ميپرسه: راستی مارتين، كلينيك تقويت حافظه كه ماه قبل رفتی چطور بود؟
مارتين: عالی بود. اونا آخرين تكنيكهای روانپزشكی رو بهمون ياد دادند و مغز و حافظه مون رو فعال كردند. برای من كه خيلی موثر بود.
پيرمرد اول: چه جالب! خيلی عاليه. اسم اون كلينيك چی بود؟
مارتين ساكت ميشه و فكر ميكنه و فكر ميكنه و فكر ميكنه ولی چيزی يادش نمياد. بعد از چند دقيقه لبخند ميزنه و ميگه: اون گلی كه رنگش قرمزه و بوی خوبی داره و روی شاخه ش تيغ داره اسمش چيه؟
پيرمرد اول ميگه: منظورت رزه؟
يهو مارتين ميگه: خودشه! بعد برميگرده طرف زنش و ميگه: رز ، اسم اون كلينيك چی بود؟

+ نوشته شده در  سه شنبه ششم شهریور 1386ساعت 7:57  توسط علی  | 

يه شب خانم خونه اصلا" به خونه بر نميگرده و تا صبح پيداش نميشه! صبح بر ميگرده خونه و به

 شوهرش ميگه كه ديشب مجبور شده خونهء يكی از دوستهای صميميش (مونث) بمونه. شوهر بر ميداره به 20 تا از صميمی ترين دوستهای زنش زنگ ميزنه ولی هيچكدومشون حرف خانم خونه رو تاييد نميكنن! يه شب آقای خونه تا صبح برنميگرده خونه. صبح وقتی مياد به زنش ميگه كه ديشب مجبور شده خونهء يكی از دوستهای صميميش (مذكر) بمونه. خانم خونه بر ميداره به 20 تا از صميمی ترين دوستهای شوهرش زنگ ميزنه. 15 تاشون تاييد ميكنن كه آقا تمام شب رو خونهء اونا مونده!! 5 تای ديگه حتی ميگن كه آقا هنوزم خونهء اونا پيش اوناست!!

 
نتيجهء اخلاقی: يادتون باشه كه مردها دوستهای بهتری هستند!

 

يه مرد 80 ساله ميره پيش دكترش برای چك آپ. دكتر ازش در مورد وضعيت فعليش می پرسه و پيرمرد با غرور جواب ميده:
هيچوقت به اين خوبی نبودم. تازگيا با يه دختر 25 ساله ازدواج كردم و حالا باردار شده و كم كم داره موقع زايمانش ميرسه. نظرت چيه دكتر؟
دكتر چند لحظه فكر ميكنه و ميگه: خب... بذار يه داستان برات تعريف كنم. من يه نفر رو می شناسم كه شكارچی ماهريه. اون هيچوقت تابستونا رو برای شكار كردن از دست نميده. يه روز كه می خواسته بره شكار از بس عجله داشته اشتباهی چترش رو به جای تفنگش بر ميداره و ميره توی جنگل. همينطور كه ميرفته جلو يهو از پشت درختها يه پلنگ وحشی ظاهر ميشه و مياد به طرفش. شكارچی چتر رو می گيره به طرف پلنگ و نشونه می گيره و ..... بنگ! پلنگ كشته ميشه و ميفته روی زمين!
پيرمرد با حيرت ميگه: اين امكان نداره! حتما" يه نفر ديگه پلنگ رو با تير زده!
دكتر يه لبخند ميزنه و ميگه: دقيقا" منظور منم همين بود!

نتيجهء اخلاقی: هيچوقت در مورد چيزی كه مطمئن نيستی نتيجهء كار خودته ادعا نداشته نباش!


 

تبلیغات در اکسیژن به سود شماست. شما میتوانید با پرداخت حداقل یه ماچ  کالا و وبلاگ خود را در این وبلاگ جهانی و معتبر به جهانیان معرفی کنید.

اگر در حال افسردگی مزمن هستید!! اگر مازاخیستی مزمن دارید!! اگر مالیخولیا دارید و دنبال راه حلی برای این دردها هستید با سعید تماس بگیرید. وبلاگی سراسر خنده. وبلاگی پر از شور نشاط و هر هر و کر کر. اگر به اینجا سفر کردید مارو از یاد نبرید. فراموش نکنید که بازگشت همه به سوی اینجاست.

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی و یکم مرداد 1386ساعت 7:1  توسط علی  | 

100سال بعد از سهميه بندي بنزين در كشور،اينك مشكل جديدي كشور ما را تهديد مي كند؛

 

 بحران كم آبي  (جرايد)

حالا كه 100 سال از سهميه بندي بنزين مي گذرد،مشكل كم آبي هم به مشكلات كشور افزوده شده.پيرو همين مطلب،دولت خدمتگزارتر و مهرورزتر،اقدام به اجراي موفق تر سهميه بندي آب كرده است.

                                        

آقاي «شداد عالم» در جمع خبرنگاران:دولت با تهيه اين طرح و پيشنهاد آن به مجلس،اميدواره كه بتونه بخشي از مشكلات كشور رو به نوعي حل كنه....

آقاي شداد عالم رئيس مجلس كه در سال 1485 از چنين مشكلي پرده برداشته بود با ذكر اين مطلب افزود:دامنه تهديد اين مشكل آنچنان حاد و دامنگير بود كه به ناچار آقاي حقوقي ماهانه وزير آب و فاضلاب را وادار به ارائه طرح سهميه بندي آب كرد...

خبر 20:40

مجري خبر20:40:سلام بينندگان عزيز،به بهانه سهميه بندي آب،توجه شما را به بخش تحلیلی

خبر 20:40 جلب مي كنم.اين شما و اين هم مهران نجف زاده(از نوادگان كامران نجف زاده):

مهران نجف زاده: سهميه بندي بنزين كه يادتون هست 100 سال پيش؟حالا قراره آب هم سهميه بندي بشه...

مجري محترم و مهرورز20:40: بله،تحليل كامل  مهران نجف زاده رو شنيديد،حالا توجه شما رو به ادامه اخبار جلب مي كنم: ديروز قالپاق يك ماشين در يكي از خيابونهاي انگليس دراومد كه باعث رسوايي دولت انگليس مبني بر نا تواني اين دولت در حل مشكلات جاري كشور انگليس شد !!!

                                        

آقاي هنرمند نايب رئيس مجلس كه بدليل كهولت سن آقاي شداد عالم عملا رياست مجلس را عهده دار است در آخرين اظهار نظر خود گفت: مجلس در تمام تصميم گيري ها، حامي طرح هاي استاندارد و غير استاندارد دولت مهرورز خواهد بود.ان شا ا... با اجراي طرح سهميه بندي آب مشكلات كشور با درايت دولت محترم مرتفع خواهد شد(برخي جرايد غير وابسته!!!)

                                   

رئيس جمهور مهرورز در حاشيه دو ميليون و هفتصد و هشتاد و چهارمين سفر استاني خود:

مردم مهرورز ما با مهرورزي خودشون دولت رو در اجراي اين طرح ملي ياري خواهند داد و اگر مشكلي  هم باشه، همه مردم كشور حتي مردم سيستان و بلوچستان ميتونن از رودخونه سر كوچه ما براي حموم كردن و شستن لباسهاشون استفاده كنند.

شعار مردم مهرورز استان بغلي در استقبال از رئيس جمهور خدمتگزار: سهميه بندي آب حق مسلم ماست...

                                    

سخنگوي دولت خدمتگزار در جمع پرشور خبرنگاران اعلام كرد:كارتهاي مصرف آب بزودي يكي يكي به در منازل برده و تحويل خانواده ها مي شود...

جرايد اين وري: باز هم شكوفايي اقتصادي؛ به تازگي خريد و فروش تانكرهاي 500 و 900 ليتري در كشور رونق بي سابقه اي پيدا كرده...

جرايد اون وري: قاچاق و احتكارآب؛ معضل يا پيشرفت؟

جرايد وابسته به استكبار جهاني :مردم ايران ديروز در اعتراض به طرح سهميه بندي آب، 6 دستگاه توالت عمومي را به آتش كشيدند...هنوز خبری از تلفات احتمالی این امر در دست نیست...

                                 

بخش تحليلي خبر20:40: نزاع دسته جمعي يك گله گوريل وحشي در آمريكا به محيط زيست اين كشور خسارات جبران ناپذيري زد و دولتمردان آمريكايي رو بخاطر بي كفايتي از برخورد قانوني با گوريل ها از روي مردم كشورشون شرمنده كرد...

 

ساعت 9 شب،سر سفره شام...بخش خبري ساعت 20 شبكه 11:

به نام خدا...هموطنان عزيز سلام...توجه شما را به جديد ترين اخبار و اطلاعات كشور و اقصي نقاط جهان جلب مي كنيم.

آب از ساعت 24 امشب سهميه بندي مي شود....وزارت آب و فاضلاب كشور ضمن اعلام اين مطلب،جدول سهميه بندي را به اين نحو اعلام كرد:

كاربر                       آب براي استفاده در دست به آب            آب براي ساير مصارف

منازل شخصي                  50 ليتر در ماه                            150 ليتر در ماه

منازل سياسي                 2500 ليتر                                  6500 ليتر

ادارات دولتي                    2000 ليتر                                  6000 ليتر

ادارات غير دولتي               50 ليتر                                      150 ليتر

توالت هاي عمومي            50 ليتر                                      هيچي

توالت هاي خصوصي          2000 ليتر                                   2500 ليتر

 

ويژه هاي مهران نجف زاده در خبر20:40: آقاي حقوقي ماهانه وزير آب از كساني كه مشكلات روده اي و معده اي (اسهال و...) و نيز تكرر ادرار دارند در خواست كرد با ارائه گواهي معتبر پزشكي جهت دريافت آب بيشتر براي استفاده در دست به آب به سازمان آب  و فاضلاب شهر خود مراجعه كنند و سهميه خود را دريافت كنند.

 

تحليل خبري اخبار شبانگاهي شبكه 22:

مجري برنامه:امشب آقايان هنرمند نايب رئيس مجلس و آقاي حقوقي ماهانه وزير آب و فاضلاب مهمان برنامه ما هستند تا پاسخگوي شما مردم عزيز و مومن و هميشه در صحنه باشند.

مجري: آقاي هنرمند به عنوان اولين سوال بفرماييد هدف دولت خدمتگزار از اجراي چنين طرحي چي بوده؟

هنرمند:با سلام خدمت مردم عزيز و مومن ايران خليج هميشه فارس!!! هدف دولت صرفه جويي در مصرف آب و پس انداز كردن يارانه  آب در صندوق ذخيره ارزي  كشور است تا ان شاا... صرف عمران و آباداني كشور شود.

ممنون از توضيحات كامل حضرتعالي.خب آقاي حقوقي ماهانه شما هم اگه صحبت خاصي داريد بفرماييد.

                                   

حقوقي ماهانه: در واقع عرايض دوست عزيزم آقاي هنرمند به حدي كامل بود كه جاي صحبت اضافي رو براي كسي نمي گذاره.در واقع تمام سعي ما بر اين بوده كه عدالت و انصاف  در حق همه اقشار ملت هميشه در صحنه ما رعايت بشه...

مجري: حالا اين طرح چقدر ضمانت اجرايي داره يعني امكان سواستفاده وجود نداره؟

حقوقي ماهانه: نه، چون سيستم با مهرورزي طراحي شده و با كمك شركت مهرورز رايانه، امكان هرگونه سودجويي از سودجويان عزيز و مومن سلب شده.

مجري:خب آقاي حقوقي ماهانه مثلا امكان رفيق بازي هم نيست اين وسط؟

حقوقي ماهانه: بهتره اين سوال رو از آقاي هنرمند بپرسيد.

مجري: آقاي هنرمند بفرماييد

هنرمند: باور كنيد من هم مثل همه مردم عزيز دغدغه تامين آب دست به آب منزل سياسي ام ببخشيد منزل شخصي ام  رو دارم  و قول مي دم مثل خيلي از مردم عزيز كشور شبها موقع خواب از چوب پنبه استفاده كنم تا بلكه من هم سهمي در اجرايي شدن اين طرح ملي داشته باشم.

مجري : خب  بينندگان عزيز اميدوارم از ديدن اين برنامه لذت برده باشيد. در پايان باز هم از شما مي خوايم توصيه آقاي هنرمند يادتون باشه،استفاده از چوب پنبه موقع خواب فراموش نشه...

مجري خبر20:40: قاچاق چوب پنبه طي روزهاي اخير سود كلاني نصيب قاچاقچي ها كرده... همچنين رئيس انجمن دبه 4 ليتري به دستها اعلام كرد:ما با تمام قوا از اجراي اين طرح دلسوزانه حمايت خواهيم كرد...

 

 

اگر احتمالا این مطلب و جایی دیگه خوندید و اینجا هم خوندید خواهشا انتقادتون را به سطل زباله منتقل کنید چون هیچ گونه انتقادی پذیرفته نیست. مطلب گلابی بود حالش رو ببرید

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هشتم مرداد 1386ساعت 7:54  توسط علی  | 

تیریپ شدیم دیگه. کاریش نمیشه کرد. کلاسمون رفته بالا. خداییش حال میکنید؟ نظر سنجی

 اس ام اسی گذاشتم براتون. حتمان توش شرکت کنید. تا آخر مرداد بیشتر وقت ندارید.      

 

                                               

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و سوم مرداد 1386ساعت 7:54  توسط علی  |